12/26/2005

Mon petit vieux

تصاویرِ عزیز.تصاویرِ خیالیِ عزیز.تصاویر در سرم چرخ می خورند و با حرکتی مارپیچ مرا دور،دروتر و دورتر می کنند.ای پیرمرد،ای پیرمرد کوچکِ من.
نسیان،انزوا،نفس عمیق


باد شمالی وزیدن گرفته است.ابرهای باران زا فرازِ سر من گرد آمده اند.جیرینگ جیرینگ پابند کولی ها از دورست ها مرا صدا می کنند.
باد شمالی وزیدن گرفته و نگاه منتقد مادرانم بر پسِ گردنم سنگینیِ سوزناکی دارد.
باد شمالی وزیدن گرفته و من هوای رفتن دارم.پلک بر هم می گذارم و نمناکی هوا را بو می کشم.
باد شمالی وزیدن گرفته و گلویم منزلگاهِ بغض مسافران شده.من هوای رفتن دارم.
می خواهم بروم و تو را با طلب های وصول شده ات،با پروژه های به پایان آمده ات،با بیمار از مرگ رسته ات،بگذارم و بروم.
می خواهم بروم.من قرن ها دور شده ام و تو مانده ای و مامن آتشفشانی ات.
در دورست ترین جای دنیا خلوت می کنم تا با خدای خودم،در سکوت، فنجانی چای بنوشم.باد شمالی می وزد و خبر مدفون شدنت در گناهان نابخشوده،در عشق های گندیده،در بیماری های لاعلاج، را برایم می آورد.

12/25/2005

Outside,It is now raining ...And tears are falling from my eyes......
It is very cold outside,like the way I am feeling inside....

12/23/2005

"می دانی که چه بر سرِ حقیقت آمد؟...بدون اینکه شوهر پیدا کند مرد."
(نقل قول از تریستانوی در حال احتضار تابوکی)
جای فروید خالی!

بحث حول و حوش هویت جنسی (sexual identity) دور می زد،نون در حال صحبت بود و لابه لای مطالبی که جمع آوری کرده بود این جمله وجود داشت:"مردسالاری از تن زن می ترسد" و بلافاصله بعد از آن به ایده ی فروید درباره حسادت دختربچه به آلت نرینگی و شکل گیری عقده الکترا و درمان ناپذیری آن در طول زندگی زنان اشاره شده بود.نون در موردِ این ایده ی بنیادی روانکاوی که سالیان سال در حاشیه بودن زنان را توجیه کرده و صحه گذاشته بود ،چیزی نمی دانست. برایش تا جایی که اطلاعاتم اجازه می داد شرح دادم.در سکوت کامل گوش کرد و بعد پوزخندی کارا و اساسی زد.همان موقع با تمام وجودم آرزو کردم که ای کاش فروید خودش اینجا بود!
یک چیزِ بدآیند

بدم می آید،خیلی بدم می آید،خیلی خیلی بدم می آید وقتی کسی پیدا می شود که سال تا سال سراغ از آدم نمی گیرد و با این نکته که سیزده ماه در سال به پریود روانی مبتلاست و انواع بحران های کشف شده در دنیا فقط و فقط به سراغ او می آید نبودنش را توجیه می کند و اینکه همیشه با عبارتِ آهنگین آی مردمِ دنیا این شما هستید که باید مرا درک کنید به اعتراضات خاتمه می دهد، یک هو سر و کله اش پیدا می شود و در افتضاحی که تو کمترین نقشی نداشتی از تو عاجزانه تقاضای کمک می کند!... بعله! در آمدنِ گندِ خاله زنک بازی و دهن لقیِ ملتِ سیمپاتی نما و سنگِ صبور نما ،سوخت و سوز ندارد،صرفا دیر و زود دارد! ... به یاد داشته باشیم که همیشه امکان استفراغ کردن گهِ خورده شده در توالت و بعد رویش یک سیفون کشیدن وجود ندارد. ... از بنده به دوستان گیر افتاده در این وضعیت نصیحت که بیخودی عق نزنید.چیزی ازش در نمیاد.

12/13/2005

Right, wrong & person, place, time

Right person, in the right place at the right time و بر عکس. سه خانه متعلق به شخص،زمان و مکان.دو حالتِ مناسب و نامناسب برای هر خانه.دو ضرب در دو ضرب در دو.سرِ جمع می شود هشت.احتمالِ یک هشتم برای هرحالت.البته اگر وزنِ هر حالت را با حالت های دیگر برابر بگیری.که عموما هم برابر نیست. همیشه یک چیزی مثل کارِ سنگین،مریضی یک آدم خیلی نزدیک و دوست داشتنی،پایان نامه،پروژه های نیمه نا تمام و ... به وزنِ یکی از حالت ها شدیدا اضافه می کند.مشنگی و یاس فلسفی و بحران هویت و سایر کس خلی ها را که نگو!و بدینگونه تمام معادلات در کسری از ثانیه به هم می ریزد. ... با خودِ اژدها کشت هم هستم.
بعضی ها هستند که حتی تا جهنم هم تعقیب ات می کنند...حتی در جهنم هم نمی گذارند یک جرعه سربِ مذابِ خوش از گلویت پایین رود ...ای بابا!
نورباران شود قبرِ والدین موسس وبلاگ و رواج دهنده وبلاگ نویسی که دوستان را از حال هم بی خبر نمی گذارد.آمین!

12/12/2005

Je voudrais faire mes etude en …?

شباهت زیادی به یک مصاحبه رسمی و اداری نداشت!احساس کردم آمدم تا با این پیرمردِ فرانسوی با مزه گپی بزنم،قهوه ای بخورم و بعد هم با خوشوقت شدن از آشناییش بروم به بقیه کارهام برسم.با سوال های کلیشه ای ومعمولیِ هر مصاحبه ای شروع می شد،به کنجکاوی های شخصی اَلن می رسید و توضیحاتی که درباره خودش و نظراتش می داد و با صدای بلندِ خنده من به پایان میرسید.برای سنجش زبان فرانسه بهم دیکته گفت!!!خوشبختانه فقط یک e را خوردم!نمی دانم که وانمود می کرد انگلیسی خوب بلد نیست یا واقعا نمی توانست منظورش را برساند!آخر سر هم به خاطر انگلیسی افتضاحش عذر خواهی کرد!یک مصاحبه-مکالمه مخلوطِ فرانسه-انگلیسی!در انتها گفت مدارک ات رو بفرست،immediatement .بعد هم کارت ویزیت اش را بهم داد تا درصورت سوال یا ابهام با او در تماس باشم.بهترین نکته کل مصاحبه همین جا بود.دست کرد در جیب بغل کت اش،یک دسته کارت ویزیت را که با کِش(مشابه کش ماست!) به هم وصل کرده بود در آورد و یکی از آن کارت ها را به من داد.عالی بود.اصل پیرمردِ منظم!

کوچکترین ایده ای ندارم که چه پیش می آید و به کجا خواهد رسید ،به عبارتی خواهم رسید.(!) امروز صبح نامه ام را لوله کردم و در بطری جا دادم و به اقیانوس پرت کردم.نمی دانم به چه کسی خواهد رسید،چه کسی و در چه حالی بازش خواهد کرد و نمی دانم که اوایل ژانویه باید در انتظار چه باشم.شاید بار دوم که به اسکله آمدم بطری خورم را دیم که باز نشده به دست خودم برگشته!
(البته نامه لوله شده استعاره از بیست صفحه اپلیکیشن فرم و مدارک ضمیمه هست و بطری و اقیانوس هم استعاره از پست دی اچ ال!!)

12/10/2005

How do you do?!

آنچنان سوار بر این تابِ درختی،تاب می خورد ،آنچنان سعی می کرد از دفعه قبل بالا تر برود و آنچنان در هر بار پایین رفتن خودش را عقب می داد که فکر می کردی ... که فکر می کردی؟شاید می خواست از ماکزیمم اندازه حرکت تاب ایده ای ملموس پیدا کند.

چهار زانو،با ستون فقرات کشیده،مثل حالتِ کلیدی مراقبه،کتاب به دست،روی تختخواب نشسته بود و داشت دزِ مطالعاتی قبل از خواب را به جا می آورد.

تمام مدت نیمه انتهایی مداد جدیدش را جوید.زنگ خورد.او ماند و مداد دوست داشتنیِ بد قواره اش.
No one loves you in the way I do…

انگار بعضی حس ها هستند که به هیچ چیز و به هیچ شرایطی ارتباطی ندارند.قرن ها تغییر ناپذیری.بعضی نفرت ها،بعضی خشم های بی دلیل،بعضی کینه ها و بعضی عصبانیت ها.

12/09/2005

بعضی جاها به قدری خالی احساس می شه که حتی بی ربطی بیش از حد به یک جمع نمی تونه کمکی به در نظر نگرفتنش بکنه.نقطه.

12/07/2005

تریستانوی در حال احتضارِ تابوکی با پرش های ذهنی مخصوص به خودش + تجربه مدرنیته شارل برمن با توضیحات صریح و شفاف اش +عدالت به مثابه انصافِ رالز با تلاشِ بیش از حد برای ترسیم دنیای آرمانی ِ مملو از دموکراسی و عدالت اش + صدای ریش تراش بابا که داره اعلام میکنه من دارم می رم شمال و می خوام از این هوای کثافت تهران فرار کنم تا قلب ام واینستاده،کسی نمی آد؟ + جنس دومِ دوبوار با لحنی که برای الانِ من زیادی دراماتیک محسوب می شه+the next best thing که خودِ فیلم آمریکاییه+تصاویر محو و پراکنده Arabian nights پازولینی که هی می آن جلوی چشمم و می رن و من چیزِ زیادی ازشون سر در نمی آرم + دو هفته بی تابی و خشم و دلتنگی +ناهار سنگین و مزخرف ظهرکه هنوز هضم نشده و کارهای عقب افتاده و تل انبار شده به میزانِ لازم. ...
دلم می خواد ناخن هام رو فرو کنم تو گلوم و بعد دستهام رو به دو سمت مخالف به طرف بیرون بکشم و خودم رو به افتضاح ترین و طولانی ترین شکل ممکن متلاشی کنم.
دلم می خواد انقدر جیغ بکشم که دیگه نفسم بالا نیاد.
هفته پیش همین موقع ها بود که برای اولین بار درصد الکل خونم از حدِ بحرانی گذشت و برای دوستان دردسر آفرین شدم .به سرم زده برای بار دوم هم این حرکت رو انجام بدم،البته تنها،شاید فرجی شد!
ضمنا باید اعتراف کنم که شدیدا هوس کارتون زبل خان کردم.هیچ کس نمیتونه تصور کنه که این هوس چقدر عمیق و وحشتناکه.نمی دونم باید از کجا گیر بیارم.راستی بعد از اینکه زبل خان دستش رو دراز می کرد و شیر رو می گرفت چی کار می کرد؟

12/06/2005

تردیدی نیست که همه ما،به اتفاق تا اینجا شانسی زنده مانده ایم!

باید به حال خودمان دل بسوزانیم؟!

چیز بیشتری برای گفتن ندارم.

فکر کنم اگر بشود تصویری از "هاج و واج" ساخت،قسمت عمده ای از تصویر حال و روز فعلی من باشد!

12/03/2005

Go on,go on!Come and leave me breathless...

چند ساعت جستجو.برایِ ؟برای چند قطره آرامش،کسری از ثانیه تنهایی،کمی حس نجات یافتگی.
و در نهایت هیچ
به گمانم این روزها غیر از بیهودگی چیزِزیادی نمی توان پیدا کرد.

موهای خیسم خشک شد.مسکن هم اثر کرد و جانور وحشی ای که در دلم رَم کرده بود آرام گرفت.فهمیدم که ضریب ابعاد چه اثری روی میزان کارایی پرکننده ها دارد،مخصوصا اگر به پی وی ای اضافه شود.برای بیدار ماندن بهانه ی بیشتری ندارم.
شب به خیر!

