2/29/2004

فشار ها و نوازش هاي "دستان هرزه"
نه تنها لذتي به من نميدهند
كه
تمام لذتم را ميكشند.
اگر ميلرزم,لرزش حاصل از اشمئزاز است.

جستجوي انگشتاني كه
صرفا لطافت فيزيكي را ميخواهند,
روز ي هزار بار
مرا,ميميراند.

من,بدون هيچ حضوري
من,بدون هيچكس
عاشق شدم.

مرا به جرم عاشقي
سنگسار خواهند كرد.
من ,
با صداي آهسته
زمزمه وار
و
زير لب
خواهم گفت:
"دوست ميدارم".

2/28/2004

من درد دارم
من درد دارم
من در انتظارم
من جنيني در خود فرو خورده دارم
كه گهگاهي ,با چنان شتابي رشد ميكند
كه هر آن انتظار تولدش را ميكشم.
امشب هم
باز هم امشب
درد دارم و انتظار ميكشم
انتظاري كه انگار
هيچوقتِ هيچوقت سر پايان ندارد
من با اين تولد خواهم مرد...
هراس از مرگ و دردناكي رشد اين جنين و ميل به رهايي از اين درد
تركيبي آنچنان متناقض ميسازند
كه
گاهاً فكر ميكنم
سرنوشتم چيزي جز پوسيدن در اين مانداب مرطوب
نخواهد بود.
نه.تنهايم بگذار!
حتما جز درد كشيدن يا مردن راه ديگري هم هست....
و كمتر چيزي
انقدر
برايم ملموس است.
با چند كورسوي كوچيك شروع شد ,كم كم بزرگ تر و روشن تر شد و بعد رنگ گرفت و بعد دست نيافتني به نظر اومد و بعد من رو حريص تر كرد."زيبايي مال توئه اما از آن تو نيست".من حق داشتم كه از اين توده ي رنگي مبهم لذت ببرم,اما از آنِ من نبود و لذت بردم اما ...اما كم كم تبديل به يك اسطورهُ نقلي و بي آزار شد ,موازيِ لذتي كه ميبردم. و بعد محو اش كردم و لذت رو تجربه كردم و ناديده گرفتمش و ناديده گرفته شد و بعد دوباره ...دوباره پررنگ تر از قبل مثل يك سطل رنگ به زندگيم پاشيده شد.نه قابليت ناديده گرفتن نداشت!و بعد تركيب جالبي ايجاد شد و بعد آهستگي و آهستگي و ترديد و ترديد و ترديد و بعد در يك وضعيت باور نكردني همه چيز آنچنان پشتِ هم قرار گرفت و در يك آن ,چه موسيقي زيبايي سراسر وجودم جريان پيدا كرد ,با فراز و فرود هاي مختصِ اين زيبايي.... و بعد دوباره همان ترديد هميشگي .ترديدي كه انگار هيچوقت ,دقيقا هيچوقت , نميخواد سايه اش رو از سرم برداره.ترديدي كه بهم جون ميده و گاه به گاه زنده نگه ام ميداره و بعضي وقتها كاملا خسته ام ميكنه و حوصله ام رو سر ميبره و اين آستگيِ بعضا احمقانه.... هي!من دارم با تو باي - باي ميكنم!

