5/26/2004

داغ كردي,قشنگ احساس ميكني از تو گوشات داره حرارت ميزنه بيرون.قلب ات به شدت ميزنه و هر آن ممكنه از قفسه ى سينه ات كنده بشه بياد بيرون.دست هات ميلرزه و از فرط فشاري كه فك هاي بالا و پايين به هم ميارن نزديكه دندون هات خوردِ خاك شير شه.فريادت به سرعت از قفسه ى سينه ات به حنجره ات ميرسه و ...ميزنه به شونه ات,سيگارش رو از گوشه ى لب اش برميداره و ميگه :
Breathe deeply.This too, will pass.
اِاِاِ؟realy?امممممممم...اينم كه شد يه brick ِ ديگه in the wall.اين ديوار كذايي يه روزي به بي ارزش ترين كلكسيونِ دنيا تبديل ميشه.

5/21/2004

دستهايم را به خاك ميسپارم..............................
چه اصراري بر توالي وجود داره؟...اينكه خوشحال هستم دليل بر اين ميشه كه گريه نكنم؟چقدر تهي بود,توهمِ به زانو در آمدن و به خاك افتادن.بغضي كه درنهايت گاه به گاه جلوي چشمانت را تار ميكند...
پاك اش ميكنم.قرار گذاشتيم اين وضعيت رو تحت هيچ شرايطي توصيف نكنيم.گاهي توصيف كردن به اصلِ لذتي كه تجربه شده به طرز جبران ناپذيري گند ميزنه.فقط يك جمله!اين همه بي انتهايي و مرموز بودن يك جا؟!

5/17/2004

موضوع ,انتخابه.هر چند دامنه ى انتخاب چندان وسيع و مطابق ميل نباشه و امكاني كه به واسطه ى اين انتخاب خواه نا خواه ايجاد ميشه ,كه ميتونه مورد استفاده قرار بگيره يا نه.همواره چيز هاي خطرناكي در كمين هستن.كليشه هاي رضايت و خوشبختي."اگر اين كار رو بكني و اگر در اين رشته درس بخوني و اگر سرِ اين شغل بري و اگر ...,خوشبخت ميشي و پشت سرش احساس رضايت خواهي كرد." فرمِ احساس رضايت كاملا بهت ديكته ميشه و ...بقيه اش كاملا قابل پيش بيني اِ!جراتِ لذت بردن و ارضا شدن و پذيرفتن مسئوليتِ بهايي كه داري بابت اش مي پردازي.گاها قسمتِ عمده ىاين بها,مربوط به مبارزه و شكستنِ قالب هاي ديكته شده است.مساله فقط نفس كشيدن ورفتن از خونه به محل كار و دانشگاه و برعكس ,نيست."زندگي",يه جايِ ديگه اس.اونجا كه وجود خارجي اش منوط به خودته.

5/13/2004

دليل و ماهيتِ حضور ات,كه به واسطه اش حضور پيدا كردي,از بين رفته و منتفي شده.كاملا منتفي.اما هنوز هستي.وجود داري.حاضري همچنان به بي دليل بودن ادامه بدي؟ميتوني دليل بتراشي.اگر به اش احساس نياز ميكني.نميدونم.
افسران و فرماندهان فاشيست براي اجتناب از شنيدنِ ناله ها و فريادهاي زندانيان در حال شكنجه,از موسيقي با صداي بلند استفاده ميكردند.(لذت شنيدن موسيقي و فرمان شكنجه توام.)...واي!چقدر كار دارم.باز هم امتحان ها.تكاليفي كه بايد تحويل بدم.امتحانِ پس فرداي ترموديناميك.انشاي فرانسه.پروژه ي متالوژي پودر.آخ آخ!ترجمه ها رو كي تحويل بدم.هنوز اين كتابه رو تموم نكردم,بايد به هاني پس بدم.جلسه ها!چقدر عقب افتادن.واي فاينال انگليسي رو چه كنم.اه!مباني برق رو هم كه خراب كردم....اي واي!اين دعواي تو خونه رو چه جوري جمع و جور كنم؟...ازدحام.بلند كن.بلند تر,آهان,بلند تر.خوبه.داره به حجمي كه بايد ميرسه.بيشتر كن.اين ازدحام رو بزرگتر كن,اندازه ي تمام قد ات.هنوز به يك متر و شصت نرسيده!جدي بگير.جدي تر.كارهاي مهمي داري كه انجام بدي.شلوغ اش كن.ژست آدم هاي گرفتار رو بگير.سعي كن كاملا در قالب اش قرار بگيري.آهان.خوبه.صداي اين ازدحام رو بيشتر كن...موفق شدي.ديگه نميشنوي.صداي فريادِ so what? ,تو اين شلوغي به كلي محو ميشه.محو ميشه تا خلائي ديگر كه اين فرياد با تمناي پر شدن, آرام بگيره و از تلاش و حركت ات, هر چند كاذب, احساس رضايت كني و به ياد بياري اون لذت هاي كوتاه اما تكرار نشدني و ناب رو و كنجكاوي تجربه ي تجربه هاي تكان دهنده.ياد اون فرمانده افتادم....هواي خفه ي بعد از ظهر و سكوت سنگين عصر رو چه كنم؟
همچنان يك جاي خالي براي اش وجود دارد.براي پر كردن اش,هر عصر,دم دماي غروب,گرگ و ميشِ هوا,روي سنگ قبراش گل ميگذاره.براي مرده گل بردن و به ياد مرده زندگي كردن.بالاخره بايد جاهاي خالي را پر كرد.اين هم براي خودش روشي است!!!!