11/15/2005

I wanna go million miles away from here..
کمتر از یک ساعت دیگر رهسپار ام!جای دوری نیست،طولانی هم نیست،اما عین اسب برای این سفر سه روزه تبریز هیجان دارم!اوایل پاییزِ هشتاد بود که با او در دانشکده،خیلی خیلی اتفاقی آشنا شدم.حضوراش تنفس کردن در محیط خفه و تاریک دانشکده را برایم آسان کرد.تابستان بعدی بود که با هم در یک سفر چهل روزه همسفر،همراه،هم اتاق و هم ... شدیم.دو سال بعد با هم روی پایان نامه کار کردیم و شدیم "هم پروژه ای".در طول نه ماه و اندی که روی پروژه کار می کردیم تا توانستیم قهقهه زدیم،از حضور هم لذت بردیم،دعوا کردیم،کتک کاری کردیم،از هم متنفر شدیم و دوباره آشتی!...وقتی جلسه دفاعیه تمام شد رفتم تا با پدرش احوال پرسی کنم.گفت،انگار همین دیروز بود که شما دو نفر را برای سفر بدرقه می کردیم...مور مور شدم و چیزی ته گلویم چرخید و محو شد. ...کارمان را ادامه دادیم و روی پایان نامه مقاله نوشتیم و برای کنفرانسی که امروز به سمت اش می روم،ارسال کردیم.قبول شد و ما دو نفر می رویم که کارمان را ارائه دهیم.همیشه برای من اولین ها،هرچند کوچک یا پیش پا افتاده ،هیجان انگیز بوده است.اولین بار است که تبریز می روم.اولین بار است که برای ارائه کار خودم در یک کنفرانس شرکت می کنم.اولین بار است که پسرکم مرا بدرقه می کند و اولین بار است که چیزهای دیگر.اما دومین بار است که با این دخترک دیوانه همسفر و هم اتاق می شوم و این هیجانم را چند برابر می کند!منتظرم ببینم این بار چقدر می خندیم و گریه می کنیم و دعوا می کنیم و بعد عاشقانه هم را بغل می کنیم!به این سفر خیلی نیاز دارم.امیدوارم خستگی های این مدت به خوبی از تنم بیرون بروند و هیوای همیشگی برگردد.از این هیوای خسته و مضطرب و همیشه غرغرو خسته شدم...

11/13/2005

La La La La La ...
دوست دارم وقتی را که بعد از هفت ساعت کلاس،تقریبا بی وقفه،با یک عالم گل نرگس،بدو خروج از دانشگاه،ازمن استقبال می شود!
La La La ...L'amour,l'amour ... C'est dangereux,mais pas mal toujour!

11/11/2005

آیا همیشه یک پنجشنبه ی بدرنگ و بدقواره و پردردسر،با تلفن غیر منتظره یک دوست عزیز، به دوساعت و خرده ای کافه نشینیِ مبسوط کنار موجودات خوب و لذت بخش تبدیل و به یک خواب راحت ختم می شود؟
این بار که شد!

11/10/2005

EUREKA!
صبح پنجشنبه،قبل از حرکت به سوی دفتر،زمان مناسبی دارم برای وب گردی و وبلاگ گردی.طی وبلاگ گردی های امروز صبح،به دو کشف مهم و جدید نایل آمدم:
تا پایان سال جاری(شمسی) بیش از 80% متولدین سال های 64-65 به اونور(یعنی به قبل) در امتحان تافل شرکت می کنند.(در داخل یا خارج)-این تافل هم مثل آزمون کارشناسی ارشد به یک ویروس تبدیل شده که تقریبا شکل اپیدمی به خودش گرفته.نسبت به ویروس دوم به واسطه حضور پادتنِ تنبلی واکسینه هستم!
اما کشف دوم که یک کشف شخصی است!سایت همسر یکی از دوستان رو پیدا کردم.
دختر!این که خیلی باحال تر از چیزیه که ما فکر می کردیم!فکر کنم جدا کتاب اش ارزش خریدن داشته باشه!خوشمان آمد!...باید اعتراف کنم که خیلی حیف است که با چنین آدمی درگیر روابط زناشویی شد. من شخصا چنین افرادی را به عنوان یک دوست ساده همیشه ترجیح می دهم تا همیشه تصویر ذهنی خوبی از آنها داشته باشم.همین آقا با این همه اهن و تلپ در خانه دیدنی است.همیشه به حال دوستم تاسف می خورم که به جای زندگی مشترک درگیر بچه بزرگ کردن شده!

11/08/2005

It’s a rainy day, hallelujah!
بالاخره پاییز دست از خجالت برداشت و چند روزی هست که جذابیت های خودش رو
رو کرده. در هوای بارونی هر چقدر تلاش کنم نمی تونم بداخلاق و نکبت باشم.هوای بارونی بهترین موقع برای قدم زدن در تهرانه.چرا؟واضحه!اکثر ملت از بارون می ترسن و فرار می کن،وقتی همه در حال فرار هستن یا چپیدن تو لونه هاشون،در نتیجه آمار مزاحمت و متلک به شدت افت می کنه،حالت آماده باشِ من از نود و پنج درصد به پنج درصد افت می کنه و می شه در کوچه باغ های پر دار و درخت با خیال راحت قدم زد و قدم زد وقدم زد و قدم زد وقدم زد و مثل موش آب کشیده برگشت خونه.هوای بارونی انقدر برای من سکسی هست که دوست دارم وقتی می رسم خونه،بشینم و با یک لیوان شیر-چایی داغِ داغ از پشت پنجره حسابی دیدش بزنم.هوای بارونی انقدر برای من حس پرواز داره که می تونم تافل و سمینار و امتحان های میان ترم هفته آینده و کار و بار و درس و مشق و هر گرفتاریِ دیگه ای رو یک جا جمع کنم،ببرم بیرون،بریزم تو آتیش،از همون هایی که گوشه خیابون توی پیت حلبی درست می کنن.بعد هم بشینم با اعصاب کش اومده ادامه سگ سفید رو بخونم و لذت دنیا و آخرت رو با هم یک جا ببرم .... بعله!ادامه اخبار!همین الان یکی از رفقا اس ام اس زد که داره میاد پرزنتیشنِ مقاله امون رو برای کنفرانس هفته آینده آماده کنیم !کسی یک آتیش روشن گوشه خیابون،از همون هایی که تو پیت حلبی درست می کنن سراغ نداره؟!

11/04/2005

آنچه از دیرباز انسانیت نام گرفته،همواره در کشاکش میان عشق به سگ و تنفر از آن سرگردان بوده است.
سگ سفید-رومن گاری

10/19/2005

صبر می کنم تا صدای بهم کوبیده شدن درها،صدای بهم خوردن ظروف صبحانه،صدای آب،صدای محو صحبتِ دو نفر،صدای ورق خوردن روزنامه،صدای پاهای دمپایی پوشی که دیرشان شده،صدای سوییچ هایی که از کیف در می آیند،صدای دو خداحافظی بلند،صدای درِ جاکفشی و صدای بهم خوردن در،قطع شود.از زیر پتو بیرون می خزم.باز هم برای شروع یک روزِ دیگردیر شده.به اتوبوس نخواهم رسید.
خطوط محوِ روی پیشانی ام...
چرا دست نیافتنی ها،چرا دست نیافتنی هایِ به دست آمده،یک باره به روزمره ترین هایی که حتی اسم اتفاق رویشان نیست نزول می کنند؟...اَه،چقدر احمق بودم.کافی بود کمی سرم را بلند می کردم تا ببینم.هنوز هست،انقدر دور که حتی دست تخیل ام هم بهش نمی رسد.باید صندلی یا چند کتابِ روی هم را هم امتحان کنم.شاید دستم رسید.هوا خیلی روشن شده.به یک لیوان چای ولرمِ کهنه دم دعوتت می کنم.بمان.می خواهم از شیدایی های گذشته ام برایت بگویم. از پیاده روی های بی انتها.

10/17/2005

سانتی مانتالیزمِ سرِ صبح!
قرص ماه،امروز،چهار و بیست دقیقه صبح،برای غروب کردن از پنجره من گذشت.در حالت دراز کشیده،می شد برای اش زوزه ی کشدار و عمیقی سر داد.وقتی کنار پنجره ایستادم ،ماه بود و شهرِ نیمه خواب با نفس های تند و سطحی.تمایل به زوزه کشیدن برای این ماهِ شهری به یک خمیازه تبدیل شد.کسی می تواند برای یک ماهِ شهری زوزه بکشد؟!

10/16/2005

مکاتبه با دبیرخانه کنفرانسِ ...!!!
me:in regards of accomodation,I wonder if there is any facilities for students or not.

answer:Unfortunetly, we can not provide any accomodation for femails yet.


البته!کمیته اجرایی هنوز نتوانسته فکری به حال اسکان "مونث"ها(بخوانید ماده ها!!!)بکند!
وقتی ایمیل را باز کردم و خواندم تا چند لحظه دچار بحران هویت بودم!مونث ها؟!!!تازه آن هم با دیکته ذکر شده؟!(جمله های فوق عینا از ایمیل کپی-پیست شده)
هنرمندان!چرا بی کار نشسته اید؟!هنوز در این دنیا جزییات هیجان انگیزی برای بازنمایی وجود دارد!

10/12/2005

معکوس بشمار
یک
فریادی که صدایم می زند.لبه ی پنجره ای که هرره اش به زحمت به شانه ام می رسد پا بلندی می کنم،بالا می کشم و لب پنجره می نشینم.باز می کنم و پاهایم را به بیرون آویزان می کنم.باد سرد صبح زود از زیر پیراهن خوابم مداوم و به سرعت به سمت سینه ها و گردنم می خزد.کمی جلوتر.احتمالا شاخه های نه چندان انبوه درخت های پاییز زده به لباس هایم گیر کند.بدون لباس می پرم.عقب می نشینم.پایین می آیم و می بندم.رختخواب هنوز خاطره گرمای تنم را حفظ کرده.یک چای داغ می چسبد. ... همیشه همین طوری است.هیچ وقت نمی پرم.Tot ou tard s’en aller…
دو
"دختر های محزون دوست داشتنی".دخترهای محزون دوست داشتنی که در دفترچه هایشان خاک می خورند،همیشه حق به جانب اند،هیچوقت هم دیده نمی شوند (مگر شانس بیاورند).دختر های محزون دوست داشتنی به سکوت احتیاج دارند و کمی خرت و پرت های کنارش.گاهی اوقات هم سو حاضمه های شدید می گیرند.دخترهای محزون دوست داشتنی،نه محزون هستند و نه دوست داشتنی،نه در دفترچه هایشان زندگی می کنند و نه دنبال اینکه دیده شوند.دوست داشتنی ها و محزون ها را اشتباهی نبین.(این یک اگهی تجاری نیست!) ... J’avais des reves
سه
با شیشه ها هم ذات پنداری می کنم.اتفاق یکسانی برای هر دوی ما افتاده.در اوج تحرک، به علت ویسکوزیته زیاد، قبل از پیدا کردن نظم کریستالین، بدون تغییر ساختار، در همان وضعیت متحجر شدن.آنچه در سطوح صاف و صیقلی می بینم،چیزی نیست که باید.همیشه هم انقدر که باید زمان وجود ندارد.نتیجه اش همین جامد شدن است،خیلی سریع،خیلی ساده.فکر کنم شیشه ای شدم. ..."تا به حال شیشه استعمال کردی؟"FUCK YOU حماقت ها و نفهمی ها وقتی آزاردهنده می شوند که با ادعای معکوس اش همراه باشند. هیواسیوس-
چهار
مالون را به یاد می آوری؟صحنه های هم آغوشی اش با پیر زن خدمتکارش را چطور؟دندان های کج و زرد و جاهای خالی موجود در لثه هایشان را چی؟تلاش زیادشان برای اینکه "اتفاقی" بیافتد را؟ ... در یک مونولوگ تاریک و نمور با بوی کپک و لاشه ای در حال فساد غوطه می خوریم و مقابل هم خودارضایی می کنیم.
پنج
ساعت هفت صبح.تا پنج دقیقه دیگر باید از "خانه"خارج شوم.

