1/19/2005

چهل و پنج دقیقه زار زدم،کاملا گولا گولایی.بعد از چهل و پنج دقیقه تصمیم گرفتم ...دوباره گریه ام گرفت.حالا اشک نریز،کی بریز.لعنتی چرا بند نمی آد؟؟؟؟؟هنوز ادامه داره...با زور و زحمت نگه اش داشتم،اما بغض داره خفه ام میکنه،تا گوش هام تیر میکشه،دفاع هم نرفتم...شششِتتتت.
برف می آد.گریه دارم.زیااااااددددد.غمگین نیستم.انگار گریه هه،مال تمام سال هاییه که گریه رو کنار گذاشته بودم.دلم کمی،فقط کمی،"اطمینان"می خواد.اطمینان.ا ط م ی ن ا ن.تمام فایل هایی که در عرض سه-چهار ماه گذشته تو زندگیم باز کردم از نوعِ "معلوم نیست آخرش چی میشه"بوده.هنوز هم آخرش نرسیده.از اینکه بین دو تا آسمون خراش چهارصد طبقه با فاصله زیاد،روی یک طناب راه میرم دیگه کم کم دارم سرگیجه میگیرم.چرا این گریه لعنتی بند نمی آد؟

No comments:

Post a Comment