5/10/2004

بازگشت به محيط جنيني.اين بار خودم در رحمِ خودم قرار گرفته ام ,نه با چشم هاي بسته ونه با پاهاي جمع شده در شكم.يك محيط كاملا عايق.دما:سي وهفت درجه سانتي گراد.

5/07/2004

اي دختران شاليكار
همه چيزتان گل آلود است
مگر ترانه هايي كه ميخوانيد
گفته بود:"از بين عكس هايم همين يكي را ميپسندم.خودم را در آن ميشناسم."و من جستجو كردم.من خودم را در جايي بين عمق و سطحِ نگاه اش جستجو كردم و...و خودي كه ديدم ,ديگر بازنشناختم.گفته بود:"...اما عرصه هايي هست كه آدم را به فكر واميدارد كه نكند در آن ميانه كسي وجود داشته ولي در واقع اين طور نبوده,كسي وجود نداشته."هيچوقت,هيچكس وجود نداشته.هيچوقت,هيچكس.بغض فرو خورده ي در حال پوسيدني كه سي سال پودر شدن اسكلتِ كلسيمي اش طول خواهد كشيد و از چشمانِ ديگري سرازير ميشود و مسرت كاذبِ حاصل.جستجوي كوتاه مدتي كه انتهايش به زانو هاي خودم ختم شد.نع!خرده بورژوا ها حق گريه كردن ندارند.گفته بود:"نوشتن مي تواند هيچ باشد. ... وقتي همه چيز به هم ريخته است,بيهوده نوشتن و خود را به دست باد سپردن نوشتن نيست,هيچ است."يك حضور صد در صد تهي.بدون صدا,بدون حجم.گاه به گاه با مرور اين "نوشته" ها ,خودارضايي هايي از سرِ اعتياد,برايم تداعي ميشود و تمام خستگي هاي تازه ام زيرزمين پسند ميشود.
من,باز هم در مركز اين "تهي"فرتوت ميشوم.ميفهمم كه اندامِ ناقصي ندارم و درخشندگي تابناكِ بعضي خاطره ها.اجير كردن گوركن ها كار سختي نبود.ترجيح دادم,صرفا نظاره گرِ حاصلِ قتل ام, در حالِ مدفون شدن باشم.اميدوارم فراموش نكنم به سنگ تراش يادآوري كنم به سنگ يادبود نيازي نيست.

5/06/2004

يك شكاف.يك شكافِ عميق...فازها در شرايط متفاوت وجود دارن,با هم فصل مشترك تشكيل ميدن,به واسطه ي فصل مشترك ها"خطوط مرزي"ايجاد ميكنن و مادامي كه روي خطوط مرزي حركت كني ميتوني دو فاز رو با هم, در تعادل داشته باشي.گاها نقاطي هم پيدا ميشه كه در اون چندين فاز در تعادل هستن.اما...اما اينجا,به جاي خطوط مرزي,شكاف هاي عميقي ايجاد شده.شكاف هاي عريض و عميق,با عمق زياد و سكوت و سياهيِ مسخ كننده...بدون حضور كوچكترين وضعيت تعادلي.حركت روي اين شكاف ها؟اساسا امكان تحرك اين رو وجود داره؟...كافيِ كه ...مممممممم,اوهوم,فقط كافيه كه بهشون فكر نكني.محو و دود و ناپديد.ن ا پ د ي د .وَ ن ا ب و د هم؟
تقريبا از هر ده دفعه اي كه ميام پشتِ ميزِ كارم ميشنم,هشت دفعه اين تپل-مپلِ مو حنايي رو ميبينم كه اومده پشت بوم و داره رخت و لباس آويزون ميكنه.پنج بار از اين هشت بار از خودم ميپرسم,"مگه اين يارو كارِ ديگه نداره؟!".احتمالا اگر اون هم ميتونست هر ده باري كه مياد پشتِ بوم,من رو ببينه,از خودش ميپرسيد,"مگه اين يارو كارِ ديگه اي غير از پشت پنجره نشستن نداره؟!"......فكر ميكنم نتيجه گيري هاي خيلي ها(مِن جمله خودم),از دغدغه ها و مشغوليت هاي بقيه همين فرم رو داره...

5/03/2004

پايِ چوبي.پايِ چوبي.خودشه!من و تو ,مثل دو تا لَنگ,عجيب براي هم احترام قائليم,كلاه از سر بر ميداريم و...از ديدارتون خوشوقت شدم!همچنين!لبخند.لبخند.به اميد ديدار!به اميد ديدار!
در نهايت جاي اميدواريش زياده.
در حالي كه هيچ "يك"ي,يك نيست و صد در صد ميتونه يك مفهوم ژنتيك باشه,نميفهمم ,اين قضيه خود گول زدن از كجا پيدا شده.
گاهي همه چي ميشه:"اِ!!همين؟؟؟؟؟"
.از اين سيستم كه صبح خواب آلو از رختخواب يك راست بري از خونه بيرون و شب عين مرده بياي بيافتي تو رختخواب ,حالم به هم ميخوره