4/30/2004

تارگتِ وا زده ها ,روح و ذهن ساده لوح ها ست.كافيِ فقط كمي ساده لوح يا ,وازده باشي...

4/29/2004

"يك تانگو,كه ميتونه با هيچكس باشه..."
child is born...
سرخپوسته,وقتي فهميد تمام اعتقادات متافيزيكي اش به واسطه ى داروهاي توهم زا ايجاد شدن,شبها,خيلي دير اومد پاي آتيش نشست-وقتي آتيش داشت خاموش ميشد و سرخي خاكستر اش مونده بود-.تمام موهاي بافته اش رو بريد,بازشون كرد و سپرد به باد.امروز چند تا تارِ موش رو كه به توريِ پنجره ام گير كرده بود,ديدم....
خيلي يكنواخت شده.لطفا يك اتفاق هيجان انگيز بر من نازل شَوَد.نقطه.

4/28/2004

توپ كجاست؟

4/27/2004

جريان؟آب؟خلاف جهت؟

4/26/2004

طوري من رو بوسيد كه يعني برو پي كارت.كاش كمي در باز كردن مردم از سر خودت با سليقه تر بودي!!!!
من,كاملا اتفاق افتادم.من يك اتفاق نيستم.احتمالا.
نميرسن.نميرسن.به اندازه ي بحراني نميرسن...باز هم تقابل انرژي سطحي و حجمي.
ها ها!شب امتحان,هر كاري كه عشقتون كشيد بكنيد و به هيچ جاتون هم نباشه.آخر شب اگه حال كرديد ,لاي دفتر -دستكتون رو باز كنيد يه نگاهي بندازيد كه اگر دوست داشتين,ورقه سفيد ندين.صبح به هيچ وجه از خوابتون نزنيد و تا لحظه ي امتحان هر كاري ميخواين بكنيد....چون چَرا؟واسه ى اينكه امتحان كنسل ميشه و شما هم كامپليتلي حال كردين و يه جائيتون هم نميسوزه!!امتحان امروز افتاد به چارشنبه ي ديگه!هي هي-ها ها!!

4/25/2004

clusterهاي عزيز من,رشد كنيد.نگذاريد سيستم به شما غلبه كنه.رشد كنيد و به اندازه ى بحراني برسيد.تبديل به nuclieusبشيد.در زمينه گسترش پيدا كنيد.بزرگ و بزرگ تر.سيستم رو متلاشي كنيد.متلاشي عزيزانِ من.
اگر روزهاي بي كاري نبودن,هرگز لذتِ كتاب خوندن ,شب امتحان با وقت بسيار محدود رو درك نميكردم!خيلي خوبه!كلاس هاي صبح رو به شدت بپيچوني كه,اوه!در س بخوني براي امتحان فرداو بعد,تمام صبح قصه هاي مدرن جنو پري بخوني!!!لذتي بردم!لطفا هر كس من رو نالان بعد از امتحان فردا ديد(اگر البته كمي از رو كاستم و نالان شدم!)يك دندت نرم نثارم كنه.متشكرم.

4/22/2004

به شدت به مدتي برهنگي نياز دارم.دوست دارم اين فيزيكِ زنانه رو مثل يك لباس از تنم در بيارم و در كمد بگذارم و تبديل به بك حضور كاملا فاقد جنسيت بشم.نگاه ها,لبخندهاو لرزش هاي خيلي واقعي.
دستهايم را مدفون خواهم كرد
روح بازي گوشم از تاب بازي بيشتر لذت خواهد برد...
كي تموم ميشه؟كي تموم ميشه؟كي تموم ميشه؟كي تموم ميشه؟كي تموم ميشه؟كي تموم ميشه؟كي تموم ميشه؟اصلا تموم ميشه.تموم ميشه؟تموم ميشه؟تموم ميشه؟تموم ميشه؟اگر ميشه,چه جوري تموم ميشه؟چه جوري؟چه جوري؟چه جوري؟چه جوري؟
سايه ام براي خودم كافيه كه هميشه دنبالمه.سايه ي تو زيادي سنگين اش ميكنه.بسه ديگه.يك سال پيش همين حدود ها هم داشتم داد ميزدم كه"مرا و هق هق مرا در اين كشتزار رها كن"

