3/31/2004

من برگشتم!دلم ميخواد اين روحيه و انرژي اي كه سفر بهم داده رو,در جايي ذخيره كنم و هر وقت دوباره احساس كردم روحيه ام افت كرده به خودم تزريق كنم!واقعا به همچين سفري نياز داشتم.سفري كه من رو كاملا از تمام روزمررگي هام جدا كنه و فرصت فكر كردن به مسائل احمقانه رو بهم نده.همه چيز در اوج جديدي برا ي من قرار داشت!كوير,شوره زار ها,آسمون كوير در شب با ستاره هايي كه احساس ميكردي اگر دست دراز كني,توي دستت قرار دارن,معدن زغال سنگ,سكوتِ دشت,يوزپلنگ ايران كه فقط پنج يا شش تا از اون بيشتر باقي نمونده,ديدن تپه هاي آهكي كه پر از سنگواره و فسيله,واحه هاي كويري كه سبزي و زيباييش هوش از سرم برد و گل هاي لاله ي قرمز سفيد,مردم روستايي و هر كدوم با چند كيلومتر فاصله اما بينهايت فاصله ي فرهنگي و رفتاري...و يك عالمه تجربه ي جديدِ ديگه كه اگر بخوام درباره اش حرف بزنم تبديل به يك سفر نامه ميشه...در كنار همه ي اينها همسفر شدن با موجودات توپ و باحال خودش كللللليييي عالي بود.در راهِ برگشت انقدر با مارال و آنا خنديديم و مسخره بازي در اورديم كه خانوم پشت سري مارال در توصيف ما به همسرش گفت اينا چند تا دلقك ان(با صداي بلند!!!)اگر قرار باشه سفر نامه بنويسم,يك دوره ي چند جلدي از مسخره بازي هامون درست ميشه!هنوز وقتي يادشون مي افتم با صداي بلند ميزنم زير خنده!

3/26/2004

به ديدار مار ها و عقرب ها و شن هاي كوير ميرم!اميدوارم پنج روز عوض شدن محيط و تغيير آب و هوا,به تغيير حال و هوام هم كمك كنه و اين احساس خفگي مفرط از بين بره...دوست دارم تمام چيز هايي كه در اين مدت آزارم داده رو اونجا جا بذارم و با ارامش خوبي برگردم.تو اين مدت نه تنها خودم اذيت شدم,كه عده ي زيادي از دور و بري هام و غير دور و بري هام رو هم اذيت كردم و بعضا رنجوندم.ميدونم خيلي چيزها و خيلي ادم هايي كه برام ازار دهنده بودن رو نه ميتونم عوض كنم و نه ميتونم از زندگيم بيرون بندازم يا نديده بگيرمشون.اميدوارم انقدر ارام بشم كه بتونم كاملا بپذيرمشون بدون اينكه اذيت شم و اذيت كنم....
از اين داستان هاي رمانتيك-دراماتيكِ من كه بگذريم,اي كاش ميتونستين بياين و من رو در وجنات سفر ببينيد.يك جانور چهل و هشت_چهل و نه كيلويي با يك متر و شصت سانتي متر قد,با يك كوله ي گننننننننننده و كيسه خواب,تركيب بسيار مضحكي ايجاد كرده!بيشتر يك كوله ي هفتاد ليتريِ خرسِ كه يك جونور بهش اويزونه!!!تا حالاش كه علاوه بر خودم,هر كي منو ديده از خنده فروگزار نكرده!

3/25/2004

بايد يك بار هم كه شده از اين قاضيان عزيزِ دادگاه خانوادگيمون بپرسم ,چرا از محكوم كردنِ من ,به دفعات ,به خودخواهي(البته به نظر اونها نوع غير قابل تحمل اش)خسته نميشن؟!...احساس مالكيت داشتن روي يك عنصر مختار چندش آوره.
نه.در اين نوع برقراري ارتباط هيچ جايي براي خودم پيدا نميكنم.ترجيح ميدم سيگار به دست ,از دور اين كارزار ارتباطي رو نگاه كنم!
و امان از وقتي كه اين نارسيسم ارضا نشدني ميشه ...من يك عارف نيستم!به فيدبك احتياج دارم!فيد بك نميدي؟اصلا نداري كه بدي؟به درك.برو با اون عشق پوسيده ات كه ازش بوي گند عرفان مياد حال كن.(البته همه ي اين داستان ها رو با يك هق-فين حسسسابي گفتم!)

