9/30/2004

پنجشنبه ملال آور:
پنجره رو که باز کنی،یک غروب پاییزی دود زده می پره،می آد تو،که با فاتح علی خان جور در میاد. ... این اتاق ،با بی نظمی کنجکاوی برانگیزِ سه بعدیش من رو یاد اتاق گاز محکوم به اعدام ها میندازه.جرم:خودخواهیِ غیر متعارف.مجازات: دوشِ عذاب وجدان ناشی از حضور پاد تن.مجرم:دیوانه از بیرون.میدونی، وقتی تزریق ها،دقیقا یک ساعت بعد از اون مراقبه کذایی، توانایی مسموم کردنت رو از دست بده،فاتحه همه چیز من جمله زندگی خانوادگی،از بیخ و بن خونده است. ... راستی،اون روزی که همه دغدغه ها رو مچاله کنی بفرستی به یک سیاهچاله و برهنه ،وسط بیابون خودت رو رها کنی ،مثل روز اول،البته با حضور پیشنه ی یک زندگی پر دغدغه در حافظه ی دور و نزدیک ،چه حسی از حضورت خواهی داشت؟با چه بیانی؟... انگار که نمیشه انکار اش کرد.تو هر سوراخی که قایم اشون کنی،بالاخره یا بوی تعفن اشون بلند میشه یا به واسطه یک جابه جایی ،دست و پاشون می افته بیرون.درست مثل امروز،وسط کلاس فرانسه .دفترم رو از ته باز کردم و اون یادداشت های پراکنده با روان نویس قرمز جلو چشمم ظاهر شد.با مرده ها باید کنار اومد و همیشه به خاطر داشتشون.با کندن یک ورق و جر وا جر کردن اش و ریختن اش تو سطل آشغال چیز زیادی عوض نمیشه.

9/24/2004

هذیان های بی خانمان :
دو روز هست که زن روایت گر و متوهمِ زاده "ماری داریوسک"به شدت من رو با خودش،ترس های جدید اش و "خلا جامد"زندگیش همراه کرده.ترس و سرمای غیر یکنواخت.آخه هیچ احساسی از حضور این تازه ناپدید شده نداره،حتی وقتی سعی میکنه قید های زمانی و مکانی رو از بین ببره.(چه حرفا!) خواست از جاش پاشه که سر اش محکم برخورد کرد به وجه بالایی تابوت و از پیشونیش خون جاری شد.درست مثل امروز که در اوج کرال پشت سرم کوبیده شد به دیواره سیمانی استخر و تا چند ثانیه احساس میکردم پنج تا جوجه طلایی دارن دور سرم میچرخن و جیک جیک میکنن.دو صفحه و نیم خونده شد و من جدا از تابوت و خون پیشانی اش،به پشت پرده گوشم که چرک کرده بود و دردهایی که با دو تا مسکن،کمتر از یک ساعت می شد تحمل کرد،فکر میکردم و تب وملافه هایی که گل نداشتند.از پارچه گل گلی خوشم نمی اومد.
اوووف.پروژه هایی هستن که مثل قلاب ماهی گیری،می افتن تو زندگی "هستیائی" ات و تو رو در حالیکه داری بال بال میزنی از شرشون خلاص شی،خیلی بی رحمانه بالا میکشن و روونه بازار ماهی فروش ها میکنن.بماند که همیشه ، در نهایت از معرکه جستی و به هر شکلی بوده خودت رو رسوندی به عمق چند هزار پایی و دوباره موزیانه اومدی کمی بالاتر که خود خواسته گیر بیافتی و وقتی قلاب به شدت به سقف دهنت فشار آورد،تازه میفهمی عجب غلطی کردی!فقط باید به بازگشت مجدد فکر کنم،به لحظه ای که سوال های مسخره ی ممتحن پایان نامه تموم میشه و بیرونم میکنن که بهم نمره بدن،به لحظه ای که این حلزون مالیخولیایی همیشه مضطرب با اون عینک مسخره پنسی اش،به این نتیجه برسه که کار تموم شده اس و باید بریم سر یک پروژه جدید و من هم بهش بگم نععع!و برای همیشه حضور این نرم تن رو در زندگیم کم رنگ کنم و بعد برای همیشه از بین ببرم،یا اون لحظه ای که ... آره.وقتی به آخر همه اینا فکر میکنم کمی آروم میشم.
نفهمیدم اون دو قطره اشکی که ریختم مال کجای این ماجرا بود.میخواستم اهمیت دروغین اش رو به خودم یاد آوری کنم یا اینکه بعد از ریختن این دو قطره تازه داستان رو برای خودم مهم کردم؟!اینجاست.درست همین جاست که باید خودم رو در مبل پر از کوسن فرو کنم و پاهام رو بغل بگیرم و با تنگی نفس به خودم یاد آوری کنم که روان پریشی هام مال خودمه و روایت اش برای شخص بیرونی اعتیاد مضمحل کننده ای به بار میاره.
وقتی داشتم مقنعه ام رو اتو میزدم از این حقیقت وحشتناک که فردا ترم جدید شروع میشه به خاک افتادم.واااای.دوباره.این هم یکی دیگه از اون قلاب هاست!