4/20/2004

و لحظه ى نامحتوم فرا رسيد.از خودت تصاوير متعدد ذهني ساختي و عملا در نقش قهرمان يك فيلم سينمايي خود ساخته قرار گرفتي و انقدر توش غرق شدي كه كاملا حضور واقعيت محو شد و حتي تونست اطرافيان رو تحت تاثيرِ عميقي قرار بده ...اما يك موجودِ دوست داشتني و ساده بعد از مدتي به شدت كشف ات كرد و آنچنان مواجه شدن با اين دروغ بزرگ سخت بود كه تصميم به نابودي خودت و كاشفِ فيلمِ خودساخته ات گرفتي.حالا من موندم با دو تا شماره تلفن ازتو و يك دنيا نگراني براي عزيزترين كه رفتارهاي وحشيانه و غير قابل پيش بينيت امنيت رواني اش رو كاملا صلب كرده...
outside,it's now raining,and tears are falling from my eyes
بيائيد مكانيزم هاي دفاعيِ خود را به شدت تغيير دهيم.فرموله شدن در كمين است...

4/19/2004

موهام كم كم داره بلند و بلندتر ميشه و براي خيلي "چيز"ها اين فرصت رو فراهم ميكنه كه دمبِ موهام رو بگيرن و با يك حركت, من رو از فضايي كه هستم بكشن بيرون.بالا ,پايين,چپ,راست.تو اين هير و بير دستِ خودم رو هم ميبينم!آآآآآآآي!ميخواين بكشين,بكشين اما انقدر محكم نكشين!فعلا فعلا ها تصميم ندارم موهام رو كوتا كنم.همين.
ممممممممم...ته اين فنجون دارم موجودي پر از بي شكلي ميبينم.اينجا رو ببين,اين لكه علامتِ تناقض هاييِ كه تناقض نيستن...حالا بهت توصيه ميكنم گاهي چشم هات رو ببندي و بعد نگاه كني,با دقت.
بند اومدن يك باره ي تنفس چيز غريب و تجربه ناپذيري نيست.در حال حاضر اين جي.دي.سلينجر عزيز داره با من چنين كاري ميكنه وضريبِ خل- مشنگيت ام رو داره به شدت ميبره بالا.البته بايد بگم كه وقتي داستان "عمو ويگيلي در كانه تي كات"رو با جمله ي"مگه من دختر خوبي نبودم؟"تموم كرد,كاملا فهميدم به يه چيز ها يي به شدت از دور نگاه كرده وحقيقتا ناظر خارجي بوده .دلم ميخواست ارتباطات در دنياي غير داستاني هم كمي به وضعيت "سلينجري"ميل ميكرد...ckoo-ckoo!پاشو عزيزم!صبح شده...

4/17/2004

يك صبح تا ظهر- موزه ي هنرهاي معاصر
پشت اين مجسمه كجاست؟جلوي اثر كجاست؟وناخوداگاهي كه فرم ها زاييده اش هستند.عدم درك تلاش ديوانه وارش براي توضيح و معنا كردن و تعبير .من مصداق خارجي نام ام هستم يا نامِ من نتيجه ي حضورام؟ وقتي چشم هاي جستجو گرش در حدقه ميچرخيد ژله ماهي هايي كه بي هدف با سرعت زياد در حركت بودند,برايم تداعي ميشد.تو جدا در تلاش هستي تا از تصاوير ذهنيِ من تصوير بسازي؟خلقِ چيزي كه وجود ندارد و منشا الهام كه كاملا محو شده, هست .بيشتر نامي كه به خود گرفته بود كنجكاوي دنبال كردن اش را به من ميداد."ببوس و بگو". وقتي با اين جزئيات آرايش صورت اش رو ديدم كمي چندش ام شد.نوعي مواجهه ي ملموس اما به شدت دروني.نمايان كردن اعتراض,آن هم انقدر مستقيم؟فرصت دقيق تر شدن كاملا از من گرفته شد...و اما آنچه در زمين پيدا ميكنيم."تا ابد تو را دوست خواهم داشت" و با پنجاه سطل مواد منفجره ى بسيار خطرناك آن را به تو ابراز خواهم كرد.

4/16/2004

دلم براي كسي,يا چيزي,يا حسي,يا موقعيتي كه اصلا نميدونم تنگ شده...اي كاش عكس العمل ام در مقابل بهار بهتر بود.تنگيِ نفس رو ميگم.احساس خوبي نيست ك به طور غير پريوديك نفس ات به مدت چند ثانيه آنچنان بگيره كه احساس روزگار سياه شدگي بكني!