3/24/2004

بيش از حد در خودم فرو رفتم.
Is there anybody out there?
امروز wet'n'wild يك ساله شد...
wet'n'wild تمام روزمررگيِ منه.دقيقا به اندازه ي رژ لبيه كه هر صبح وقتي از خواب پاميشم به لب هام ميزنم...با مارك wet'n'wild ...

3/21/2004

تجربهُ بودن-نبودن بين گل هاي خودرويِ وحشي,با پررنگ ترين زردِ دنيا...
مكاشفه اي كه اگر به نتيجه برسه,نه تنها نيم نگاهي به نتيجه اش نخواهم كرد كه خواهم سوزاندش...لذت و لذت بردن خيلي خيلي شخصي تر از چيزيه كه به نظر من مياد.لذت رو در جزئياتي ديدم كه حيف ام مياد دركلمات بريزمشون.
بايد اعتراف كنم كه گاهاً به او,به خاطر خودتخريبيِ آگاهانه اش حسادت ميكنم.تفاوت فاحشي با هم نداريم.يك هيچِ بزرگ كه هر از گاهي پشت و رو ميشه.
روي پل ايستاده بودم.با جريان آب اومد و به من رسيد و از پشت سرم رفت.هيچ ايده اي ندارم چي شد و كجا رفت.گم وگور.صداش همواره در من حضور داره.هنوز, گاهي, وقتي به خودم در آينه نگاه ميكنم,از خودم ميپرسم:من فانتزي ام؟!

3/18/2004

دلم ميخواست دستگاهي وجود داشت,درست مثل وسيله اي كه براي سقط جنين هاي بيشتر از سه ماه وجود داره-جنين رو از داخل رحم وكيوم ميكنن و بيرون ميكشن,قدرت مكش انقدر زياده كه هيچي داخل رحم باقي نميذاره-.دقيقا به دستگاهي با همين قدرت مكش نياز دارم.تمام چيزي كه هستم,تمام چيزهايي كه "من"رو ساخته,تمام محيطي كه در من عكس العمل ايجاد كرده_همه ي عكس العمل ها و بقاياي به خاطر مونده-تمام اشنائيت ها و همه و همه رو از درونم وكيوم كنه و بيرون بكشه و من خاليه خاليه خالي از همه چيز شروع به تجربه كنم.دوست دارم اينجوري وارد سال هشتاد وسه شم و بيست و دوسالگي رو پشت سر بذارم.اينطوري حتي بيست و دو هم كاملا مفهوم خودش رو از دست ميده.بدجوري به اين همه خالي بودن از همه چيز-دقيقا همه چيز-نياز دارم.دوست داشتم مغزم هيچ دركي از آينده نداشت و فانكشني به نام حافظه در اون كار نميكرد.خيلي اتفاق ها به خودي خود مي افتن ,ميگذرن و فراموش ميشن,اما اثري كه به صورت يك سري پالس حسي به جا ميذارن,گاها از خود اون پيش امدها پررنگ تر هستن.بيشتر دوست دارم اين بقاياي حسي از من خارج شه ...يك چيز خيلي سفت داره به شدت گلوم رو فشار ميده و تنفس رو سخت كرده...
ميدوني چيه؟هيچوقت دوست ندارم جاي تو باشم.هيچوقت.تمام تلاشت (احتمالا به طور ناخود اگاه)روي اين موضوع متمركز شده كه كثافت هاي درونت رو با ايجاد تنفر در اطرافيانت,تخليه كني.اما بايد بهت بگم بيشتر از اينكه در من تنفر ايجاد كني,احساس دلسوزي براي يك ادم خيلي بدبخت رو در من تداعي ميكني.گاها به شدت دلم به حال بيچارگيت ميسوزه عزيزم.ترحم.البته به عقيده ي من هر چه اين كثافت ها تخليه بشه بهتره,اما اگر جدا قصدت ازار دادن توسط ايجاد تنفره,بهتره مدتي با هم صحبت نكنيم.نظرت چيه؟
فوبيا از ازدحام و جمعيت وجاهاي شلوغ.وقتي امروز در پياده روهاي شلوغ خيابون راه ميرفتم,يك لحظه كاملا مغزم قفل شد و به طرز بدي نفس تنگي گرفتم...اين هنگ كردن لحظه ايه فيزيكي و رواني كمتر از دو ثانيه طول كشيد اما...نميتونم دقيقا بگم خوب يا بد بود,فقط ميتونم بگم عجيب.اولين بارم نبود اينطوري ميشدم,اما اولين بارم بود كه انقدر محسوس و پررنگ اين اتفاق برام افتاد.اوهوم.فوبيا بهترين اسمه.