2/21/2004

دانشگاه ترتيب اين بازديد رو داده بود.بازديد از خط توليد(بيشتر روند كاري و دستگاه ها بود)يك كارخانه مانند.جايي بيرون شهر بود و عده ي زياذي مشغول به كار.حتي پريسا,هم ورودي ام از دانشكده كامپيوتر,حتي اون پرستار شبه بيمارستاني كه مامان توش بستري بود...من و آنا واِلي با هم بوديم.اول اجساد تو كيسه هاي سياه آورده ميشدن و بعد تحت يك پروسه ي خيلي طولاني شسته ميشدن و بعد در ديگ عجيبي ميسوختن.اجساد متعلق به انسان هايي بود كه به نوعي جنايت روشون اتفاق افتاده بود يا كساني كه كَس و كار نداشتند.اينجا بود كه فهميدم در تهران همه ي اجساد دفن نميشن و عده ي زيادي از مرده ها در اين كارخانه سوزانده ميشن.فرايند كار واقعا وحشت آور بود,در همون صبح تا شبي كه ما مشغول بازديد بوديم,چندين جسد آوردن.جسد اول متعلق به دختري بود كه به طرز فجيعي خودش رو موضعي سوزونده بود و بعد هم به طور كلي خودسوزي كرده بود.جسد بعد مال يك مرد ميانسال خيابان گرد بود و به علت نامعلومي دست راستش در حال پوسيدن بود.جسد بعد متعلق به پيرزن شصت و سه ساله اي بود كه همون روز شوهرش زير بارون پوست بدنش رو كنده بود و اون در اثر دردناكي اين كار مرده بود.بوي خاصي در فضا بود و تمام كارخونه سبز-سياه بود و كاركنان تماما سفيد پوش.تمام ديگ ها رو ديديم تا به آخرين قسمت رسيديم.يك دو راهي كه سمت راست راه خروج بود و سمت چپ آخرين مرحله ي سوزاندن اجساد و در هر دو مشابه .يكي از كاركنان راه رو به من اشتباه نشون داد و در ديگ جسد سوزي رو برام باز كرد و انتظار داشت من خودم رو در ديگ تاريك و بخار آلود بندازم كه مهندس ناظر كارخونه رسيد و راه درست رو بهم نشون داد.گرچه بايد همونطور شيرجه وار از اون دريچه خارج ميشديم.بعد از اينكه خارج شديم اسم و مشخصات كاملمون رو يادداشت كردن .از مهندس پرسيدم چطور دولت اجازه ي چنين كاري(سوزاندن مرده ها)رو به شما داده؟مگه سوزاندن خلاف شرع و اسلام نيست؟جواب داد هر جا شرع هست كلاه شرعي هم هست.ما از اون كلاه ها استفاده ميكنيم(!!!)وقتي خارج شديم,هوا تقريبا تاريك شده بود و بارون شديدي مي اومد.....واقعا براي دو ساعت استراحت خواب خوبي نبود!وقتي از خواب پاشدم حالم بد تر از وقتي بود كه ميخوابيدم.هنوز تصوير جسد هاي درب و داغون داره جلوي چشمهام رژه ميره...

2/20/2004

فكر نميكردم.اصلا تصور هم نميكردم كه اگر يك بار ديگه,بعد از اين همه وقت ,دوباره اونجا رو ميديم چنين عكس العملي نشون ميدادم.وقتي اونطور اشك براي يك دقيقه جلوي چشمهام رو گرفت و همه چيز رو تار كرد,حقيقتا خودم از خودم غافلگير شدم...

2/16/2004

standing by the corner
and
try to forgive the whole childish fears...
try to heal these all wounds...
this pain is just too real...
your presence is bothersome...
leave me alone.
چه زندگي آنالوگي...
چرا؟
كي اينجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هي!پرسيدم كي اينجاست؟