9/23/2004

روی یک نقطه متمرکز میشی و بعد از چند لحظه،اون نقطه کاملا در دامنه بینایی ات محو و متلاشی میشه.انگار که در یک جاده پر از جسد های یک شکل با فاصله های یکسان از هم رانندگی میکنی.همه چیز در حذف ذهنی ات قرار میگیره،اتفاق های اصطلاحا مهم هم همینطور. ...دنباله روی توام با تردید خوبی بود.مخصوصا وقتی بهت آروم گفتم شدیم مثل قاتلین بالفطره و تو هم بی اعتنا داشتی دنبال پسورد میگشتی.چه باد یخ خوبی اومد، یادته؟فکر نمیکردم یه هو بزنی رو ترمز و بعد سر و کله اون عفریته با لبخند احمقانه اش پیدا شه و گیر بهم بده که حال و احوالم چطوره.اون خرس گنده هم من رو از کوره به دربرد.برای اینکه بهت برسه از شیشه ماشین شیرجه زد روم ،نمیدونم چرا از پنجره طرف تو کله اش رو نیاورد تو!خوب میشد اگه تلفن زنگ نمیزد و منم سردم نمیشد.بالاخره میرسیدیم به اون جاده باریکه که مثل ردیف بین کتاب خونه های از سقف تا زمینه،یا نه؟...اشکاااااااااااااااااال نداره. ...هوا خیلی چیلی شده .وقتی هم که مرض داشته باشی و مثل چله مرداد لباس بپوشی این چیلی بودنش بیشتر بهت میچسبه. ...کرخت ام.از ان وقتاییه که میتونم از صبح علی اطلوع تا بوق سگ روی کاناپه لم بدم وکانال های تلویزیون رو بالا پایین کنم.بدون وقفه. ... بی حسی تو نوک انگشتهای دست و پام به ماکزیمم اش میرسه.زمان هم همون جا متوقف شده.دیدی؟ چشم هات رو از سمت راست شروع مکینی به حرکت دادن ،تا برسه به سمت چپ سه ماه گذشته. ...این از تیکه پاره شدن در حذف ذهنی ام در امان موند:"همان موقع با خودم گفتم باید در مصرف درد صرفه جویی کرد."

9/21/2004

خوب بود.تا اینجاش بد پیش نرفت.یک معامله پایا-پای.من از تکنیک و موقعیت اش استفاده می کنم،اون هم از ایده ها و فضا سازی های من.البته جاهاییش واقعا عصبانیم میکنه.من ذهن بی قاعده و پراکنده خودم رو به چهارچوب های روزنامه نگاری خیلی بیشتر ترجیح میدم،اما فعلا میتونم ازشون صرف نظر کنم و به اصل قضیه بپردازم. ...جونورها رو صدا می کنی و لباس تنشون میکنی وانزواشون رو هدف میگیری و بعد به نمایش عمومی میگذاری.میتونم صدای تالاپ-تولوپ قلب مضطرب اشون رو بشنوم.الانه که درسته بیاد تو دهنشون.تازه خبر ندارن قراره مورد قضاوت هم واقع بشن.اون لحظه،لحظه ی جذابی خواهد بود. ...وقتی اینطوری واژگون و بد بخت،در آستانه سقوط از طبقه یکی مونده به آخر کتابخونه میبینمش،حسابی حال میکنم.همیشه تقدس بخشیدن و اسطوره ساختن برام دردسر درست کرده ،اما خوبیش اینه که تا حالا خوش شانس بودم و بعدش با صورت خوردم زمین و حالم جا اومده. ...ابر و مه میخوام با نم نم بارون،یک شومینه،چند تا کتاب،چند برگ کاغذ و یه خودکار و قهوه به میزان لازم.چهار روز وقت آزاد.خیلی افزون خواهیه؟!