3/17/2004

پروژه ي جديد:به كانگورو فكر نكن.
خوب.وقتي به قسمت عمده ي ابعاد چيزي كه آزارت ميده تسلط داشته باشي,ميتوني در عرض سه سوت يا كمي بيشتر خودت رو جمع و جور كني.حال الانم با حال ديشب اين موقع قابل مقايسه نيست.تا قبل از شروع مهموني چهارشنبه سوري,انچنان سرما و انجمادي در من وجود داشت كه فكر ميكردم هر آن ممكنه نفسم بند بياد.احساس ميكردم در عمق دو هزار و پونصد متري سردترين اب دنيا هستم...اما الان,حداقل سرم از اب بيرونه و دارم براي رها شدن از اين انجماد مطلق تلاش ميكنم.دارم ياد ميگيرم خودم رو درگير و معطل مسائل جزئي اما انرژي گير نكنم...اگر بتونم اين توانايي رو در خودم كاملا ايجاد كنم,فصل جديدي در زندگيم شروع خواهد شد...

3/15/2004

خيلي ساده اتفاق مي افته.ساده تر از اوني كه بشه تصور كرد...تمام توهمات در عرض چند ثانيه فرو ميريزه.توهماتي كه مدتها باهاشون زندگي كردي ...و بعد منظره ي اين شهر شلوغ و شهرونداني كه مثل خودت كاملا مسخ شدن...و بعد انچنان سرمايي وجودت رو ميگيره كه تحت هيچ شرايطي نميشه توصيف اش كرد.سرمايي كه اهسته اهسته سعي كرده بودي فراموش كني و اتفاقا گوشه اي از همين توهمات ,نابودي همين سرماي دروني بود,و وقتي كه اين موهومات رفتند ...دوباره سرما و سرما وسرما...احساس ميكنم يكي از مرگ خورهاي "هري پاتر"لب هام رو بوسيده...سرد و لزج.اوه!نه نه!صبر كن!لطفا من رو جزئ دسته ي اونايي قرار نده كه وظيفه ي خودت ميدوني بهشون توجه كني و راهنمايي ها و ارامش بي بديل ات رو نصيبشون كني.باشه؟
جديدا هيچ چيز يا هيچ كس يا هيچ اتفاقي آنچنان من رو به هيجان نيورده كه بتونم درباره اش بنويسم...البته اتفاق كم نيافتاده.دروني و بيروني.اما من رو سر هيجان نياورده....البته به جز اين دختره كه شاهكاره.هنوز رو دلم مونده كه يك بغل خييييييييييييييييلللللللللللييييييي محكم بكنمت و بعد هم تا جاي كه ميتونم بلند برات داد بزنم :congrats
من اگر آدم كمي تا نسبتي متمول بودم,حتما عكس العملم در برابر استرس هاي رواني,خريدِ الكي بود.يعني از اون دسته از آدما ميشدم كه هي راه به راه خرج ميكنن.اينو امروز فهميدم.بعد از اينكه از شقايق برگشتم,رفتم يه سر كلاس زبانم,در كمال تاسف و شرمندگي فهميدم كه مشروط شدم,انقدر بهم فشار اومد رفتم دو تا لاك خريدم!هفته ي پيش هم يكي ديگه خريده بودم!خوبه باز ادم مفاسي هستم...!!!نميدونم اگر اين داروخونه ي قانون سر راهم نبود چي ميخواستم بخرم؟!
از لحاظ اب و هوايي كاملا هنگ كردم.برف از كجا پيداش شد؟!درسته كه من عاشق هواي برفي و ابري و گرفته ام,اما من كم كم داشت اب و هوام بهاري ميشد و حساسيتم شروع شده بود و لباس گرم ها داشتن فراموش ميشدن!چي شد؟اگر الان اعصاب گلي شدن داشتم,يه كم با لباس كم ميرفتم بيرون از هنگيدگي در بيام.
دچار ترس از وقت كم اوردن شدم.كار خاصي هم ندارم...
مزخرف و خسته كننده ام.

