11/26/2004

کنار آتیش نشسته بود.تنها.خبری از صدای جیرینگ-جیرینگ پا بند کولی ها نبود.سرد شده بود.شاید کولی ها هم مثل فلامینگو ها به جاهای گرم مهاجرت کرده بودند.دستمال سر قرمز اش رو داشت باز میکرد ...حتی هوا ابری نبود،ماه، بی احساس و بی خیال دایره ای به شعاع دو متر و نیم رو روشن کرده بود....دلفین ها کجا بودند؟این چندمین غروب ماه بود ؟چند تا غروب رو دیده بود و هر بار غیر از پرواز ناگهانی و دسته جمعی پرنده ها چیزی ندیده بود؟...."دلفین ها هم پرواز میکنند.مطمئنم " یه روزی،یکی گفته بود موقع طلوع آفتاب میشه پروازشون رو دید.دلفین ها پرواز میکنند...چیزی به غروب کامل ماه نمونده.باد میاد و جسد های آویخته شده از درختِ سر تپه رو با حرکات بی نظمی حرکت میده....دلفین ها....

11/24/2004

جزئیات،جزئیات و باز هم جزئیات.گاهی آزار دهنده و مزاحم،گاهی وقت گیر،گاهی به شدت زیبا و لذت بخش و ...به این سادگی نمیشه از لیست مواردی که باید بهشون دقت داشت، حذف شن!
انقدر فریاد زدن لازم هست؟!......گاهی آستانه خیلی دیر پیش می آد،انقدر دیر که حتی نمیتونی تصور کنی که پیش می آد!اما وقتی به این آستانه رسیدی و همه چیز رو تموم کردی تازه میفهمی به تنهایی میشه چقدر رها بود و سبک و شاد........موهام رو که انقدر کوتاه کردم،احساس زنی رو دارم که نوزاد اش رو از شکم اش خارج کردن!انگار که جنین من یک سال لابه لای موهام رشد کرده بود!!!.............آره.اینجا سرزمین سادگی هاست.سادگی که بوی خاک بارون خورده میده.اما یه کم که گوشهات رو تیز کنی،یه کم که زیر بوته ها رو بگردی،کمی عمیق تر نفس بکشی،یه چیزایی هست که تازه پیداشون میکنی.تازه وسوسه میشی که یک جا آروم بگیری و با صبر و حوصله رمز و رازشون رو باز کنی.اونوقته که حتی از خط متحرک نارنجی رنگی که یه هواپیمای در حال پرواز ،کمی بالاتر از خط افق،درست کرده میتونی الهام بگیری و کارهای بزرگی بکنی............دست به کار شو.از این توده ی کروی و نرم و قرمز یک بینی برای خودت درست کن و روی صورتت جا بده.دلقک شو وتصویر دلقک های غمگین را برای همیشه طور دیگری بساز......................

11/22/2004

تمام یک سال گذشته رو،امروز، سپردم به قیچی آرایشگر.هر دسته مو که پایین می اومد و روی پیش بند لاستیکی دور گردنم میریخت،یکی از روزها و ساعت هایی بود که داشتم.همه از دم،راهی سطل آشغال شد.خوب و بد با هم.الان احساس سبکی عجیبی دارم. ... کسی یه دختر کچل نمی خواد؟!

I will live the life stronger than before even if it takes a life time to get through …living again, screaming again, breathing again...
یک قهقهه ی خیلی عمیق و پر سر و صداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....

11/20/2004

Try to fly away but it is impossible
Every breath that I take
Gives birth to a deeper sigh
For a moment I am weak, so it is hard for me to speak, even though we are underneath the same blue sky …
If I could paint the picture of this melody, it would be a violin without its strain
And it can’t be seen in my mind, sing the songs I left behind, like pretty flowers and sunset
IT IS HEAVY ON MY HEART, I can’t make it alone, IT IS SO HEAVY ON MY HEART, I can’t find my way home. IT IS SO HEAVY ON MY HEART, so come and freed me, it is so heavy on my heart.
I have had my share of pleasure and I have tasted the PAIN….

That’s allllllllllllllllllllllllllllllllllllllllllllll. After fucking four years, best four years of my life, I find out how much big is the mistake I made. I just wonder if there would be a time I can forgive myself?

11/13/2004

فردا عیده،مینز:یک- از صبح علی الطلوع تا بوق سگ دانشگاه بی دانشگاه. دو-بیست و چهار ساعت،تنهایی بی تنهایی.سه-اون روز و سالی که من رو به دنیا آوردن،عید فطر بوده.تولد قمری ام مبارک!!!!!!!!!!!!
از "اون لحاظ" باید بیست و سه سال و خورده ایم باشه.چهار- ممممممم.چهار بی چهار.انگشتام تموم شد.
تعطیلی خرکی، بر همگان خوش بگذرآد.