9/20/2004

نمیدونم چی شد.پشتم بود،اما یک هو وسوسه شدم بشینم پشت میز.هر چی بود گذاشتم بغل دستم،گوله یخه رو می گم.هی بد دست آوردم،همینجور پشت هم.هی خرکی بازی کردم،به امید دست بدی.سپیده که زد،همه رو باخته بودم.چند روز دم در کازینو نشستم بلکه برگرده بگه یه بازی دوستانه بود.گوله یخت مال خودت.هنوز برنگشته.منم جل و پلاسمو انداختم رو کولم،با یک نمه این پا-اون پا ،می خوام برم. ...خودمونیم، گاهی سرمای این آمونیاک منجمد هم حال میداد.الانم که نمیدونم تو کدوم آشغالدونی داره جون میده ...نفس های آخرو که میکشیدی بهم گفتی به دیوونه های آسمون جل اعتباری نیست.جدی نگیرشون. ...نمیدونم چرا اون شب خودمو جدی گرفتم. ...
بعد از "لک لک ها در نیمه شب"...
مست بودند و غمگین.ناله ای مثل آواز لک لک ها سر دادند و بعد،کور شدند.هیچ کس هم این داستان رو باور نکرد.
چرا لک لک ها چشم های اونا رو در اوردند؟لک لک ها هم مست بودند؟...بهانه خوبیه برای اینکه هر طور میخوان دنیا رو لمس کنند.

9/18/2004

هوا سرد شده
یک سردی دلچسب
دوست ندارم لباس بیشتری بپوشم
بگذار سرما رو خوب حس کنم

هر آتیشی
هر چقدر بزرگ
وقتی توش هیزم نریزی
خاموش میشه
انگار که هیچوقت نبوده

بگذار به این آتیش
هیچ هیزمی اضافه نکنم
بگذار بسوزه
و
من،سوختنش رو تماشا کنم
بگذار مدتی آواز نخونم
بگذار مدتی آهسته برقصم
بگذار مدتی آن "ترنم مرموز"را مثل ترانه ای خیابانی سوت بزنم
بگذار سرما را با لباس تابستانی
تا مغز استخوان
احساس کنم.

هوا سرد شده.
یک سرمای دلچسب.