3/11/2004

نه.هيچي در اين باره نمي نويسم.نوشتن و حرف زدن و فكر كردن,آناليز كردن و توهم و رويا بافي و از همه مهم تر,هر تماسي در اين مورد رو كاملا تحريم ميكنم.اگر بازم يكي از اين كارا رو كردم ,ايششالا,از هر قورباغه اي زشت تر شم!
پرسش هايي مثل "چرا گريه ميكني؟"يا "چرا ميخندي؟" يا هر چيزي در اين مايه,به نظرم كمي احمقانه مياد.البته در مورد احمق بودن يا نبودن فرد سوال كننده از روي اين پرسش نميشه نظر دقيقي داد!

3/05/2004

يه وقتايي هست كه دلم به شدت ميخواد يقه ي خودم رو بگيرم,خودم رو محكم بچسبونم به ديوار و در فاصله ي دو ميلي متري صورتم تو چشمهاي خودم نگاه كنم و داد بزنم:زنيكه! وقتي يه كاري رو كردي,انقدر بررسي اش نكن و بعد هم خودتو به خاطرش سرزنش نكننننننننننننننن.
بين اين همه ادم كه همگي لباس تنشون,برهنه بودن غير عادي محسوب ميشه و اگر برهنه باشي كمي حس ازاردهنده همراهيت ميكنه.گاهي "زيادي"خودم هستم.نه منظورم قهقهه هاي بلندم نبود...
لطفا من رو در يك رمانِ صد صفحه ايِ ساده و احمقانه جا بده.لطفا من رو در يك فيلم هاليووديِ يك ساعت و نيمه ي مسخره بذار.لطفا منو تبديل به يكي از لي لي پوتي ها كن.لطفا يه كاري كن كه هيچوقت بچگي هام چشم هام رو كور نكنه.لطفا به جاي من يك درخت تو خونه بكار كه هر روز مامانم ابش بده و از رشدش لذت ببره.لطفا من رو تموم كن.لطفا هيوا تموم شه.اين كارا رو ميكني؟
چيزها يا مسائل يا مراتب و يا...ي كوچيكي هستن كه انگار ساخته شدن تا انرژي و وقت اساسي از ادم بگيرن.بسه ديگه‍‍.نه؟

3/04/2004

در رويايي خودم را با تفنگي كشتم.بعد از شليك بيدار نشدم,اما خودم را ديدم كه مدتي همان طور آنجا دراز كشيده بودم,تنها بعد از اين بود كه بيدار شدم.

از والتر بنيامين ممنونم كه با اين پاراگراف اش تونستم حق مطلب دربارهُ خودم روبه خوبي احساس كنم.
دلم ميخواد ميتونستم صدا ها رو بنويسم...