11/09/2004

"بیانیه شماره یک"
...از سه شنبه ظهر کلاس ها تشکیل شود و جبران مافات شود،در همین حین به این دردسر ها هم رسیدگی خواهد شد.درست مثل همیشه.کلاس ها شروع میشه ،همه با چهره های بشاش؛بعد از چند روز استراحت در منزل ،سر کلاس حاضر میشیم .یک هفته گذشته و خیلی چیزهای جدید تری از کتک خوردن رئیس دانشگاه برای صحبت کردن وجود داره.این هم میره در حافظه ی درو همه ی ما،همونجوری که خرداد هشتاد و دو و امتحان های پایان ترم و شهرتاش و اخراجی ها و... رفت.من تاریخ بلد نیستم.نمیدونم چی،چطوری؛کی و از کجا شروع شد.نمیفهمم چطور شد که تا این حد ملت کتک خوری شدیم،هر وقت سیلی خوردیم با بغض دست به گونه گذاشتیم و گوشه ای قایم شدیم.این سیلی حق من بود یا نه؟!بچه های لج بازی نبودیم.سرکشی پیشکش امون! ... دنبال قهرمان بودیم و بت میساختیم و دنبال اش راه می افتادیم.آرمان گرایی و ایده آل گرایی ،شدند تکه های متعفن و بیماری زا که نباید طرف اشون رفت،هر حرکت رادیکالی، بچه گانه و هیجانی تلقی شد،روشنفکری شد یک ژست خرده بورژوایی منفور،تفکر انتقادی رفت در پستوی شکم سیر ها،دانشجوی"سیاسی"بودن شد مد روز و ....با سنبه ی پر زور،تو گوش هامون فرو کردن:آسه برو،آسه بیا،که گربه شاخ ات نزنه.آسه رفتیم،آسه اومدیم،یادمون رفت گربه اساسا شاخ نداره!...فکر کنم در آینده ،باستان شناس های تیز بین حضور یک توزیع جمعیتی را در منطقه ای که روزگاری فلات ایرن نام داشته،حدس خواهند زد.در خبرنامه های داخلی گروه های باستان شناسی درج خواهد شد:این جمعیت در حماقت و مسخ شدگی خویش به تدریج زنده به گور شد.

11/08/2004

به خواب ام که پناه میبرم،همون خوابی که تو میگفتی مال خودمه،ترجیح میدم تموم شه.من رو بیدار نگه دارید.وقتی به خوابم پناه می آرم،احساس میکنم ،تو یک اتوبوس با یک مشت بدن نیمه جونِ در حال پوسیدن، قبل از جسد شدن، هم سفر شدم."به یک ساعت شماته دار همیشگی نیاز است."!!!!
بعد از...نمیدونم بعد از چند وقت،دوباره،با هم،سر یک کلاس نشستیم و "بغل دستی" شدیم.یک ساعت بیشتر طول نکشید،اما واقعا برای من مطلوب بود. ... درست مثل خواب آلودگی یک صبح زود،بعد از یک شب زنده داری طولانی،از این اتاق به یک اتاق دیگه ،سرگردان، حرکت میکنی.من الان باید چی کار کنم؟این آدم ها تو خونه ی من چه میکنن؟چرا من بیدارم؟ ... تهران-یازده صبح –تنها .هوا آفتابی و تا خرخره دودآلود و "کثیف".یک ماگ دسته دار،دو قطعه یخ،جانی واکر.به سلامتیه ...ا مممم.نع.به امید تبدیل شدن تهوع روانی به تهوع فیزیکی! ... خوش میگذره؟نمیگذره!گیر کرده!-اما فردا میاد.نمیاد.چرا میاد.راس میگی.میاد.گیر کردی اما فردا هم میاد و فرداش و فرداش.دائم الخمر میشی برای اینکه فراموش کنی دائم الخمر شدی. ...
درست همونطور که فکر میکردم.اما،نه.دقیقا این طور فکر نمیکردم!من فکر میکردم که فکرم اشتباهه.هر روز کم جمعیت تر از دیروز و "اکثریت"با شادی تمام به "زندگی شخصی"شون رسیدگی میکنن و دانشگاه هم صرفا یک هفته تعطیله.چه خوب شد یارو رو کتک زدن.نه؟!! باز خوبه که اساتید عزیز حالا که پای جون و حیثیت خودشون در میونه،حرکتی کردن!وقتی که ما گرفتار میشیم و مسائل کاملا صنفی میشه و نه سیاسی،حتی تنبلی میکنن که دو سری ورقه تصحیح کنن!

11/05/2004

توازی ِاقلیتِ جهت دار و سازمان یافته به وسیله مغزشویی ،اقلیتِ وحشی ای که قدرت، پشت اش رو به خوبی گرم میکنه و از طرف دیگه ، اکثریتِ بی بو و خاصیتی که صرفا دنبال هیجان میگرده،به چیزی جز زندگی شخصی اش( که در واقع یک توهم با مزه است)فکر نمیکنه،چشم های گرد و خالیش نشون از مسخ شدگیِ فضاحت بارشه و فقط دنباله اینه که ببینه "آخرش چی میشه"،نتیجه ی "زیبایی" داره:رییس دانشگاهی که به طرز فجیعی مورد تهاجم قرار میگیره ...چه خوب!عالیه!به نفع اکثریت!احتمالا کلاس های اکثریت به واسطه تحصن عده ی قلیلی از بین خودشون مدتی تق و لق میشه و اکثریت میتونن به "زندگی شخصی"شون برسن...نتیجه ی این توازی در نهایت به "نفع" اکثریت تموم میشه!!!!!!
Delirium…
A little pain for all the things I didn’t say…Im not sad for that, but Im sad for the whole time I wasted on it…………….I learn the truth: your heart was in the place I no longer wanna be……………….Im sick ‘n’ tired for always being sick’n’ tired…….. my dreams, my fairytales and fantasies are torn apart ……..I lost piece of my mind somewhere along the way…Im floating on air…..