1/14/2005

علی رغم اعتراف خودِ ناباکوف،همون صفحه اول، به اینکه داستان درباره ی مردی است که خوشبخت و شاد و خندونه و بعد عاشق میشه و بعد بی مهری میبینه و بعد هم در فلاکت می میره و نقل جزئیات فقط به خاطر یک سری منافع هست،من در کمال پررویی این کتاب رو خریدم.در کمال پررویی وسط امتحان هام نشستم خوندم اش و در کمال تاسف حالم بد شد.احساس آدمی رو داشتم که رو تخت بیمارستانه و فقط برای وقت گذرونی رمان دادن دست اش که بخونه.یک رمان با خط سیر ثابت,اتفاق های قابل پیش بینی و حرکت به جلو، روی محور فرضی زمان .مرد نسبتا اشرافی ترسو که هیچوقت در بچه گیش دوچرخه ای رو از هم باز نکرده و از دست هاش استفاده نشده،ترسو و متزلزل.همسر اش رو بدون عشق انتخب میکنه.یک زن اشراف زاده دیگه.سرد و مهربان و مطیع و بور.کاریکاتوریست شوخ طبع و قمار باز و بی پول.فاحشه ی نوزده ساله و شاد و سر حال(البته این دختر قربانی فقر خانواده اش شده!)برادر لات وقلدر دخترک و ...تمام المان های تکراری یک رمان خسته کننده.آخر اش هم یک صحنه نیمچه جنایی....نچ نچ.کتابی رو که دلم بخواد زود تموم کنم دوست ندارم. سوپ آبکی .
زیادی ساده بود،اما نه ساده ی آمریکایی.سادگی آمریکایی زیر خودش له ات میکنه.با این اوصاف هنوز باید اشتیاق ام به خوندن لولیتا رو حفظ کنم؟؟؟مسئلَک این است!

No comments:

Post a Comment