6/29/2004

ديشب تمام دو ساعتي كه خواب بودم,ACاتاقم روشن بود و من با يك ملافه پرپري زير باد خنك.تمام وقت,خواب آلاسكا و قطب شمال و جنوب وبستني يخي ديدم وبعضي جاها در آرزوي يك لباس گرم يا پتو!چون در تمام اين صحنه ها لباس خواب نازك ام همراهمي ام ميكرد!....كي بود ميگفت خواب منشا الهامه و از روح و اين حرفا مياد و به دنياي فيزيكي ربطي نداره؟!خدا رو چه ديدي!شايد فردا پس فردا راهيِ سرزمين هاي سرد اين كره خاكي شدم!

6/28/2004

گيج ميره.سرم گيج ميره.زلزله اس؟نه.ارتفاع من داره زياد ميشه.ميذارم روي هم.آهان.اينم يكي ديگه.فشارم افتاده؟همين الان يه عالمه بستني شكلاتي خوردم.گيج ميره.سرم داره گيج ميره.نه مال فشارِخون نيست.اون سرِ جاشه.دارم ميرم بالاتر.يكي ديگه.داره ميلغزه.تعادل اش كاملا ناپايداره.ميريزه.همه اش.از بالا تا پايين.بالاخره يكي از اين آجرها در ميره.بدجوري داره ميلغزه...حس ماجراجوييم داره ميگه بذار,يكي ديگه,بيشتر,يكي ديگه.با يك آهنگ ثابت,يكي ديگه.آياي آي!ميلغزه!لذت بخشه!آره,ميريزه,بد هم ميريزه,يه هو هورتي از اين ارتفاع پخش زميني.يك ...ميذارم.بازم ميذارم.مارمولك له شده!چار دست و پا از هم باز!يكي ديگه.كي ميريزه؟سقوط چه مزه اي داره؟ديوانگي.ديوانگي الان و...ممممممممممم.let's fuck the life!

6/27/2004

و يك بار ديگر,"مرا و هق هق مرا,در اين كشتزار رها كن."
براي مدتي,موهاي صاف ام با فرق كج,كه به گفته سپينود به صورتم جديت ميداد,را فراموش ميكنم و تلاش ميكنم به قيافه ي جديدم با موهاي مواج و ژوليده سفت و چسبناك از موس,عادت كنم.
هر بار,در اولين نگاهِ انها كه روزي مرا ميشناختند,ميميرم و دوباره,در چشمشان متولد ميشوم.هيوايي ديگر,هيوايي كه من نيستم.گاه به گاه,با به ياد اوردن كلمات تحسين اميزشان,راست يا دروغ,دل اشوبه ي خفيفي ميگيرم.شايد,واقعا,"وسوسه اين است".
جادوي طبيعت بود يا نياز مبرم روح خسته ي من به كمي رهايي؟نه آن مادر جاودانه است كه روزي بر دامن اش به اوج رسيدم,نه آن ديوِ منزوي مهربان.او هم گاه به گاه به تصاويري كه نيست مي انديشد و شايد اشتراك در همين حيراني بود كه به هم لبخند زديم...مجازي تر از مجازي.به زيبايي و سرمستي ام فكر كردم,به تمامي دود شد .دود.هيچوقت,هيچ چيز,وجود نداشته.