9/17/2004

تمام بدن ام درد می کنه.همه جام کوفته اس و تیر میکشه.انگار که از میدون جنگ برگشتم.البته کشمکش دو سه- ساعته قبل از ظهر نباید بی تاثیر باشه."زندگی پیچیده اس"و گاها در گیر شدن با پیچیدگی ها و گره های کوراش میتونه خیلی نفس گیر باشه. ... تو این کشمکشی که با خودم داشتم،علاوه بر اینکه فهمیدم چقدر موجود خوش شانسی هستم،یک بار دیگه فهمیدم چقدر رفقای خوبی دارم.البته این هم از خوش شانسی امه!...از تو به خاطر اینکه سریعا احساس خطر کردی واین داستان ها رو،هر چند که قبولش برای من سخت و ناراحت کننده بود،به من گفتی.از تو به خاطر اینکه با من مثل همیشه هم فکری کردی و پا به پام اومدی.جوجه جونم از تو هم ممنونم که علی رغم دعوایی که با همسرت داشتی به حرف هاو جیغ و گریه هام ،ساکت ِ ساکت گوش دادی.آنارخوس عزیز،تو رو هم که بعد از گرد و خاک دیدمت،خیلی بهم چسبید وقتی من رو روی پات نشوندی و محکم بغل ام کردی و درک کردی که چی بهم گذشت.از همدلی همه تون خیلی ممنونم.من خیلی خوش شانس هستم. ...امیدوارم زمان همه چی رو برام روشن کنه و امیدوارم بتونم با این حضور مه آلود در روزمرگی هام کنار بیام. ...امروز هم تموم شد.مثل روزهای دیگه...
آهسته و بی صدا،به تدریج و ذره ذره،بکارت روح ام رو به خاطره ها سپردم. ... هنوز نمیدونم در عوض چی به دست آوردم.لذت؟ عاشقی؟ درد؟ بد بینی؟ یا یک تجربه؟... شاید،شاید "این حرف ها مال کتاب ها"باشه. ... شاید همه اش یک رویا ی شیرین شبانه بود و حالا موقع بیدار شدنه. ...جنازه ی سردم داره روی دوش ام به شدت سنگینی میکنه.به زودی بوی تعفن اش همه جا رو بر میداره. ... ای کاش این روح پاره پاره هم با یک جراحی پلاستیک ساده ترمیم می شد. ... شاید خیلی خوش شانس هستم.شاید با فکر کردن به این خوش شانسی توانایی این رو پیدا کنم که هر چه سریع تر این لاشه ی سرد و بی روح رو به خاک بسپارم. ...

9/15/2004

روزی که اثری از من در زندگیت پیدا بشه،اون روزه که خودت با دست های خودت این حضور رو نابود خواهی کرد.

9/14/2004

دیشب که از بیرون برگشتم و خودم رو تو آینه آسانسور دیدم،برگشتم ببینم کی با من سوار اسانسور شده.هیچ کس نبود.فقط من بودم که خودم رو نشناختم.وقتی به خودم تو آینه نگاه میکنم هیچی نمیبینم.میتونم از جایی زیر گردن،پوستم رو بگیرم و مثل یک جوراب نایلونی از سرم خارج اش کنم....فقط خودم بودم،تنها، که خودم رو در آینه نشناختم.

9/09/2004

با چشمان کاملا باز و اشک هایی که به گلو حواله دادم،اینجا،پشت میزم نشستم و به "بهانه های ساده و کوچک خوشبختی"ام خیره خیره نگاه میکنم.
از سفرنامه نویسی خسته شدم!سفر من به روسیه همین جا تمام شد!

9/05/2004

من باز هم برگشتم!چهار شنبه،به اتفاق آنا و مرال و مامان آنا از تهران به مقصد شیراز به قصد یک عروسی،حرکت کردیم و من امروز شش و نیم صبح تهران بودم.خیلی خیلی خوش گذشت.به مقدار کاملا زیادی خندیدیم.پنج شنبه هم عروسی بودیم و از نه شب تا چهار و نیم صبح جمعه ،تقریبا بی وقفه رقصیدیم.نکته قابل توجه این بود که من در این عروسی هیچ کس رو نمی شناختم و همین باعث شد بیشتر خوش بگذره،فقط یک مساله خیلی ناچیز و کوچیک و قابل چشم پوشی وجود داشت:به علت اینکه اونجا شیراز بود و در ضمن ممکن بود آبروی خانوادگی آنا به خطر بیافته،اصلا من و مارال نتونستیم شیطونی کنیم!توی اتوبوس،چه رفت و چه برگشت به حدی هر هر –کر کر کردیم که دور و بری ها علنا سرسام گرفتن!کاش من میتونستم در مقابل خواب مقاومت کنم،اگر دیشب تو اتوبوس نخوابیده بودم،امروز انقدر تمام مفاصل ام درد نمیکرد.حتی بند انگشت هام هم درد گرفته بود!...این چند روز فرصت خوبی بود تا از دغدغه هام جدا شم و زیاد فکر نکنم.اگر تهران بودم،از سه شنبه شب تا حالا مخ ام(یا به قول رفقا جا مغزیم!) منفجر شده بود انقدر فکر کرده بودم.خلاصه که عالی بود.از تمامی دست اندر کاران کمال تشکر را دارم.(!)