9/03/2005

صبح روز بعد ...
شب هایی هست که مسواک نمی کنم و صبحِ فردای آن شب ها با سر درد از خواب بیدار میشوم.
به زودی در باب ارتباط ویتامین سی و سیگار لکچر مفصلی ارائه خواهم داد!کشیدن سیگار بعد از شام مستوجب پاداش است و در بدن تولید ویتامین سی می کند.
خداوند دختر های شلخته را دوست ندارد.

8/18/2005

Je commence a comprendre...

نوشیدن در بزم ارتکاب جسارت ها و طغیان ها.جسارت هایی که تخریب می کند به یک باره تمام آرامش های دروغین و اعتبارهای اجتماعی(!!!) کاذب را.احساس غریبه بودن از شعله فندک ای که برای افروختن سیگارم روشن شده به چشمانم رسوخ می کند. ... کولی رهگذری می شوم که در پسِ پشت،تمام جنایت ها و دزدی های دهکده به نام من نوشته خواهد شد...
Esc-ce-que ce monde est serieux?

8/14/2005

طنز تلخ زندگی روزمره من:
داشتم از پله های باریک پل هوایی بالا می رفتم که شش-هفت کارگر ساختمانی مخالفِ من،رو به پایین رو به رویم سبز شدند.اینکه تصمیم به حرکت خشونت آمیزی دارند برایم مثل روز روشن بود.خودم را آماده کردم.اتفاق ای که نباید افتاد و من در پاسخ به دست درازی یکی از این افراد با کیف و کلاسور به جانش افتادم و داد می زدم و فحش میدادم!!آخرین فحش ام چیزی در این مایه بود که :دستت رو همه جا مثل دم سگ تکون نده یا همچین چیزی.اما این جمله چیزی بود که در ذهن ام گذشت!چیزی که بلند بلند داد زدم این بود:مثل سگ دم ات رو تکون نده!!!!!!!!!!!!و خودم از این جمله بی ربط از خنده روده بر شدم!
با اقایی سوار تاکسی شدم.صندلی جلو.اتفاقا این مردِ بی نوا تیک عصبی داشت و مدام با آرنج به پهلوی من میزد!من هم تا مقصد ده بار به این آقا تذکر دادم که صاف بشین.هر ده بار هم جواب شنیدم که جا نیست.موقع پیاده شدن از عصبانیت در را محکم به هم کوبیدم و می خواستم برم که به نظرم حرکت ام خیلی پسیو امد.سرم را از پنجره تاکسی کردم تو و سرِ آقای بغل دستی داد کشیدم که برو یاد بگیر مثل آدم بشینی .آقا اصلا اعتنا نکردند،اما راننده تاکسی با لهجه غلیظ رشتی از من پرسید :حالا چرا در و می کوبی؟رفتم.اما چند قدم جلوتر بسی خندیدم!چه زندگی شاد و پر از خنده ای!!!!!!
بعد از مصاحبه،با هم مشغول به چای خوردن شدیم.فرانسه را با لهجه ی خفیف ایتالیایی صحبت می کرد ...حرف از خانواده و عهد و عیال شد.گفت دو بچه دارم،بیست و چهار و بیست و پنج ساله،یازده سال است که از همسرم جدا شدم و بعد اضافه کرد et toi?
پسرم تازه چهار سال را پشت سر گذاشته بعد هم عکس سه در چهار پسرش را از کیف اش خارج کرد و نشان داد.زیبا بود.پرسید et ton mari?
من هیچوقت شوهر نداشتم.از دوست پسرم بچه دار شدم.پرسید دوست اش داشتی؟
Non.Jamais...بعد از تولد پسرم وکیل گرفتم و حالا پدراش موظف به پرداخت ماهی پانصد یورو به عنوان کمک هزینه است.
دلم گرفت.فرق من با زنی که در ایتالیا بزرگ شده همینقدر است...
داشتیم در مورد امکان چنین زندگی ای در ایران صحبت می کردیم و اینکه چقدر زمان می برد و من داشتم از آرزوهایم برای انتخاب آزاد سبک زندگیم صحبت میکردم که آقای نون بی مقدمه پرید میان حرف ام و داد زد که" نا امید نباش!شما می تونید هر کاری بکنید"من هم همانطور که با افکار خودم مشغول بودم گفتم"پس شناسنامه بچه چی می شه؟"آقای نون زرد و سفید و سرخ و بنفش شد و گفت" در ایران هرگز چنین فرهنگی جا نمی افته!خودت رو اذیت نکن!"به یک پوزخند اکتفا کردم.
یاد آن تصویرافتادم.با شانه های خمیده روی جدول نشسته بود.اضطراب در تمام صورت اش موج می زد و با یک لبخند تلخ گفت:"مشکوکه.باید دوباره آزمایش بدم."دلم هری ریخت.حالا چی میشه؟گفت "از این به بعد باید گفت جا تره و بابای بچه نیست" و بعد بلند و عصبی خندید.بوی مهمان ناخوانده می آمد ...فرق ما همینقدر است.
خرت و پرت هایی دور و برِ خودت می بینی که با یک ساعت پیوسته فکر کردن هم نمی فهمی از کدام گوری به زندگیت سرازیر شده اند یا اینکه یک زمانی در چه حال و هوایی سیر و سیاحت می کردی که این آشغال ها را به فضای خودت راه دادی.گاهی هم به قول آتوود همیشه مشغول سرزنش کردنشان هستی در حالی که عمیقا بدان ها احتیاج داری...

8/11/2005

حرفی برای گفتن ندارم.چیزی برای نوشتن،اشکی برای ریختن،بهانه کوچکی برای شادی،عشقی برای دلتنگی،انگیزه ای قوی برای کار،کمی شورِ دیوانه کننده و ... و ... و ...،ن د ا رم.ن د ا ر م.ن د ا ر م.ن د ا ر م.ن د ا ر م.
اما خالی هم نیستم.
خسته ام.خیلی خسته.خیلی خیلی خیلی خیلی خسته.احساس می کنم سوار یک چرخ فلک هستم که مدام می چرخد و می چرخد و می چرخد و می چرخد و باز به جای اول برمی گردد.نفس ام برید از بس تکرار کردم و تکرار شدم و حرف تکراری شنیدم.حتی این هیجان برای خلاقیت به خرج دادن و متفاوت بودن،ابتدا به ساکن، احمقانه و تکراری شده! این حرکت های تدافعی با جلد "انتقاد"ی هم خیلی نخ نما ست.این چس ناله های من هم در این وبلاگ بدترین و به درد نخور ترینِ تمام اینها.
کارم،پروژه های ان جی او،کلاس فرانسه،کار کردن برای امتحان تافل،روند مطالعات و کتاب های منتخب و مورد علاقه ام،کافه نشینی ها،مهمانی ها،دوست پسرم،حتی سیگارم(!)،اول تابستان تمام اینها را با دقت و وسواس انتخاب کردم که سه ماه از زندگی تا حد امکان احساس خوبی داشته باشم.امروز،بیست مرداد،از اینکه سه روز در هفته ،نه و نیم صبح در دفتر انتشارات باشم،از اینکه هر روز اساسا به یک میلی متر از ان جی او ئی که با خونِ دل راه انداختیم فکر کنم،از هشت ساعت در هفته فرانسه خواندن که همیشه برایم مسکن بود،از مثل جنازه خانه رسیدن و وقت نداشتن برای پرداختن به مطالعات مورد علاقه ام،از فرو ریختن تمام تصورات ام از رابطه با شخصی که فکر می کردم پایه هر گونه دیوانگی باشد و بعد از یک ماه، یک دوست پسر لوس و به درد نخور از آب در آمد،از مساله قلب بابا و هر روز با یک تشخیص جدید از جانب متخصصین مواجه شدن،از همه ی اینها که اتفاقا ماهیت قابل تعریفی هم ندارند ... خسته ام؟ذله ام؟بیزارم؟ ... نمی دانم که چی هستم.فقط می دانم که به سرعت چیز هایی در حال گذشتن هستند.من هم گیج و مبهوت اینجا نشستم و هر روز یک چیز را با شکل های مختلف تکرار و تکرار و تکرار می کنم.

7/23/2005

انجمادِ آشوب.وضعیت متناقض نمای من.

7/22/2005

اغتشاش های سطحی،ساده و آزار دهنده.جستجوی ابهامات احمقانه ته فنجان قهوه ترک.بوی گندِ سیگار برگ یک سیسیلیِ خوش که در سرم تکرار می شود. هیچ چیز هیچوقت آنقدر ها هم که به نظر می رسد پایدار نیست و طرح مسئله :باید به انتزاع پناهنده شد؟فکر کنم باید لبه ی تخت نشست و قوز کرد با سرِ خم شده و آویزان مابین شانه ها.یک کتاب باز کرد و در همان حال یک صفحه و نیم خواند.کتاب را بست،صاف شد و کتاب را پرت کرد زمین و گفت :تمرکز ندارم.دراز شد و خوابید.به قول شاعر زندگی یعنی همین.جدا یعنی همین؟!

پیوست یک.من علم غیب ندارم.به من بگو چه مرگت شده.
پیوست دو. ظاهرا متولد شدم.باید تبریک گفت؟امسال اصلا حوصله ی متولد شدن نداشتم.خوشحالم که گذشت.امیدوارم تا یک هفته ی دیگر اطرافیان این ماجرا را به خوشی یاد نکنند!

7/19/2005

خیلی ابری و مه و آلود و طوفانی و بادی و رعد و برقی و عصبانی و دیوانه و گریه آلود و ...و ... و... و... هستم.
حس طغیان و جیغ دارم.شدید.

7/16/2005

مثل یک رویا بود یا خواب ای طولانی تر و عمیق تر از خواب های معمول.خوابِ سنگینی که یک عمر خستگی و دلتنگی رو از تنِ همه ی ما به در کرد.دامون بعد از هشت سال دوباره پیش ما برگشت،میانِ ما را خانه تکانی کرد،دوباره دوستی ها شاد و براق و تازه شدند،درست مثل روز اول،درست مثل سالِ اول دبیرستان و بعد،باز هم رفت.بودن اش مثل یک خواب خوب بود.نمی دانم دوباره کجا ی دنیا قرار خواهیم گذاشت.نمی دانم باز که ببینم اش همگی با هم هستیم یا نه.نمی دانم جای چند نفر خالی خواهد بود. ... دامون برگشت.ما- همشاگردی های کلاسِ یکِ یک و دوی یک و سه ی یک تجربی و ریاضی- ماندیم و صمیمیت و دوستیِ مدرسه ای مان و اولین جمعه های هر ماه و کافی شاپ های تهران. ...

7/11/2005

به انزوا نیاز داشتم و از آن دیوانه وار گریختم و گریختم و گریختم.میانِ این بازار مکاره خودم را محبوس کردم و کلید اش را بلعیدم.ابتدا حیرانی و بعد یقه ی لباس را تا زیر گوش هایم بالا دادم و تماشا کردم و راه رفتم و ازدحام را به حذف ذهنی ام سپردم.من فریب دادم و فریب خوردم.من،خودم با دست های خودم کاری کردم که همیشه غافل گیر کنم خودم را.هنرپیشه شدم.هنر پیشه نکردم.من نقش بازی کردم و نقش بازی می کنم و این درحالی است که کشتی ثانیه به ثانیه از ساحل دور و دور و دور تر می شود...انگار بر این بغض پایانی نیست.