6/18/2004

ببين جانم,من ضريب نفوذام بالاست!براي اينكه به مغزِ استخونم برسي و تا اعماق مزخرفاتي كه تو سرم وول ميخوره پيش بري,بايد بتوني يك كم از سطح به داخل بيشتر نفوذ كني.نميتوني.هم اينجوري خودت رو خسته ميكني,هم ميشي بلاي جون من كه به طور مداوم داري سر و كله ميزني كه يه جوري بياي تو.نكن جانم!اينطور كه من دارم پيش ميرم حد اقل دو سه سال ديگه تو اين خونه مهمونتم.بيا دوست باشيم!حالا من از دهنم چند تا خاطره ي الواتي هام در رفت,دچار بحران هويت نشو!اخمات و وا كن.آفرين دختر خوب!اينجوري مثل برج زهرمار بر بر من و نيگا نكن.
و در آن روز خداوند براي انسان دو شانه آفريد,يكي سمت چپ و يكي سمت راست,تا هر زمان كه نياز بود آن دو را به موازات يكديگر بالا اندازد و زير لب زمزمه كند:به دَرَك.
مي گويد:"دوستت دارم"
و من
احساس ميكنم
در رحمِ تمام تنهايي دنيا
نطفه ام بسته شده.

اينجا,تصويري است
كه
من نيستم.

زيبايي,جايي آن طرف تر
فرسنگ ها پشتِ سرم
درست در نقطه ي گريزي
كه
هيچ يك از خطوط اش به من نميرسد
شكل گرفته.

آن صدا,صداي چه كسي بود؟
اهميتي ندارد.
مهم آن لحظه ي بكر بود,
لحظه ي "جان دادن"
در آن صدا
و سكوت كوتاهِ ممتد
و چند لحظه عرياني...

6/11/2004

خطرناك؟
سه بعد از ظهر,سخت ترين ساعت براي نفس كشيدن.ساعت سه بعد از ظهره و من در حال خفه شدن.

6/09/2004

من با تو"حرف"زدم.من با تو حرف ميزنم.چقدر تلاش ات در راستاي خارج كردنِ لباسهايم از تنم و برهنه كردنم,ترحم بر انگيز و در عين حال خنده دار است.من با تو حرف ميزنم و تو براي ساكت كردنم لب هايم را جستجو ميكني.خنده دار,خيلي خنده دار.لب هايم را با لبهايت به هم ميدوزي,اما با حضوري كه نيست چه ميكني؟لذت از تجربه ى ملموسِ "تهي"؟
جايي در انتهاي گيجي و در ابتداي دردي كه در سر شروع به اشاعه ميكنه و يك لحظه بعد,شوري خوني كه از بيني سرازير شده.روشنايي زرد رنگِ چند لحظه پيش رنگ باخت و به وضوح,درد,درد,درد.گاهي ليسدن خوني كه دور لب ها جمع شده به طرز خوبي آنچه هست رو ياد آوري ميكنه.

6/07/2004

باز از شراب دوشين در سر خمار دارم


نقطه-سرِ خط اي وجود نداره

6/06/2004

و وقتي ميفهمي از دست دادي كه خيلي دير شده.بد جوري خباثتِ ,اما اون روز اگر اومد,من يه جورايي لبخند خواهم زد!
گاهي خيلي ساده تر از اوني كه فكرش رو بكني شانس ات رو از دست ميدي.خيلي خيلي ساده.

6/03/2004

امروز با غروب ماه شروع شد.
للا-والري اشتاين,زنِ خاكستري پوشي كه پياده روي هاي بي وقفه اش تمام مردم شهر رو كنجكاو كرده بود,خيلي وقته كه مرده.خيلي وقته.
اخيرا فكر كردن به اينكه,مثلا امروز با بچه ها تو پيك نيك ميخوام چه آتيشي بسوزونم,خيلي برام هيجان انگيز ترِِ تا اينكه به اين فكر كنم دو سال ديگه كجاي اين دنيا هستم,تو يه كافه تو پياده روهاي پاريس يا مشغول بچه داري؟!

يك پيوست بي ربط:يارو طوري از بچه درا شدن حرف ميزد و طوري ميگفت دلش ميخواد بچه درا شه كه انگار داشت از داشتن يك جفت كفش حرف ميزد.چي تو كله ى ملت ميگذره؟
نميدونم.يه جورايي بي راه نميگي...با اين همه,"مرا كسي بدين ديار هدايت نكرده بود"...