....و،ادامه سفر به روسیه.روز دوشنبه،از صبح تا دو بعد از ظهر الاف بودیم.از طرف هر خانواده یا گروه،چند نفر باید میرفتن دفتر هواپیمایی امارات برای کانفرم کردن بلیط های بازگشت.گذرنامه ها رو هم باید میبردن.من و آنارخوس و مامانم هم اومدیم از فرصت استفاده کنیم و کفش و کلاه کردیم که بریم موزه هنرهای معاصر مسکو.نقشه برداشتیم و ایستگاه های مترو رو پرسیدیم و رفتیم.وقتی به استگاه مترو رسیدیم و دو تا پلیس دیدیم،تازه یادمون افتاد که گذرنامه هامون رو همراه نداریم و اگر یکی از این گل پسر ها بیاد و ازمون مدارک بخواد کارمون زار میشه.علی الخصوص که این جماعت زبون هم نمیفهمیدن!خلاصه به اکتشاف دور و بر هتل رضایت دادیم.نتیجه هم خوب بود.یک پارک بزرگ و خیلی زیبا پیدا کردیم.این ساعت از روز،یعنی حول و حوش دوازده ظهر،مادر های جوون زیاد بودند که بچه های زیر چهار-پنج ساله اشون رو آورده بودند گردش و هوا خوری و خودشون هم سرگرم مطالعه بودن.در تمام مدت پیاده روی هوا به حدی گرم بود که من بعد از بازگشت به هتل ناچار شدم دوش بگیرم.برای اجتناب از اینکه ادامه روز از گرما نمیرم،یک تاپ پوشیدم.وقتی خواستیم حرکت کنیم برای برنامه بعد از ظهر،عقل کردم و یک ژاکت برداشتم،چون سرمایی ام و احتمال دادم بعد از غروب آفتاب باد بیاد و من کمی سردم شه و بخوام دور گردن ام گره بزنم.هوای مسکو اون روز دیوانگی خودش رو نشون داد!ما رفتیم از یک قبرستان مسکو که اغلب مشاهیرشون در اونجا دفن هستند رو ببینیم.اول هوا ابر ی شد و بعد بارون گرفت.من هم عشق بارون و خیس شدن.یک پا هم پیدا کردم و به اتفاق لیلا خانوم شروع کردیم به راه رفتن زیر بارون که ناگهان احساس کردیم این دیگه بارون نیست!داره از اون بالا سطل سطل رو سرمون آب میاد!من به حدی خیس شدم که تا یازده شب خشک نشدم و به شدت چاییدم!هنوز هم سرفه میکنم!بعد از دیدار مقبره ها ،همگی آب چکان رفتیم به سمت تپه وارابیف که دانشگاه دولتی مسکو اونجاست .این تپه بلند ترین نقطه مسکو محسوب میشه....و بعد،رفتیم سیرک قدیمی مسکو یا سیرک نیکولین،کمدین معروف روس.شاهکار بود.علنا یک سیرک حرفه ای و مهیج.واقعا بهم چسبید و به هیجان اومدم.مخصوصا بند بازی هاش که نفس ام رو حسابی بریده بود!بعد از سیرک رفتیم خیابان آربات جدید و بعد هم همگی سرما خورده برگشتیم هتل.چه گلو دردی گرفتم من!باید زود میخوابیدیم .فردا صبح اش به سمت سنت پیتزربورگ پرواز داشتیم...