4/13/2004

ordinary & extraordinary.
اين دو تا من رو ياد دو قطبي هاي موقتي و درنتيجه ى اونها,پيوند هاي واندروالس ميندازن...شايد to be continued.
Dont try to fix me,Im not broken!!!
چه كسي بود كه به من ياد براي مرده ها عزاداري كنم؟و من از كجا ياد گرفتم به اشيا به واسطه ي روزي كه به كسي تعلق داشته و به من هديه شده,خاطره و روح بدم ؟بي معني بودن خيلي نسبيه ,نه؟و چطور شد كه يادگاري شكل گرفت؟
فرزندي حاصل از هم آغوشي با يك" مرده" متولد شد ...

4/12/2004

كمي سو هاضمه ي فكري...

4/09/2004

بايد با صداي بلند اعلام كنم كه,جنون آني به پايان رسيد!به صرف يك فنجان قهوه ى بدون ترديد و اضطراب دعوت ات ميكنم.
من تب دارم
و
در حال سوختن در خنك ترين تب دنيا هستم ...
در خواب بلند بلند حرف ميزنم
و
به هذيان و توهم دچار شدم
يك وهم جديد!
توهمِ رهايي.
به اندازه اي اين خواب زيباست
كه
هذيان هايم ريتميك و آهنگين شده اند!!!
دستور ميدهم,تمامِ استامينوفن كدئين ها
از عرصه ى روزگار محو شوند!


بدون شرح و بدون ادامه.
يك موضوعِ كاملا قابل بحث در اينجا وجود داره و اون اينه كه :به كجا چنين شتابان؟؟؟؟!!!!! هوم؟به كجا؟!

4/08/2004

لمحه اي از رهايي,در يكي از اتاق هاي تنگِ دنيا...

4/06/2004

سيم هاي اين ساز به شدت نوك انگشتانم رو خراشيده.
ممممممم.از مزه ي خون خوشم مياد و گرماش
و من اين صدا رو دوست دارم...
اينجا نقطه ي پايانِ نوستالژيه...
If ya wanna leave ,take good care...
Gossip is the last refuge of people who have no lives

4/05/2004

لطفا از پوست شكلات ها,هر چقدر كه خوشمزه و لذت بخش و يا بد مزه و يا حتي خاطره انگيز باشند,نگهداري نكن!
-تق تق!
: كيه؟
- هيچكس...اين پنجره را هميشه باز نگه دار.
آنان كه بايد نميبينند و نميشنوند و آنان كه نبايد ميبينند و الهام ميپذيرند و طرحي نو مي آفرينند ...و اين تازه اول مصيبت و سو تفاهمه!
مي رقصم...

4/03/2004

.از بازگشت سولوژن خوشحالم.اين وبلاگ رو دوست دارم
با اجازه از پيمان و رعايت حق كپي رايت بايد بگم,يا به عبارت بهتر, بايد داد بكشم كه:تو من رو چي فرض كردي؟؟؟؟؟؟آخه ابله!با خودت نميگي فضا هاي فيزيكي ما انقدر مشترك هست كه در نهايت آنچنان دستت رو شه كه نشه هيچطوري توجيه اش كرد؟؟؟؟؟؟بي اندازه براي خودم متاسفم.البته ميتونم بگم يه جورايي خوشحال هم هستم.به موقع يه چيزايي رو درك كردم.بسيار به موقع. اون پيشي كوچولوهه كه دنبال گلوله ي كاموا ها ميدوئه,من نيستم.روشنه؟
"آدم هايي مثل تو همه جا پيدا ميشن,آدم هايي كه به خاطر نقص پاهاشون به پوتين هاشون سركوفت ميزنن."
آدم هايي مثل تو,مثل من,مثل بغل دستيت كه داره چرت ميزنه.تمام تلاش بر سرِحفظِ پوتين هاست...

4/02/2004

نبايد گذاشت خيلي از تجربه ها در ناخود آگاه خاك بخورن.جايي كه پاي مراتبِ خيلي شخصي مياد وسط بايد دقيق تر عمل كرد.(يعني من فكر ميكنم ,شخصا بايد دقيق تر باشم)مسئله يك مخلوط عجق وجق از احساس تعهد و مسئوليت وكرم و عادت و عكس العملِ ضعيف و حماقت و اين داستان هاست به تصويري كه كاملا آبستره است.البته بايد فهميد نفسِ كي داره از كجا در مياد و اونجا ,در چه دمايي قرار داره .ضمن اينكه به نظر مياد ديشب تو خواب بلند بلند سخنراني هاي افشاگرانه اي انجام دادم كه از صبح تا حالا در حال ترور شدن هستم.حالا هم بايد ديد لنگه ي كفشم كو كه ميخوام برم...