7/10/2005

هیچ فکر اش را می کردی به این سادگی پیدام کنی؟!مسخره است.نه؟این همه وقت گشتی!هه هه!خودم هستم!
کمی...نه.بیشتر از کمی،به خودکشی نیاز خیلی خیلی مبرم دارم.خسته ام از یک چیزهایی.خیلی خسته.بیشتر از همه از دروغ شنیدن.من از
تو اعتراف نخواستم.خواستم؟امروز از آن روزهایی بود که بوی گند اش از همیشه بیشتر به دماغ ام خورد.آخر در وضعیتی هستم که سنسورهایم خیلی دقیق کار می کنند!می دانی،فکر کنم باید خیلی محکم ایستاد و مستقیم در چشم هایش زل زد.همین باید تا حدی کفایت کند.گاهی چه زود یادم می رود که "نجات دهنده در گور خفته است".خوشبختانه همیشه یک چیزی مثل آوار روی سرم خراب می شود تا به یاد بیاورم دارم در کجا زندگی می کنم و یک چیزهایی بیشتر از چند دروغ بچه گانه نیست.
به یاد می آورم،بغض می کنم،سرِ پا می ایستم و در چشم هایش محکم زل می زنم بعد بوی گندش را تا آخر در سینه فرو می دهم.چشم هایم از اشک دو دو می زند.وسوسه می شوم باور نکنم.باور می کنم .دلم خودکشی می خواهد.بعد،راهم را پی می گیرم و فکر و تصور آرامش لرزه بر اندام ام می اندازد.
به یک متخصص گوش و حلق و بینی برای پاک کردنِ گوش هایم از دروغ نیاز دارم.کسی سراغ ندارد؟

6/29/2005

و من مست لایعقل ...
از روزنگاری خسته شدم.احساس امنیت لازم برای نوشتن رو ندارم. ... چی؟امنیت لازم؟!این یعنی چی دقیقا؟!

6/26/2005

دور اول نتایج را با هم دنبال کردیم.با هم عصبانی شدیم،با هم داد زدیم،با هم شاخ درآوردیم،با هم به نقطه جوش رسیدیم و با هم هر شب خواب انتخابات دیدیم.آخر یک روز صبح تو به نتیجه رسیدی:اصلا مهم نیست.روزی که نتایج اعلام شد من و تو باید در آغوش هم باشیم.شب تا صبح. ... نتیجه وسوسه انگیزی بود!قبول!اما این پیش بینی هم غلط ازآب در آمد!تو را یک اسهال شدید یا یک سر درد اساسی از من می گیرد!به سادگی ...نمی دانم این مخِ من است که در سراشیبی تند اضمحلال افتاده یا واقعا ارتباطی بین نشر چشمه و اسهال شدید وجود ندارد یا من خیلی خر فرض شده ام!بگذریم!
چشم های نیمه باز من...
مثل پتک بود،نه؟ فقط باید سرِ پا ماند.فقط نباید سر خم کرد که اگر خم کنی در کسری از ثانیه مدفون شدی.فقط باید آرام بود و پر تلاش.تازه همه چیز شروع شده.محکِ خوبی است.چشم هایم بیشتر باز شد.
فکر اش را می کردی؟!اصلا تصور اش برایت وجود داشت؟!Its small world after all..
امشب از طرف دماوند جایی دعوت شدم.خیلی اتفاقی کاشف به عمل آمد که میزبان روزی روزگاری،هشت سال پیش،موکل پدرم بوده !نمی دانم آیا در تصور این دوست می گنجیده که بعد از هشت سال میزبان فردی باشد که یادآور روزگاری بسیار بسیار سخت از زندگیش باشد.دوست ندارم تداعی کننده ی جنگی دو ساله، برای نجات یک بچه،باشم.امیدوارم کلاغه نمی پس ندهد!!!!!
دنیا ظاهرا از چیزی که من و تو فکر می کنیم خیلی خیلی کوچک تر است!

6/22/2005

همه چیز از ابتدا، دوباره آغاز شده بود. ... نقاط شروع متغیر ... بازگشتی به نقطه اول وجود نداشت. ... تنها، من بودم ... من تنها بودم ... من،تنهای تنها بودم ... و روز اول بود،حتی اگرآخرین روز بود ... همه چیز از ابتدا، بعد از سالیانِ سال، مثل روزِ اول، عریانِ عریان، آغاز شده بود ...هیچ چیز وجود نداشت! ... تنها من بودم و بیغوله ای در آخرین نقطه دنیا ... من از وسط های بچگی ام ،با یک مشت اضطراب ،با یک دنیا تغزل شاعرانه،با مغزی تهی از هر تصوری،به روی کنجکاوی ام در گشوده بودم تا به بیغوله ای در آخر دنیا شلیک شوم ... این بار نوبت به کشف رسیده بود! ... اکتشاف خطر ناکی بود! ... یا همه چیز وهم بوده و هست تا همیشه یا واقعیت وجود خارجی ندارد،یا همه و همه فقط بازی کلمات در ذهن من است یا دروغی جاودانه. کدام؟ گزینه ی پنجم و شش ام و ...؟ ... هضم سنگینی در پیشِ رو بود.از پرسه زنی های بی وقت ام در این نقطه ی آخرین، دستگیرم شد که عجیب حس تنهایی دارم،متفاوت از تمام تنهایی هام.سکوت بودم و کمی درد و ابهام. ... هاها!همه چیز به "جریمه تاخیر" تعبیر شد.با تمام جزییات ! ... جریمه تاخیر تا چند ساعت با صدای زنگ دار و گوش خراشی در سرم تکرار شد ... گزینه ی منتخب از میان گزینه های موجود،به سختی پیدا شد. ... هیچکدام! ... یک روز گرم و تابستانی و عرق کرده با تهوع از گرما زدگی در یک شهر آلوده و کثیف مثل تهران،بدون آرامش. ... و تنها ای که جز خلائی مکنده هیچ چیز نیست.

6/21/2005

فقط می تونم وضعیت فعلی ،بعد از دور اول انتخابات رو به یک چیز تشبیه کنم:کابوس.والسلام.
و دور دوم و بعد اش رو... نمی دونم؟

6/16/2005

به پایان آمد این دفتر...اِ،ببخشید منظورم امتحان ها بود! امتحان های ترم هشت هم تمام شد! اما حکایت همچنان یک ترم دیگه باقی است. ... اتاق ام وحشتناک امتحان زده است.دل و دماغ مرتب کردن هم ندارم....رخوتناک ام..همه چی رخوتناکه...اینجا همه فقط می گن چی نمی خوان و غر غر می کنن و قهر.کسی به این فکر نمی کنه که چی می خواد.کسی نمی دونه کی چی می خواد ...

6/12/2005

رفتن و صحیح و سالم برگشتن!
من الان دوش گرفته و ناهار خورده(ساعت هشت بعد از ظهر ناهار صرف شد!)،صحیح و سالم،کتک نخورده و پررررررررررررررررررررررررررررر از انرزی نشستم و در حال بلاگیدنم. خوب بود.جای آنهایی که نیامدن خالی...
خوشبختانه به موقع، راس ساعت پنج اونجا بودیم.من و ماری.(از کل بچه های کلاس فقط ماری باهام اومد و کلی شادم کرد.)افرادی که بعد از پنج آمدن، یا نتونستن وارد دایره شن یا اینکه به زحمت و با موش و گربه بازی و از جوی آب پریدن موفق شدن.نیروی انتظامی از بیست- سی متری پیاده روی جلوی دانشگاه رو، از چپ و راست، مسدود کرده بود. در ورودی خیابان به پیاده رو هم دو تا اتوبوس گذاشته بود. قسمت دردناک ماجرا این بود که آقایان حق ورود به دایره رو نداشتند و من به دوستانی فکر می کردم که چقدر دل اشان می خواسته حاضر باشند. ساعت شش که برنامه تمام شد در راه بازگشت دوستان آقا را هم دیدیم که جلوی کافه فرانسه در حال فعالیت هستند و دلمان غنج رفت از این همراهی. ... دوستانی مثل پرستو و شیرین رو که خیلی دل ام می خواست ببینم ندیدم،در عوض کلی صحنه های جذاب و دلنشین دیدم. صورت خندان مسیح (اگر با این چشم های آستیگمات بی عینک اشتباه نکرده باشم!) که آن ته ته ها نشسته بود، در یک آن به من چشمک زد.محبوبه با پای شکسته از خواستنِ حضور در استادیوم ، فریبا داوودی مهاجر،با همان ظاهر محجبه و بشاش همیشگی که به شدت مشت هاش رو همراه فریاد در هوا تکان می داد،خانم بسیار مسنی که حتی به شانه های من هم نمی رسید(من 160 سانتی متر می باشم!) و با تمام وجود داد می زد ،زن رهگذری که با بچه ی کوچک اش از ماجرا خبر دار شده بود و وارد دایره شده بود و تعداد زیادی از همین زنان رهگذر که تا آن ساعت کمترین اطلاعی نداشتند و با فهمیدن ماجرا ایستاده بودند،همه و همه را دیدم و از یک احساس خوب سر شار شدم.
هنوز خیلی مانده.هنوز خیلی برای کنار هم بودن ناشی هستیم.هنوز باید خیلی جمع شویم،خیلی کنار هم باشیم،خیلی داد بزنیم تا به هارمونی لازم برسیم.هنوز انقدر فریاد های گوناگون و بی ربطِ سالیان سال قورت داده داریم که حالا دچار یک آنارشیِ افسار گسیخته شدیم. باکی نیست.انقدر کنار هم می نشینیم تا هم نوای هم نوا شویم.نه .هیچ باکی نیست.
فراخوان عمومی برای اعتراض به نقض حقوق زنان در قانون اساسی
دل تو دل ام نیست!امروز بعد از کلاس می رم. باید اعتراف کنم-رنگو وارنگ- هیجان دارم. هیجان برای ابعاد مختلف قضیه .هیجان دارم جون هر جور که فکرش را بکنی،حرکت بزرگی محسوب می شه. یعنی ،با توجه به شرایط فعلیِ اجتماعی ،میخ درست وسط فرقِ سرِ ماجرا کوبیده شده! هیجان دارم، به عبارتِ بهتر و واضح تر می ترسم چون مجوز نداره و من از درگیری و کتک خوردن هراسان! ترس برای درد سر های احتمالیِ بعدی هم جای خود دارد. فردا هم عمه جانِ من درسی که ترم گذشته افتاده را امتحان داره و هنوز لای دفتر و دستک اش رو "واز" نکرده!از اینکه ناچار شم این درس رو برای بار سوم بگیرم هم بی زارم!
ساده است.خیلی ساده.ساعت چهار و پانزده دقیقه ،بعد از کلاس،برگردم خانه،زیر کولر دراز بکشم و توجیهاتِ تمیزی برای نرفتن ،برای خودم به ترتیب ارائه کنم : 1. امتحان دوشنبه 2. حال و احوال فیزیکی زار و نزار 3.حالا که چی؟با این حرکات که چیزی درست نمی شه... 4. کار بچه گانه ایه 5. آدم عاقل خودش رو در دردسر نمی اندازه.اون هایی که این حرکات را کردند به کجا رسیدن؟ ... خلاصه اینکه توجیهاتِ تمیز بسیار است! اما باید خاطر نشان کنم که بغل دستِ من،شما نمی بینید،یک هیوای جدی و دست به سینه ایستاده و هر وقت که شروع به توجیه می کنم که نرم، سر اش رو به شدت تکان می ده و نچ-نچ ای راه می اندازه که دل ام می خواد از خجالت بمیرم.آخرش هم بهم می گه "ترسویِ بی عرضه ی پر ادعا" .بعد هم مستقیم در چشم هام ذل میزنه ببینه جوابم چیه!من هم شرمنده می شم.
خلاصه که من می رم. اما اگر نرفتم، همینجا خواهم گفت که من ترسیدم.نه اینکه مثل خیلی از دوستانِ پر ادعا برای اینکه خدشه ای به ادعاهای اعلای فمینیست بودن ام وارد نشه،کل حرکت رو زیر سوال ببرم.

