7/26/2004

نفس ها را در سينه محبوس كنيد.به دنياي فانتزي شيزوفرني برميگرديم.كداميك توهم است؟من يا پروانه ي روي شانه هايم؟
ذهن ام به كلي مغشوش شده.حاصل اش چيزي جز رنجشِ انها كه دوست ميدارم نيست.خيلي ها بودند كه خيلي ساده به واسطه ي همين اغتشاش از دست دادم.خيلي ساده.يك طومار بلند بالا از آنه كه رفتند,بدون هيچ بازگشتي.
زنان خشم.زنان انتظار.زنان تنها.فاحشه گانِ پنهانِ زندگيِ خويش.زناني كه پيري خود را در مادرنشان نمي يابند.زنان اعتراض.من-تو-او-ما-شما-ايشان...در نور ناچيز صبح گاه,بهت زده در برابر آينه ميايستند و به بدنِ برهنه ي خود خيره ميشوند تا اولين شراره هاي تند آفتاب و روزي ديگر و بيگانگيِ ديگر و حس رقت انگيزِ ديگر....گهواره ي خالي تاب ميدهند و به " دختر" نداشته ي خود مي انديشند و بعد...وسوسه ي الهام بخش بودن و لبخند به فرشته وار زيستن.بي رنگ,بي حس,بي صداو تهي...

"توت فرنگي هاي وحشي"وجود ندارند.

7/22/2004

بعد از اين همه وقت؟نصفه شب؟بهانه تبريك تولد؟اهميتي هم داره؟جدا فكر كردي خوشحالم كردي؟مهمه؟...دوروست مثل كمي غبار كه به چشمم رفت و به زودي هم خارج ميشه.به زودي.حتي همين الان.
من يك جنين سقط شده ام,تو يك شيشه الكل غوطه ورم.
بدجوري حالت تهوع بهم دست ميده,وقتي يه پسر مست دست هام رو تو دست هاي عرق كرده و خيس اش ميگيره و خيلي عاشقانه ميگه,دوستت دارم...الان از تداعي كردن اش هم ميتونم بالا بيارم.
"سند جنايت پدر"و مادرم,سي ام تير,دو روز پيش ,بيست و دو ساله شد و خودخواهيِ اين دو نفر بد جوري به چشم خورد.