9/01/2004

روز سوم!برنامه بیدار باش و صبحانه کاملا مشابه روز قبل بود.همینطور پیاده روی من و آنارخوس.آمما!نمیدونم چی شد که من و آنارخوس یه هو به سرمون زد و هی از این سوراخ سر کشیدیم تو اون سوراخ و خلاصه در اثر تاخیر از اتوبوس جاموندیم.اومدیم دیدیم خانواده نیز رهایمان کرده اند!ما هم بشکن زنان یک نقشه مسکو دست و پا کردیم و تصمیم گرفتیم خودمون بریم بگردیم.در همین اثنا بود که دیدیم همچین هم والدین عزیز کوول برخورد نکردن!باباهای جفتمون موندن و دارن انتظار میکشن که گوشمون رو حسابی بپیچونن!تا ما گوشمالی داده شدیم و این دو پدر بزرگوار رو راضی کردیم که دست از سر کچل ما دو تا بردارن و یک تاکسی دست و پا کنیم تا به بقیه برسیم،یک ساعتی طول کشید.بعد هم از هتل تا جایی که سایرین بودند یک ساعت راه بود.(مسکو شهر بزرگیه)خلاصه که ما برنامه پارک ودنخا رو از دست دادیم.پارک بزرگ و خوشگلی بود که ما فقط اول اش رو دیدیم.
بعد از پارک به خیابان آربات رفتیم.درست تر بگم محله اربات.آربات دو خیابان موازی بود،آربات جدید و قدیم.آربات قدیم بازار صنایع دستی روسیه است و پر از دست فروش و رستوران های اکثرا سنتی.البته کافه-رستوران های غیر سنتی از جمله هارد راک کافه هم در این خیابون وجود داره.منزل پوشکین هم در این خیابون قرار داره،که در حال حاضر موزه است.بعد از بازدید از این خیابون(آربات قدیم) که دیدن سر تا ته اش یک ساعت وقت لازم داشت،رفتیم به مترو.ووواااااااای!مترو نبود!موزه بود!علی الخصوص قسمت های قدیمی اش.این مترو هفت طبقه است و تا نود متر زیر زمین قرار داره.شیب پله برقی هاش حدودا پنجاه درجه اس و اگر بخوای به پایین ترین طبقه برسی با پله برقی حدودا سه دقیقه طول میکشه.سال هزار و نهصد و سی ساخته شده و موبایل تا طبقه پنجم اش آنتن داره.بعد از کلی مترو گردی به میدان پیروزی مسکو رسیدیم که موزه جنگ اونجاست.فقط میتونم بگم فوق العاده بود و من به شدت متاسفم که نتونستم موزه رو کامل ببینم،وقت نداشتیم.البته لازم به ذکره که نیم ساعتی از وقتم در این مکان به گریه زاری گذشت!فشارهای این مدت و بگو مگو هایی که صبح با پدر جان سر جاموندن داشتم و حالت های پر تنش و عصبی اش،همه با هم کار خودشون رو کردن و من به ضر ضر افتادم!
قسمت هیجان انگیز برنامه ی روز یک شنبه از عصر شروع شد.برگشتیم هتل و به علت زیغ وقت(!!)در عرض یک ربع لباس عوض کردیم و رفتیم باله.باله در سالن بزرگ هتل کاسموس اجرا شد.باله سیندرلا بود و یک پرداخت جدید به این قصه و اجراش.خوشگل بود و من کلی روحم شاد شد.در حاشیه باید بگم که این هتل یکی از بزرگ ترین هتل های چهار ستاره دنیاست.(محمد گفت دومین)با ظرفیت دوهزار مسافر که مخصوص مجرد هاست.حتی فقط در یکی از رستوران هاش خانواده را میدن و تمام امکانات صرفا در اختیار مجرد هاست.
بعد از باله ،گروه هقت نفری ما و خانواده چهار نفره نامدار،به پیشنهاد و کمک علی پاشا،یکی از ایرانی های مقیم مسکو و نماینده تور در اونجا،با مترو رفتیم میدان سرخ.شب های مسکو،علی الخصوص میدان سرخ،واقعا هیجان انگیزه!در جوار میدان سرخ یک پیتزای ایتالیایی هم زدیم تو رگ , و در کنارش ودکای روسی.ممممممم!چسبید!علی پاشا و دوستش و حخانواده نامی چهار شاخ شده بودند وقتی که میدیدن من و آنارخوس با پدر هامون هم پیاله ایم!!! به احتساب مترو سواری و یه جاهایی پیاده روی تا هتل،ساعت دو بعد از نیمه شب هتل بودیم.انقدر روزی که گذرونده بودم شلوغ و هیجان انگیز بود که بر خلاف خستگی زیاد تا صبح به سختی خوابیدم و خیلی سبک.این هم از یکشنبه!