6/06/2005

"حس خوبی نیست.شاید یه جورایی اونی که بی خبر گذاشت و رفت رو می فهمم.می فهمم چرا بی اینکه لب از لب باز کنه،گذاشت و رفت.آدم بعضی چیزای(کَس های)منحصر به فرد رو راحت از دست می ده." می خونی و می خونی و می خونی.ده بار، صد بار، هزار بار و فرو می ریزی حتی از تصور دوباره از دست دادن.حتی تصور اش دوباره بغض رو راهی گلوات می کنه.غورت میدی و مرور می کنی.مرور می کنی درون آشفته و مطلاطمی رو که هر لحظه هر انتظاری ازش می ره و درست در یکی از همین لحظه هاست که آنچه نباید از ذهن اش می گذره با خراشی پایدار .روزی روزگاری تمام این بغض های فرو خورده طنابِ اعدام همیشگی ام خواهند شد. ...
گرما و سنگینی یک غروبِ معمولی. بوی قهوه ی ارزان کافی شاپ ها تا زیر پنجره ام بالا آمده و دزدکی و پیوسته از درز ها وارد می شوند. ناله موزیک از گوش میانی ام می گذرد و التماس کنان می خواهد که لذت ببرم و من از صدقه دادن بی زارم.شهر به سختی و پر از رخوت نفس می کشد و این تنفس سنگین به قفسه سینه ی من هم سرایت کرده. ...
می دانی؟ گذشت روزگار جذابیتِ رازآمیز و رازآلوده بودن.. دوره ی عرفانِ شخصیِ خلسه آور مدت هاست سر آمده...این روزها از هر حیله ای برای حفظ حریم شخصی ،برای حفظ "من" در کسری از ثانیه سود می بریم.این روزها برای توجیه نادیده گرفتنِ کثافت و تعفن ای که خود خواسته در آن شیرجه زدیم به هر دری می زنیم. شیطنت ماه ای که غروب نکرد،مثل یک توهمِ زود گذر به نظر می رسد.

5/30/2005

گرگ ها ...
خواب بودم.خوابِ بی موقع ناشی از دارو. ... این بخار گرم چیه که می خوره تو صورتم؟این تنفس یک موجود زنده است.این ارتعاش ها چیه که از زیر تخت میاد؟چیزی در تحرکه.پلک هام رو خواب آلوده و گیج، نیمه باز می کنم.این پوزه ی یک گرگِ که انقدر نزدیک به من،روی تخت نشسته و صورتش رو نزدیک صورتم گرفته. حضور من براش یعنی خطر.دو تا بچه گرگ دارن بازی می کنن.از روی برجستگی بدن من زیر پتو می پرن و گاهی تیزیِ پنجه هشون رو روی بازو هام حس می کنم.اینها از کجا اومدن ؟ چطور وارد اتاق خواب من شدن؟ ... می ترسم.ماده گرگ هم از من.خشم اش از ترسه.راه فراری هست؟
این یک توهم بود ؟ یا خواب عمیق بعد از ظهر؟ نمی دونم.

5/27/2005

توهمات عاشقانه،اس.ام اس های کودکانه،برخورد های احمقانه.
گاهی چیزهای خیلی ساده کمپلکس های غیر ساده ای درست می کنند.تو خیلی کوچیکی.اومدنت پر سر و صدا بود.خیلی بی سر و صدا برو.
قیافه غریبی پیدا کردم!پشت پلک ها ی متورم و قرمز ،پیشانیِ پر از جوش و صورت ملتهب،و قسمتهای بیرونِ بدن از لباس جابه جا قرمز و کهیر زده و من در حال دست و پنجه نرم کردن با وسوسه ی خارش با اسلحه لوسیون کالامین-د!!!!
دارو های ضد حساسیت کاری کرده که حتی ایستاده خواب می رم!تب و امتحان های در پیش هم به علاوه ی تمام اینها.
نیمه ی دوم پنج شنبه ...
دلم می گیرد وقتی می بینمش که ده سال در عرض چند روز پیر شده.دلم می گیرد از انتخابی که باید اتفاق بیافتد و من باید دشمنِ دوستم را دشمن خودم بدانم و ترکش کنم. ... دلم می گیرد وقتی عزیز ترین را باید اتفاقی در کافی شاپ ببینم، خیلی اتفاقی و خیلی اتفاقی یاد حس های نابی بیافتم و خیلی اتفاقی برای اینکه هیچ وقت با انعکاس اشان مواجه نشدم،عصبانی و خود خور شوم و خیلی اتفاقی ساعات رفته بر دوری بری ها را تلخ کنم. ... دلم می گیرد وقتی از من می خواهد خرده های باقی مانده ی دل ای که شکسته ،بعد از این همه وقت،دوباره رو به رویش بریزم. ... دلم می گیرد از تمام اعتماد ها و ایمان ها و اعتقاد ها. ... دلم می گیرد از خودم و تمام حماقت هایم.

5/21/2005

وای!از فرط مریضی سبز شدم!احساس می کنم توی دلم همزن برقی روشن کردن،سرم هم بی وقفه گیج می ره.اما،باید لبخند بزنم و به روی مبارک نیارم.صاف بشینم پشت میز،گزارش آزمایشگاه بنویسم و در کمال خونسردی برم و امتحان آزمایشگاه مبانی برق بدم.چیز زیادی بلد نیستم،هیچی هم از قبل یادم نیست.به به!لا لا!عجب خوبم من!

5/20/2005

دیوار های خالی ...
صد بار شروع می کنی به نوشتن تا کمی خالی شی.صد بار شروع می کنی به نوشتن تا کمی سرِ سنگین شده ات را سبک کنی،تا کمی کوچک شه این بغض طلسم شده.صد بار شروع می کنی و صد بار صفحه رو می بندی.چطور می شه از سقوط نوشت؟ هان؟چطور؟چطور می شه نمناکی چشم و لبخند زورکیِ عزیزی رو که در عرض چهار ساعت زحمت های چندین ساله اش به فنا رفته رو بنویسی؟از در وارد می شی،خالیه خالیه.حتی روی دیوارها چیزی جز میخ و چهار گوش های دود گرفته باقی نمونده .یک دزدیِ اولیه،با دروغ و آزار و اذیت و افترا درست نمی شه!نمی دونستی؟آخرش هم اومدی دزدی رو با دزدی رو به راه کنی؟ اون همه آزار و اذیت کافی نبود؟ ... ای کاش به یک دزد معروف بودی،به یک کاهبردار، به یک ...چه می دونم؟به یک گاو! نه به یک روشنفکر و نویسنده و نظریه پرداز و سردبیر ماهنامه ی ایکس که سالی صد بار میره پاریس،محفل روشنفکری دنیا، و بر میگرده و سالی ده بار کلاس و سمینار برگزار می کنه و برای اینکه وقت سخنرانی و مصاحبه ازش بگیری جد و آبادت میان جلوی چشمات.ای کاش یک سگ ولگرد بودی،نه رفیق و همکلاسی چندین ده ساله.نویسنده ی عزیز،نظریه پرداز محترم که ایده هات گوش فلک رو کر کرده،دوست محترم و ناسیونالیستِ من که با دغدغه های آرمانی ات ما رو خفه کردی،روزی هزار بار اون بسیجیِ دگم و متعصب و وحشی رو که به افتضاح هایی که به بار میاره با تمام وجود اعتقاد داره،به توی رذل و ترسو با تمام حرف های قشنگ ات ترجیح می دم. ... یک سقوط بی انتها.یک فراموشی همیشگی.

5/16/2005

اندر احوالات شخصیه !
این هوای دیوانه رو دوست دارم.درست لحظه ای که فکر می کنم الانه که زیر رگبار بارون له شم،آفتاب می شه و درست وقتی فکر می کنم الانه که مغزم از نور سوراخ شه،غروب می کنه. ... پر می شم،از یک فضای دوستانه ، از یک چیز نو،بعد یک هو خالی می شم.خالیِ خالی.حرف می زنم از گذشته هایی که خوب بود،بد بود،غروری که خیلی جریحه دار شد،به یاد می آرم عاشقانه های قلابی رو،پر می شم و بعد ناگهان خالیِ خالیِ خالی. ... کار زیاده.کار های خسته کننده ای که انگار مجوز عبور من از این مقطع زندگیمه. ... درست وقتی بغض ام می گیره از این هیچی نبودن،به قول یکی "هیچی نیست برای نوشتن،گفتن،شنیدن ،گوش کردن ،بوییدن و لذت بردن"،یه چیزی تلنگر می زنه به جمجمه ام که،هی !همینه!دنبال چی می گردی؟ ... ساده است.خیلی ساده. ... می گفت دلم می خواد یه روزی تو راه گم شم،گفتم و هیچکس هم پیدات نکنه،گفت آره ،دتس بِتر! و حال احتضار و اینا. ... نه خسته ام،نه خوشحال ام،نه ناراحت ام و نه ... و نه.... .قضیه همون نترسیدن از فقدانه.
طی یک توصیه دوستانه،بهم گفت که باید انقدر بهش فکر کنم،انقدر حرف بزنم ازش تا ازش دچار تهوع شم و بعد همه رو استفراغ کنم بیرون،اونوقت با باز کردن شیر آب همه چی می ره و دیگه بر نمی گرده.امروز وسط اون همه فکر و بلند بلند حرف زدن یادم اومد که در استفراغ کردن به اندازه گریه کردن بی استعدادم!!!!!!

5/11/2005

چند گزاره خبری برای یک "مرد بسیار مرده"...
تقریبا همه چیز غیر قابل پیش بینی شد.روزها، وقتی همه چیز و همه جا در نور دودآلوده روز به سختی نفس می کشید،برای رسیدن شب ، تاریکی،سکوت،آرامش ثانیه شماری می کردی.شب شد اما همه چیز و همه جا در نور مصنوعی فرو رفت و اغراق شدگی دو چندان شد.نه؟!به این استوانه بلند پناه که بردی ،گفتی وقتی سوخت و به آخرین حلقه رسید همه چیز درست شده اما نشد فقط گرفتگی قفسه سینه چند برابر شد.این طور نبود؟!فریاد ،لگد زدن زیر همه چیز ،نه.تو دیوانه ای !این همه داروی آرام بخش از کجا به سمت ات سرازیر شد؟با آخریش همه چیز درست شده، اما نشد فقط گنگ تر شد.اعتراف کن که همین طور بوده! سر کشیدی، قاعدتا قطعه یخ که به نوک دماغت خورد روبه راه شده ،باز هم نشد!همین طور بود؟!چقدر همه چیز غیرقابل پیش بینی و هیجان انگیز شده!...المان های تکراری که خیلی وقت پیش در حذف ذهنی مان گم و گور شده.متوجه هستی که؟!

