12/29/2004

روزهایی هست که هیچ سیل-وو-پله ای جوابگو نیست!
دلم تنگ شده.دلم خیلی تنگ شده. ... واسه ی؟ ....برای اون. ...اون؟...هاه!یادم اومد.دروغ بود. ...یعنی ...توهم بود...وجود خارجی نداشت!
من دلم برای تجسم دروغ هام تنگ شده.گریه میکنم.جیغ میکشم.اشک هام رو پاک میکنم.تو دستمال فین میکنم.پوز خند میزنم و به امتحان شنبه فکر میکنم.

12/22/2004

خالی – خالی –خالی –خالی-خالی-خالی-خالی-خااااااااااااااااااااااااللللللللللللللییییییییی.
گریه-مکث-خلا.لذت تجربه های اخیر رو یکی گذاشته بالای کمد.دستم بهشون نمیرسه.هی!من رو نکش دنبال خودت!من تا یک نردبون پیدا نکنم جایی نمی آم. ...آره،میدونم.همه چیز اوکی ه ،اما من میخوام بلند بلند گریه کنم.اینجا یکی هست که میخواد با صدای بلند گریه کنه. ... هه هه!میدونی چرا امروز دیرم شد؟چون میخواستم ببینم آخر خوابم چی میشه.توی خوابم هم می ترسیدی!...آخرش نفهمیدم تور ماهیگیر ها خالی بود یا پر؟خیلی سرد بود.خیلی.نمیتونستم اونجا بمونم.فکر کنم قبل از بالا اومدن تور ماهیگیری همه شون،یخ زدن.ماهی ها هم،همون زیر، توی تور گیر افتادن.

12/15/2004

رفت و رفت و رفت...همه چیز در گرداب مکنده حذف ذهنی ام غرق شد.من می مانم و انعکاس روان پریشی ام درتمام زوایای آنچه می خواهم....