7/13/2004

تمام زندگيم بوي آمونياك ميده.
پروژه ام از بيرون و در حد مقاله خوندن و كار تئوري جالب بود,اما الان كه دارم روش كار عملي ميكنم,به شدت فرايندِ فرسايشي و مزخرفيه.هر روز و هر روز و هر روز.چهل و دو نمونه فقط بري يك تست.با پديده هاي جالبي هم اين وسط ميشه برخورد كرد.مثلا دانشجوي محترمي كه ديروز داشت پاش رو ميكوبيد رو زمين كه اينجايي كه شما بساط پهن كردين جاي منه!!!بريد يه جاي ديگه!حالا هرچي سعي كن بهش بفهمون كه آقا جان,ما داريم با اسيد كار ميكنيم و موادمون بخار سمي داره,بايد كنار پنجره باشيم ,تو كله اش نرفت كه نرفت كه نرفت!جالب اينجاست كه تنها مزاحمتي كه داشتيم,يه باريكه سيمِ همزن بود كه براي رسيدن به پريز بايد از گوشه بالايي بساط اين آقا رد ميشد!از طرف ديگه آب هم قطع بود.بايد ميرفتيم از دهِ پايين,ببخشيد دو طبقه پايين تر,آب مي اورديم بالا!من و سارا هم كه عين گدايان سامرا,دنبال ارلن ماير بوديم!آزمايشگاه سراميك هاي پيشرفته ي دانشگاه علم و صنعت,كه خبر مرگش قطبِ مواد كشور محسوب ميشه,از دارِ دنيا تنها يك ارلن داره!!!و ما براي كارمون حداقل به 4 ارلن احتياج داريم! از حق نگذريم,منظره ي پنجره هاي آزمايشگاه ,واقعا خوشگله,رو به كوه,شرق تهران هم زياد ساختمون بلند نداره و اونور هم به جنگل هاي شيان مشرفه,از طبقه چهارم واقعا همه چي خوب و سرسبز به نظر مياد...واي,وقتي به مراحل بعدي كارمون فكر ميكنم ,يه كم تنم ميلرزه.مراحل بعدي بايد با XRD و XRF و يه سري چرت و پرت ديگه كار كنيم كه مسئول هاش يكي از يكي عقده اي تر هستن.پريروز ميخواستيم با ايكس آر اف نوع ناخالصي كربنات كلسيم مون رو تعيين كنيم,آقا گفتن نميشه,ميگم چرا,ميگه چون اين ماده در اثر برخورد با هوا اكسيد كلسيم ميده و اكسيد كلسيم انبساط اش زياده,جا نمونه اي رو ميشكنه و انقدر ضرر ميزنه!سارا رفته از خانومِ ا.ميم يه نامه بگيره,خانم فرمودن الان دارن چاي ميخورن!بعدا بيا!يك ساعت چاي خوردنش طول كشيده,بعد هم غيب شده!البته من از اين خانم بيشتر از اين بد نميگم.همونيه كه ازم تقلب گرفت و بعد به روي خودش و من نياورد...بگذريم!
اي كاش يه كم كمتر كنه بودي.فقط يه كم.و اي كاش يه كم باهوش بودي.فقط يه كم.انوقت خيلي ساده ميفهميدي كه دارم مي پيچونمت.اي كاش من هم يه كم توانايي گند زدن بهت رو داشتم و صاف و پوست كنده ميگفتم برو حوصله ات رو ندارم.اي كاش و فقط يه كم.مطمئنم از اونجايي كه تو كنه ي با اعتماد به نفس و كم هوشي هستي و من هم به همون نسبت بي دست و پا در ابراز مستقيم,همه ي دنيا اين چند خط رو به خودشون ميگيرن,به جز تو

7/05/2004

غول چراغ هم حكايتي داره!سه تا آرزوي غيرقابل برآورده شدن ات رو براورده ميكنه,اما خودش نميتونه دستبندهاش رو از دستش باز كنه تو بايد آزادش كني.آياي آياي آي....
يادت هست؟از كبوتر هاي جَلد حرف ميزدي.كبوترهايي كه پرِ پروازشون رو ازشون گرفتن.كبوترهايي كه هر جا برن,بالاخره به "خانه"بر ميگردند.كبوترهايي كه حتي آرزوي سرزمين هاي دور رو هم از سرشون بيرون كردن.حتي آروزشون رو...
به يادِ ماهي سياهِ كوچولو...
Orkut..عضو بودن يا نبودن؟!وسوسه اين است!من هم به جمع اوركاتي ها پيوستم و به اين وسوسه پاسخ آري دادم!!!!!
اتفاقِ نسبتا ساده اي بود,از سرِ كمي بي دقتي يا شايد خستگيِ بيش از حدِ تحمل. ...با تمام صحنه ها و ديالوگ ها به شدت درگير ميشي,با فرازها بالا ميري و با فرودها ,پايين.با موزيكِ متن به پرواز در مي آئي و از جايي به بعد كاملا فراموش ميكني كه تو صرفا تماشاچي هستي و لحظه اي ميرسد كه" پرده فرو مي افتد"و تو,بايد سالن را ترك كني...اما اين بار با هميشه تفاوت كرد! در اين گير و دار,تمام چهار چوب صحنه,به واسطه ي كمي بي دقتي يا شايد خستگي بيش از حد,از هم فروپاشيد و همه چيز,عزيانِ عزيان.عرياني اي آنچنان تنفربرانگيز كه تا ابد يادآوري لذتِ صحنه را با لرزشي خفيف از انزجار همراه كرد.براي هميشه و تا ابد...اين يك اتفاق ساده بود,مثل همه ي اتفاقات روي زمين.