5/10/2005

برای من، در ابهام،آزادی ای نهفته ست که با هیچ چیز حاضر به معاوضه نیستم.تصاویر آبستره،فضای نوشته های سیال،بدون ارجاعِ مشخص، بدون مکان،بدون حضور. پذیرای بی چون و چرای بودن.
درست مثل تصاویر به جا مانده از دورانِ خاصی از کودکی.تصاویر محوی که درخشان ترین ،زیبا ترین و بزرگ ترین ها را تداعی می کنند.از این وهم مه آلوده الهام می گیری و با رقص اش به وجد می آیی. ... دوباره به مکان تولدِ این تصاویر باز می گردی.به بزرگ ترین استخرِ شنای دنیا، آبشار طلایی های گوشه حیاط، تابِ آلاچیق که با هر بالا رفتنی به آسمان می رساندت، حوض ای که دزدان دریایی در آن شکست خورده بودند و عشقِ اول که شازدهء قصه هاست و هیچوقت ،هیچکس مانند او نخواهد آمد و ...خیلی از تمام اینها گذشته.استخر شنا کوچک شده،یاس های زرد فقط یک بوتهء خلوت کنار حیاط است، چقدر این تاب کوتاه بود،حوض کوچک لجن گرفته و شازده دیگر شازده نیست.همه چیز خیلی خیلی معمولی .مثل خودم،مثل خودت.مثل زندگی.یک "ریشخند" کفایت می کند.

5/06/2005

حضور اش برای تو و تو و تو وهمه ی شما در حد یک ابزاره.ابزار خوش گذرونی.فقط و فقط به واسطه طرز لباس پوشیدن اش و رفتارهاش ، خودت رو مجاز می دونی هر طور که دوست دارای از این "شیء" استفاده کنی و خوش بگذرونی.البته.به او هم خوش می گذره و او هم از تو ابزار خوش گذرونی ساخته. به نظر می رسه قرار داد دو طرفه است و کاملا پایاپای.اما یک سوال باقی می مونه.یک سوال مهم.چی به تو اجازه می ده در این حد به افتضاح بکشی اش؟هوم؟...آره!به نظر می آد بسیار نسبت به این ماجرا بی توجهه.شاید همین تو و تو و تو رو دچار توهم کرده که با یک عروسک کوکی طرف هستی.

5/04/2005

فضا،فضای رخوتناکیه.درست مثل یک بعد از ظهر تابستانی و شرجی که تمام شدن اش مصادف با دوباره شروع شدنشه.سرم سنگینه.به یک انفجار فوری و مخرب برای متلاشی کردن این وضعیت، نیاز مبرم دارم.
یک روزنگاریِ طولانی
تمام شد.امروز آخرین امتحان رو دادم و چه امتحانی!تمام جواب ها چک شد و در باره اش بحث شد و آخرین یادگیری از این دوره. تیرماه هشتاد و دو ،برای اولین بار به یک موسسه رفتم ، برای زبان.تا اون موقع تمام کلاس هام خصوصی بود و من بعد از چند سال حس کردم که به شدت دارم در جا می زنم.از همون تاریخ، هشت تا ده صبحِ شنبه و چهارشنبه های من به این کلاس اختصاص پیدا کرد. با عشق سر کلاس می رفتم و علی رغم اینکه این کلاس،یک حرکت فوق برنامه بود،تمام برنامه های اصلی ام با این ساعت هماهنگ میشد و اگر تداخل داشت برنامه های دیگه حذف می شد، نه این کلاس!اینجوری شد که سینتیک موند برای ترم نه! و سیمان هم که دقیقا همین ساعت و روز برگزار میشه در آستانه حذف شدن قرار گرفت!اصلا اهمیتی نداره!...این دوره،نه یک دوره ی زبان که به نوعی برای من تراپیِ روانی محسوب می شد. کلاس کوچیک و جمع و جور که یادگیری کاملا ناخودآگاه بود و بیشتر کلاس به بحث و صحبت می گذشت و در این بین چقدر به آگاهیِ من اضافه شد و در کنارش آرامشی که بعد از کلاس بود به واسطه چندقیقه تخلیه روانی با حرف زدن. البته فکر می کنم تنها کسی که این حس رو داشت، من باشم!من اگر حرف نزنم و اظهار نظر نکنم می میرم!!!!و خوب مجال خوبی بود برای هیوای پرحرف و غرغرو!حضور گروه های سنی متفاوت ،از کسی که بچه ی هم سن من داشت تا من و چند نفرِ دیگه که جوان تر از همه بودیم ،جذابیت فضا رو برام دو چندان می کرد...امروز پرونده این دوره بسته شد.احساس خوبی ندارم.باید اعتراف کنم که به این کلاس تراپی بدجوری وابسته شدم.امروز وقتی از درِ موسسه بیرون اومدم،یک لحظه فکر کردم که "حالا باید چی کار کنم؟!"شنبه صبح ها،کلاس های سرگیجه آورِ مهندس نون و چهارشنبه ها آی-اِلتس رایتینگ...این هم گذشت.نقطه.
پ.ن. در حین نوشتن،به دو سال پیش و روزهای اولی که میرفتم کلاس فلش بک زدم.واااای!باور کردنی نیست، من در عرضِ دو سال این همه فرق کرده باشم.طرز فکرم،سلیقه هام،سرگرمی هام،دغدغه هام،حتی نوع موزیکی که گوش می دم! اینقدر تغییر و اتفاقات جوراجور در عرض کمتر از دو سال؟؟باور نمی کنم.انگار بیست سال گذشته...

5/02/2005

عالیه!واقعا عالیه!گندِش در اومده،بعد ما نشستیم داریم فکر می کنیم چه استراتژی ای بچینیم تا بتونیم با این افتضاح کنار بیایم.نقطه.

5/01/2005

تا به حال در ترک های سقف سفر کردی؟
لابه لای تمام نبودن هات،لباس "وجود" پوشیدی.با تمام وجود می خواهی عمق نبودن ات را شرح دهی.هر طور شده!امید به نجات نیست....آرام!آرام!دستپاچه نشو!ششششششش...من واقعی نیستم.فراموش کردی؟!

4/28/2005

یک هفته گذشت.بادکنک ها رو به زوال اند.همه جا بوی بادکنک گرفته.

4/24/2005

بلیط های مترو، آخر خط کنترل می شوند،اما نیازی نیست محکم در جیب ات نگه اش داری.دلهره گم کردن بلیط های یازده یوروایِ اِق-او-اِق،دویدن برای رسیدن به قطار و درب هایی که آرام،درست پشت سرت به هم کوبیده می شوند،تکیه دادن سر به پنجره واگن و جستجو ی این تمدن غریب در گودی چشمان مسافرانی که در شیشه پنجره از زیر نظرت ات می گذرند،حس غریبی درست می کند.بگذار بلیط ها گم و گور شوند و کناررودِ سِنِ خسته از کشتی های تفریحی،با اشک هایت لجن زار بساز...
دلم تنگ شده.نپرس برای چی یا برای کی.شاید برای تو،شاید برای یک بوسه به پیشانی اش قبل از عمیق شدن خواب،شاید برای یک روز بارانی،شاید برای چند لحظه آگاهی کودکانه یا حتی عجله نوشیدن یک فنجان قهوه داغ و بدمزه. نمی دانم.
هنوز نفهمیدم عمق نوستالژی هایم با عمق حضورم در لحظات رابطه مستقیم دارند یا معکوس؟
مه پایین آمده
و من
آنچنان پشت میز کارم نشستم
انگار که سالهاست همینطور
پا روی پا،اینجا هستم.

4/22/2005

انقدر همه چیز تمام شده است که حتی نمی تونم درباره اش بنویسم!خودم رو کاملا غافلگیر کردم.آفرین دختر!حتی احساس تنفر هم نمی کنم....
دامن کشان ساقی می خواران از کنار یاران مست وگیسوافشان می گریزد
برجام می از شرنگ دوری بر غم مهجوری چون شرابی جوشان مِی بریزد
...
ساقی میخواران از کنار یاران مست وگیسوافشان می گریزد
کوچولو، عروسک هام برای تو دلتنگی می کنند.

4/18/2005

اوه اوه!اینجا چقدر خاک گرفته ...

4/06/2005

فهمید که با پیاده رویِ بی وقفه،دزدکی در فکر فرو رفتن،تنها در ایستگاه قطارِ جنوب نشستن و ... سرگشتگیِ بی امان اش درمان نخواهد شد.به خانه پدری برگشت.بارانی خاکستری اش را با چاقو تکه تکه کرد.موهایش را با شمع سوزاند.گرمای دلپذیری بود.فضای نمور دورش خشک و گرم شد. وقت نوشیدن یک فنجان قهوه تلخ-با سرگشتگی هایش- رسیده بود.
تمام شد.من ماندم و یک دنیا زندگی!

3/29/2005

من سردم است
انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد.
......
هیچوقتِ هیچوقتِ هیچوقت.

3/16/2005

افسردگی پس از زایمان.

3/04/2005

عصبانی و عصبانی و عصبانی.حق نداشت.کثافتِ پست فطرت.چطور به خودش اجازه داد؟اون من رو چی فرض کرده؟
هاها!خوشم اومد رو دست خورد!چرا من؟........بعضی ها چقدر ساده عقده هایِ بیماری سازشون رو نشون می دن!با یک نمره!فقط یک نمره که به نظرشون می تونه خیلی مهم باشه!.......... این اِن امین اتفاق مشابه در این چند وقت اخیر بوده.اگر بخوام بلایای مشابهِ دور و بری ها رو هم بهش اضافه کنم،می شه هزار-اِن امین اتفاق مشابه.این یعنی چی؟.......ولش کن.ایگنور اش کن.تو اولین نفری نیستی که قربانی نگاهِ ابزاری شدی و مفت و مسلم حق ات ضایع شد.آخریش هم نخواهی بود.هر روز،هر جای دنیا،هزاران نفر،چه زن و چه مرد،دارن به اسباب بازیِ کاملی تبدیل می شن.نگران نباش.بالاخره یه چیزی میشه دیگه. ........چالشِ دوست داشتنی ایه برای پدیده ای مثل من با همه ی ادعا ها و ایده ها و دغدغه ها و نگرانی ها.این، حداقل توانایی هست که به عنوان یک جانورِ فعال و همیشه منتقد و عموما مخالف ، می تونم در خودم به وجود بیارم.نشکستن از سنگینی و خستگیِ بارِ وحشتناک ِ بیماری های اجتماعی که گاها مثل سیلی می خوره تو صورتت .........چالشِ دوست داشتنیِ من!

3/01/2005

زندگی،تناقض و دیگر هیچ. ...
خالی.یک میان تهی با خلائی که مکش درست کرده.گاهی لذت بخش.گاهی دردناک.گاهی تنها عنصر آگاهی من از حیات.(حیات؟)
هزارن بار این مکشِ گرداب وار را به تصاویر پر رنگ و کاذب ترجیح میدهم.هزاران هزار هزار بار.

2/24/2005

"...همه چیز آماده است. به جز من.اگر جرات گفتن اش را داشته باشم می گویم من در مرگ متولد می شوم." مالون می میرد-بکت.
همراهی با مالونِ محتضر،بیش از دو هفته.این مدت دوباره در انتهای شکم زنی،در بستری پر از آب، واژگونه، زندگی کردم.ساعت های غیر مشخصی از شبانه روز،به دو آرنجم تکیه کردم،روی شکم دراز کشیدم و چند ساعت بودن با مخلوقی بدون ماهیت ،بدون هویت در خاکستری ترین اتاق دنیا. "من عبارات کوچکی را که بی ضرر به نظر می رسند،اما همین که جلو یشان را باز گذاشتید تمام صحبت را به فساد می کشند،می شناسم.هیچ چیز واقعی تر از هیچ چیز نیست."

2/19/2005

حتی شخصیت های روی صحنه تئاتر واقعی تر به نظر می رسند!حداقل می توانم با آنها هم ذات پنداری کنم.لا اقل یک روح قلابی به مدت یک یا دو ساعت در بازیگران جاریست!به آدم های واقعی فکر می کنم.تبدیل به یک رویا شده اند.من خیلی خسته ام،من خیلی شادم،من خیلی خشمگین ام،من روابط عمومی فوق العاده ای دارم،من تنهاییم را می پرستم،من خیلی معترض ام،من خیلی دنبال آرامش می گردم، من ...عروسک اغراق شده!انقدر اگزجر کردم که روحم(روح ام؟!) آواره ی سفری بی بازگشت شده!سفر به خیر.
"من در جستجوی رز ارغوانی قاهره اومدم.افسانه ای قدیمی که سالها مسحورم کرده.فرعونی رزی ارغوانی برای ملکه اش نقاشی کرده بود.حالا داستان میگه...رزهای ارغوانی در مقبره اش به طور خود رو رشد می کنند." تام،باستان شناس و ماجراجو،عاشق پیشه،جسور و پولداره و خوب می بوسه.این در شخصیت اش نوشته شده.ضمنا هر بار که تمام رخ،سه رخ و نیم رخ اش رو به دوربینه(پرده سینما)سعی می کنه نگاهی به اون طرف پرده بندازه.دوست داره طعم ذرت بو داده رو که همه موقع فیلم دیدن دست میگرن بچشه و عاشق هم میشه.عاشق زنی که برای بار پنجم اومده تا فیلم رو تماشا کنه.چون جسارت، قسمتی از شخصیت اشه،پاش رو میگذاره اینور پرده و از فیلم خارج میشه.تام وارد دنیای "واقعی"می شه تا زندگیِ" واقعی" رو از سیسیلیا،که برای چند لحظه فراموشیِ بحران های زندگی "واقعی" به دنیای "غیر واقعی"ِ سینما پناهنده شده،یاد بگیره.سیسیلیا تازگی در اوج بحران شغلی امریکا،بی کار شده،شوهراش الکلی و غماربازه و هر بار که به خونه اش برمیگرده با یکی از رفیقه های شوهراش برخورد میکنه،خوب گیتار هاوایی می زنه و شخصیت وابسته ای داره.تام و سیسیلیا یک هفته ی پرماجرایی رو با هم می گذرونند... رز ارغوانی قاهره-وودی آلن.از خوندن این فیلم نامه لذت بردم.ظرافت های جالبی داشت.زندگیِ "واقعی" یا "خیالی" به خودی خود وجود "خارجی" ندارند.البته a mon avis!فکر کنم برای همینه که من هم گاهی به سینما پناهنده می شم!......."اوه تام!این زندگی واقعیه!ماشین ها بدون سوئیچ روشن نمی شن!"

2/17/2005

شب.بیرون از پنجره تاریک.
چراغ روشن می کنم.
انسان واره ای روی شیشه.
برانداز می کنم تصویر مقابل را.
بعد
به تو فکر می کنم و
از همیشه تنهاتر می شوم.
je suis une femme amourouex
با تو تانگو می رقصم و
از همیشه احمق تر می شوم.
c'est mon droi de t'aimer
دستی به سرم می کشم.
از مو خبری نیست.
تو را همراه با موهایم راهی سطل آشغال کردم!
(یک قهقهه،تیز تر از هر اره ای برای بریدن تمام بیدهای مجنون دنیا!)
mais je n'aj vu toi que tu m'as vu
نامت را تصنیف کردم
زیر لب زمزمه کردم و
از همیشه پررنگ تر شد توهماتم.
est-ce-que tu vas returner?
حتی،اگر
حتی اگر،الان
حتی اگر الان،به
حتی اگر الان به سمتِ پنجره خیز بردارم
حتی اگر الان خودم و
انسان واره ی مقابلم را
از لابه لای پنجره
پنج طبقه پایین پرت کنم
توهمات و حماقت هایم
من را
تا زیرین ترین طبقات خاک
همراهی می کنند
همیشه.
quand tu vas prendre ma main encore?
چراغ ها را خاموش کن!

2/11/2005

او یک "وجود" انتزاعی است.او هیچوقت نبوده است.گیسوانش.چیزی نیست.چند دسته بافتِ مرده.مو.او خسته است.خستگی،امتداد گیسوانش نیست.امتداد او ،من هستم.من و او،با تمام خستگی هایمان.دست هایم را از چند سانتی متر بالای مچ قطع می کنم.تقدیم به تو،با النگوهای فیروزه ای اش و آتش و رهایی ای که از آنها می بارد. تا همیشه برای تو. ... قطب مادینه ی زمین و وجه مونث هستی را به حال خودش وامیگذارم. چند ثانیه رهایی ،لمس شدن گونه ها با موج شکن های سیمانی و مرطوب،هم آغوشی ساق پاها با موج های شور تا لحظه ای که دوباره انتزاع و من با هم ترکیب جدانشدنی ای درست کنند
هجی کن.
هجی کن نام مرا و پیاده رو های تنگ را.
هجی کن.
هجی کن دستان سردم را با اسپریِ گاز اشک آور.
هجی کن.
هجی کن روحم را با عدم امنیت ای همیشگی.
هجی کن.
هجی کن وحشت را با من ای که "زن" بدان تحمیل شده.

جلوی نام و نام خانودادگی جای خالی ِ بزرگی بگذار.به بزرگیِ اسمی که به من نسبت داده شده،فاصله، شهرتی که از پدر به ارث بردم،فاصله، حفره ای که صقل بودنم را در آن متمرکز می بینند،فاصله، پیاده رویِ تنگ،فاصله، خیابانِ تاریک و ترسِ هر روزه از تجاوز های هر روزه.
اگر یک لحظه این نردبون لَق رو ول کنم...اگر الان از بالای نردبون پرت شه پایین...از پشت زمین می خوره،ضربه مغزی می شه،شاید چند لحظه بیناییش رو از دست بده...اگر پرت شه، چه کنم؟...تلفن به اورژانس؟اول به ساتیا بگم؟...اگر بالای سر اش بایستم و کاری نکنم جز تماشای جون دادنش؟اگر نمیره چی؟خودم یه ضربه بزنم؟می فهمند که ضربه کارِمن بوده و هیچ اتفاق طبیعی ای نیافتاده؟اعدام می شم و از نبودنش لذتی نمی برم،نه؟...من اون موقع کجا بودم؟شاهد از کجا جور کنم؟...
هی!هی!با توام!محکم گرفتیش بیام پایین؟...ها؟آره،آره!بیا!دارمت!...وِل اش کنم؟اگر وِل اش کنم مطمئنا می میره؟؟؟؟؟؟؟....
کمک کن!کمک کن!این رو ببریم اون ور... ها؟باشه.باشه. ...
باید برای برداشتن ناخوشایند ها از سر راهم چاره ی دیگه ای پیدا کنم. ... نه جنون آنی،نه بیماری مضمن روانی،نه خاطراتِ بد کودکی و نه... ضعف تنها دلیلِ موجوده.کسی رو برای ضعف ای که تمام وجود اش رو اشغال کرده، باید اعدام کرد؟؟؟؟

2/04/2005

دلم میخواد "سبو بریزم،ساغر شکنم"، مبسوط....بِی-لیز باشه لطفا!
هه هه!چه رویا ها!ساختن جامعه ی ایده آلم.یک اجتماع پنج-شش نفریِ ایده آل،بدون کنترل و نظارت و رهبر و قانون،بدون شکل و سیال، در بطن یک دنیای غیر ایده آل.یک جوانه زنی هتروژن و بعد ... یک روز صبح از خواب پا شدی دیدی که خشکِ خشک شده.ظاهرا سالمه،اما از ریشه خشک شده.بهش دست که زدی،دیدی از خاک خارج شد و درسته اومد تو دستت. ... بریز تو سطل آشغال.آب و خاک و نور خورشیدِ بیشتر دردی دوا نمی کنه.واقع بین باش!ها هاه!
ما را با خود برد."ساختار" ما را با خود برد."جریان غالب" پس از یک کشمَکش یک هفته ای،ما را در نهایت در خود حل کرد.ترمینولوژی بسیار متفاوت،نگرانی های زیاد،بی حوصله گی به خرج دادن در صحبت و عجله داشتن برای" کار" کردن و دلایلِ متفاوت و رنگارنگ دیگه .به نظر میرسه که همیشه در گیر و دارِ هجومِ ایده ها و نظرات مختلف تصمیم نهایی ،که میتونه تصمیم مهمی هم باشه،گرفته میشه و چند ای کاش باقی میمونه...ای کاش در اون بین مغزم قفل نمیکرد و بهش میگفتم که مساله عدم اعتماد به اشخاص نیست،مساله عدم اعتقاد به ساختاریه که در اون پدیده هایی مثل استیضاح،سیستم های نظارتی و کنترلی و ... پر رنگ هست.تا اینجا اصطکاکِ مابین افکار و دغدغه های ما بود که ما رو جلو برد و به نظر من موفق بود.اما می ترسم.می ترسم حالا که سیستم(به قول بچه ها سیستم مدریتی)قراره هدایت کننده باشه و همواره همه باید جوابگو به مدیر سیستم باشند همه ی زحمات فنا شه.شاید هم نه.شاید هم همه چیز به عالی ترین شکل ممکن پیش بره و ویستامهر کارهای بزرگی انجام بده.اما همیشه یادم میمونه که ما ترسیدیم صد در صد از ساختار بیرون بزنیم و در نهایت دلمون رو به ساختار شکنیِ "سیتماتیک" امون خوش کردیم!چراکه میخواهیم "کار"کنیم. چقدر رسالت های فردی زود از یادمون رفت.خیلی زود.آخه خوب بیرون از ما کارهای زیادی هست.نه؟!

1/27/2005

آدم ها رو ،اگر خواستم و بخوام ،همونجوری که هستن،خوب و بد و هیجان انگیز و تهوع آور و ...شون رو قبول کردم و می کنم و میتونم بگم درسته غورت میدم و دادم .گاهی راحت،گاهی تو گلوم گیر میکنن و پیش اومده که بعد از مدتی استفراغشون هم کردم. ...دوست دارم که درسته هم غورت داده بشم یا غورت داده نشم یا استفراغ شم.شترسواری دولا دولا نمیشه!...پات رو بی زحمت از کفش من در بیار،.الاااااااااااااااغ!با توام.در بیار اون پای نکبت ات رو از کفش من.
What about China? Have you seen the Great Wall?

All walls are great if the roof doesn't fall ....
کِی دامنه ی فکرها و درونیات ما به هم رسید؟اون چه زمانی بود که احساس لذت از مورد تایید قرار گرفتن در ما شکل گرفت؟لذت بود؟یا نیاز برای بقا؟چه ماهیتِ دیگه ای میشه براش در نظر گرفت؟
هاها!به پیروزیِ آنارشیِ ذاتی و کمرنگ و آب دهن مرده ایه درونیت به چهارچوب های سفت و سخت و پررنگ ای که برای خودت درست کردی امیدی ندارم. حنای ِ این چهارچوب ها هنوز برات رنگ داره .اوه اوه! چه رنگی،قرمز حناییش کورم کرد ...
"سرسختی بی حد و مرز جهان بیرونی،از هر حرکت انسانی آشکارا ممانعت به عمل می آورد.برای غلبه بر مجموع مقاومت های پنهانی،تلاش بزرگی از خود نشان میدهیم. ... اگر می خواهیم یخ نزنیم و نمیریم،باید سردی آنها را با گرمی خود جبران کنیم."والتر بنیامین.
این اروتیکه؟؟!! این کجاش اروتیکه؟! اینجا،اونجا،همه جا عقده های جنسیِ مجسم و متحرک.عزیزم ،من هم پر از سرکوب شده های جنسی و غیر جنسی ام ،اما دیگه هر بی ربط و با ربطی رو اروتیک نمی بینم!
حالا بگیریم که این اروتیکه، خوب باشه!چه مشکلی داره؟!پیرِزن جوان نمای من،این من نیستم که اروتیسم تا عمق ناخودآگاهم نفوذ کرده باشه،این تو هستی که تابو ها کمترین واحد سلول های عصبیت،یک نورون، رو کنترل می کنند و تو در مقابلشون کمترین اختیاری نداری!..ترس ات از دودِ سیگار و ماکروویو،تنفرات از مشروب و غذای سرخ شده و ادعای متفاوت بودنت در حالیکه تا زیر سوراخ دماغ چهارچوب بندی شدی،حالم رو به هم میزنه.یعنی اینکه عق ام می گیره.استفراغ...
روز مجمع هم رسید،دو-سه ساعتی مهمان بود و رفت. ... بر خلاف انتظارم ،خستگی اش به تنم موند،مونده و نمی دونم کی برطرف میشه.یک سال همفکری،یک سال هفته ای یک بار جلسات طولانی و بعد داشتن چنین مجمع عمومی مزخرفی.سسسسسس.ساکت.حرف نزن ،خودت رو در هفت سوراخ قایم کن ،خودت نباش،روسریت رو بکش جلو،داد نزن،حتی زیر لب فمینیسم رو زمزمه نکن،چیزی از جنسیت زدگی ای که داره مثل اسید ذره ذره ی وجودت رو می خوره نگو ،شششششش !یه وقت از اعتراض ات به تابو هایی که ازت زن ساخته و می خواد تو رو یک زن "خوب" بکنه و سرِزن های "بد" رو بتراشه چیزی نگی ها! ، از حقوق بشر حرفی نزن با قانون اساسی ما منافات داره،خفه خون بگیر ... که این بازرس زاغارتِ نون به نرخ روز خور نتونه آتو از "ما"(کدوم ما؟!من رو هم حساب کردین؟!)بگیره و اعتبارنامه ی مسخره رو تایید کنه که زحمت یک ساله حدر نره. ... مبارک باشه!جی.او(و نه ان.جی.او) شدنمون. ... به ثبت رسیدیم و خودمون و سی نفر از دنیا بی خبر دیگه رو تو چشم کردیم و آدرس و تلفن دادیم که برای گیر انداختمون کمترین زحمتی متوجه دوستان نباشه!ببینم با این جونی که برای ثبت شدن کندیم چقدر راحت تر میتونیم مجوز و بودجه و ... بگریم .با این کار بیش از پیش "ناچار" به محافظه کاری خواهیم شد و آرمان هایی مثل ساختارشکن و متفاوت و دموکرات بودن لابه لای خاطرات یک سال گذشته خاک خواهد شد.مطمئنم.یک "گاورنمنتال اورگانیزیشن" دیگه هم متولد شد.مبارکه...

1/19/2005

نمی دونم.نمیدونم تصمیم درستی گرفتم یا نه؟نود صفحه رو بلد بودم.چهل صفحه رو همینجوری خونده بودم.پنجاه صفحه (سوال خیز!) نرسیدم نگاه کنم.یک ساعت از امتحان گذشته،من اینجام،خونه.با یک گواهی پزشک درست میشه.فکر کنم امتحان دادن ریسک احمقانه ای بود.نمی دونم.به هر حال ترم هفده واحدی شد چهارده تا.نمیدونم از این چهارده تا چند تا قراره پاس شه؟؟؟؟!!!
یعنی تعطیلات زمستونیه؟!نه!اشتباهه!دو تا پروژه باید تحویل بدم،از پایان نامه هم باید تا بیست و هفت اسفند دفاع کنم،هنوز نوشتن اش رو شروع نکردم،تا هفت بهمن (یعنی یک هفته دیگه)باید مجمع عمومی برگزار شه(اگر نشه یک زحمت یک ساله میره روی هوا) و ...هزار تا کار خورده ریز دیگه...نه!من تعطیلی ندارم!
چهل و پنج دقیقه زار زدم،کاملا گولا گولایی.بعد از چهل و پنج دقیقه تصمیم گرفتم ...دوباره گریه ام گرفت.حالا اشک نریز،کی بریز.لعنتی چرا بند نمی آد؟؟؟؟؟هنوز ادامه داره...با زور و زحمت نگه اش داشتم،اما بغض داره خفه ام میکنه،تا گوش هام تیر میکشه،دفاع هم نرفتم...شششِتتتت.
برف می آد.گریه دارم.زیااااااددددد.غمگین نیستم.انگار گریه هه،مال تمام سال هاییه که گریه رو کنار گذاشته بودم.دلم کمی،فقط کمی،"اطمینان"می خواد.اطمینان.ا ط م ی ن ا ن.تمام فایل هایی که در عرض سه-چهار ماه گذشته تو زندگیم باز کردم از نوعِ "معلوم نیست آخرش چی میشه"بوده.هنوز هم آخرش نرسیده.از اینکه بین دو تا آسمون خراش چهارصد طبقه با فاصله زیاد،روی یک طناب راه میرم دیگه کم کم دارم سرگیجه میگیرم.چرا این گریه لعنتی بند نمی آد؟

1/17/2005

-ترسیدی؟
: نه...
-گریه؟
: نه ...
-فریاد؟
: نه ...
-کجایی؟
: "عمق فاجعه"! هاهاه! از عمق فاجعه که حد بگیری،با متغیری که به سمت بی نهایت میل میکنه,به یک شوخی میرسی.یک شوخی بزرگ!نه ترس،نه گریه،نه فریاد،یک پوزخند.یک پوزخند نسبتا کوتاه به موجی که بیشتر از دویست هزار نفر رو تو چشم هم گذاشتنی غورت داد،به مدرسه ای که تو آتیش سوخت و سیزده دانش آموز در حال امتحان دادن به علاوه معلم اشون زنده زنده توش سوختن،به شهر زلزله زده ای که هنوز بعد از یک سال باقی مونده هاش دارن تو چادر سگ لرز میزنن و به نکبتِ بی انتهایی که روزی دو دهم سانتی متر،تدریجی، با دلخوشی تمام، توش فرو میریم...به خونه های گرم و مقوایی و آرزوهای کاغذی ای که با کمترین صدایی متلاشی میشن...
-شوخیه!یک شوخی بزرگ! ها-هاه!...پوزخند؟
: هاهاهاها!نه...قهقهه...سکوت...تنفسِ بی تفاوتی که از دور پوزخند شنیده میشه...

1/16/2005

.هر بار که چشم باز میکنم،انگار تازه زرورق از دورم باز شده.فقط،مدت هاست که بوی "نو"یی نمیدم
پشت به نور نشسته ام.سایه ها،روی شانه هایم ,روی سرم و دستانم،سنگینی میکنند.س ن گ ی ن ی.
عقب تر وایستا!(گرمای تنفس ات آزارم میده)تو چشم هام خیره نشو!(هیچی توش پیدا نمی کنی)لبخندِ زشت ات رو از صورت ات پاک کن!(حتی نمی تونم یه نیم نگاه بهت بندازم)...فقط جواب سوالم رو می خوام.جواب میدی؟

1/14/2005

علی رغم اعتراف خودِ ناباکوف،همون صفحه اول، به اینکه داستان درباره ی مردی است که خوشبخت و شاد و خندونه و بعد عاشق میشه و بعد بی مهری میبینه و بعد هم در فلاکت می میره و نقل جزئیات فقط به خاطر یک سری منافع هست،من در کمال پررویی این کتاب رو خریدم.در کمال پررویی وسط امتحان هام نشستم خوندم اش و در کمال تاسف حالم بد شد.احساس آدمی رو داشتم که رو تخت بیمارستانه و فقط برای وقت گذرونی رمان دادن دست اش که بخونه.یک رمان با خط سیر ثابت,اتفاق های قابل پیش بینی و حرکت به جلو، روی محور فرضی زمان .مرد نسبتا اشرافی ترسو که هیچوقت در بچه گیش دوچرخه ای رو از هم باز نکرده و از دست هاش استفاده نشده،ترسو و متزلزل.همسر اش رو بدون عشق انتخب میکنه.یک زن اشراف زاده دیگه.سرد و مهربان و مطیع و بور.کاریکاتوریست شوخ طبع و قمار باز و بی پول.فاحشه ی نوزده ساله و شاد و سر حال(البته این دختر قربانی فقر خانواده اش شده!)برادر لات وقلدر دخترک و ...تمام المان های تکراری یک رمان خسته کننده.آخر اش هم یک صحنه نیمچه جنایی....نچ نچ.کتابی رو که دلم بخواد زود تموم کنم دوست ندارم. سوپ آبکی .
زیادی ساده بود،اما نه ساده ی آمریکایی.سادگی آمریکایی زیر خودش له ات میکنه.با این اوصاف هنوز باید اشتیاق ام به خوندن لولیتا رو حفظ کنم؟؟؟مسئلَک این است!

1/12/2005

یک روز آفتابی و گلودرد به انضمام مقداری امتحان،ترکیب نامتجانسی می سازه به اسم هیوا
آپدیت می کنم،پس هنوز در قید حیاتم!

1/06/2005

برف،برف و برف و برف.
میبارد و می بارد و میبارد و می بارد
و
هزارپاره های من
از نقاطی دور
در حافظه ام
برایم دست تکان می دهند.
راستی! معبد ،مایا های خورشید پرست
در یک روز برفی
چه شکلی است؟
من،خال –خالی،نه!
خالیِ خالی.
در حفره هایم برف می نشیند.
راستی!در سومالی هم برف میبارد؟

1/05/2005

واااااااااااااای!واااااااااااااااااااای!ملت لاوی می ترکونن تو این اورکات!پکیدم!ضریب جوادیته ی ملت بالاست!کسی داروی ضد کهیر سراغ نداره؟!

1/04/2005

سکوت اش شکست ...
سرمای صبح های زود زمستان تهران از پوست دستان برهنه ای که هلال وار زیر سر قرار گرفته،بدون کمترین کشمکشی نفوذ میکند.چقدر از صداهای شخصی ما از درزِ آب بندی نشده درها گذشته است؟
همون دوره گرد همیشگی،با همون روسری کوچک دور گردن.همون موهای وز کرده تا روی شانه.چند چیز اما فرق کرده بود.تارهای سفید و خاکستری لابه لای موها جدید بود.لبخندِ همیشگی ای که به هیچ کجا تعلق نداشت،از روی صورت حذف شده بود.آخرین بار که دیده بودمش،زیر لب زمزمه کرده بودم:"تو هیچوقت پیر نمیشی".اما اشتباه کرده بودم.او سالخورده شده بود.منو یادت می آد؟نه.هیچوقت من رو ندیده.
افسوس خوردن برای چیزی که با انتخاب خودت از زندگیت حذف کردی؟نه.
I haven’t really found a place that I call home...

1/01/2005

وقتی دستهام شبیه دستهای کوزت شد، قدم زدن با این آنارشیست متزلزل را به بعد موکول کردم.سه پک آخر سیگارم تقدیم به تو.
عهد میکنم،با خودم،که دیگر،هرگز،هیچوقت، به جستجو بر نخیزم.
امروز،باز هم،خودم را در خرابه ها پیدا کردم.

متن،برای همیشه،خاک شده است.
این یک پ.ن نبود.
ما چقدر مکث های ویرگول ها را جدی می گیریم؟
گاهی تصمیم جدی میگیرم که هیولا شم و بعد شب ها از دودکش شومینه ات بیام به خواب ات و بعد از اینکه دچار شب ادراری شدی،قاه قاه بهت بخندم. ... آره جونم.عصبانیت،نه شاخ داره،نه دم!همیشه هم به صورت داد و فریاد خودش رو نشون نمیده.کافیه که وایسی از دور یک نگاه اجمالی به تصاویر ذهنی ات بندازی.در عرض دو ثانیه،هر چی تا به حال تو خودت سرکوب کردی-خودمونیش میشه عقده-ریز به ریز می آد جلوی چشمت.فِیس تو فِیس!
گاها بی خاصیتی داروهای ایرانی به درد میخوره.خوشحالم اون صدوپنجاه میلی گرم قرص بهت اثر نکرد.