2/15/2004

خيلي ساده اس!حالم خوبه!البته عجيبه,چند روزي هست نطق ام كور شده و از روان پريشاني هام ظاهرا خبري نيست...تعطيلات خوب بود.كاملا بي خيال همه چي شدم و صرفا خوش گذروندم ضمن اينكه هيچ درسي رو هم در كمال تعجب نيا فتادم و مشروط هم نشدم!كسايي كه در جريان مشنگ بازي هاي اين ترم ام بودن ميدونن اين بيشتر شبيه معجزه اس!امروز هم كلاس ها شروع شدن.خوشحالم كه اين ترم با جوجه هه كلاس دارم.هورا!فردا هشت صبح متالوژي پودر داريم با هم.انگيزه دارم برم سر كلاس.گرچه جوجه هه خيلي جديه و نميشه دلقك بازي در اورد!من آدم بشو نيستم كه نيستم.اااااي,پينوكيو جان...
داشتم با آ حرف ميزدم,وسطش گفت كه اي يارو تلفنت رو ازم خواسته منم بهش دادم ,باهات كار داشت.اولا سه رزو طول كشيد تا يادم اومد اين كيه!بعدش هم كلي فكر كردم اين با من چه كاري ميتونه داشته باشه؟احتمال دادم كه يه كار درسي مرسي داره يا ميخواد از دپارتمان عمران دانشگاه ما يه اطلاعاتي بگيره يا هر چيزي تو اين مايه ها.دو سه ساعت بعد خودش زنگيد,اولا دو ساعت لوس بازي كه من كي ام و حدس بزن و من كي باشم خوبه و...ساير ننر بازي ها.(صداش شبيه يكي ديگه از دوستام بود كه صد ساله ازش بي خبرم و داشتم فكر ميكردم كه شايد اونه كه با اين ننر بازي ها سو تفاهم بر طرف شد!)دو ساعت ور زد كه ولنتاين مبارك و ديشب زنگ زدم نبودي و من بي كس و كار تو خونه تنها بودم واينا.منم همه اش منتظر كه ببينم چي كار داره.اتفاقا حدسم خيلي بي راه نبود!از دانشكده ي عمران اطلاعات ميخواست,اما چه اطلاعاتي!آمار يكي از دختراي 76ي رو از من ميخواست!بعدش هم كلي توضيح داد كه سو تفاهم نشه براي يكي از دوستام ميخوام كه در حال حاضر با اين خانوم ارتباط كاري دارن!!!!اگر يه كم با هاش صميمي تر بودم صد در صد رو سر خودش و دوستش استفراغ ميكردم.ابله.بهش ميگم خوب به دوستت بگو بره مث آدم باهاش حرف بزنه اين بامبول و بازي ها رو نداره كه؟ميگه نه,يارو دوست نداره سنگ رو يخ شه و نه بشنوه....اي ووووااااااااااااااااي!كلي نشستم براش رجز خوندم كه دادش من اين اشتبااااااااااااااااهههههههه.تقريبا به شدت مودبانه به هيكل اش گند زدم,تازه خوشش اومده!گير داده كه بيا با هم يه شب شام بريم بيرون من از اين بحث ها خوشم مياد!در اين موارد حرف بزنيم!يكي به اين پروفسور بگه كه اشتباهه!...هيچيه هيچي,كلي خنديدم!
هورا.ديروز كلي كادو گرفتم و الان هم دارم باهاشون حال ميكنم.اصولا ولنتاين پديده ي بي ربطيه,اما حسن اش اين بود كه ديروز با بچه ها دور هم جمع شديم و كلي خنديديم و به هم كادو داديم.بهانه ي خوبي بود...جاي نادر هم حسابي خالي بود,خيلي خورد تو حالم كه نيومد.
اين بود گزارشي ناقص از احوالات بنده.

2/09/2004

روي آب دراز كشيدم.نيمي از بدنم زير آب و نيم ديگر روي آب.صورتم كاملا بيرون از آب و به راحتي نفس ميكشم.من براي تنهايي هام دنبال دليل و توجيه نميگردم.من از تنهايي ام خيلي لذت ميبرم...دوست دارم كاملا برهنه جلو برم.دوست دارم بي واسطه لذت ببرم يا رنج بكشم... ميخوام خلسه ي لحظه هايي كه روي آب دراز كشيدم رو رها كنم,از آب و تجير هاي شيشه هايي دور شم و سوز و سردي باد رو تا عمق ريه هام فرو بدم.خيلي عميق نفس بكشم...maybe its out there ...
يادم مياد قبلا ها كلي از وقتم رو به تحسين و تمجيد كسايي ميدادم كه اصطلاحا بهشون ميگن آدم هاي بزرگ.ازشون براي خودم الگو و اسطوره مي ساختم و آرزو ميكردم مثل اونها باشم و اين منوال كم كم برام به صورت عادت در اومده بود...يادم نيست چطور شد كه دست از اين طرز فكر به درد نخور و خلاقيت كور كن برداشتم.به هر حال,خوشحالم كه اين دوره تموم شد...امروز تو هنرهاي معاصر "مميز"سخنراني داشت.پديده ي جالبيه براي خودش و به نظر موجود مثبتي مياد.از شنيدن حرف هاش لذت بردم,اما ...اما خوشحالم كه ديگه مثل قبل به چنين موجوداتي نگاه نميكنم و براي عقيده ي خودم ارزش قائلم و روي قسمتهاي به درد بخور حرفهاش صرفا فكر ميكنم و براي خودم تجزيه تحليل ميكنم.(به درد بخور از ديد من, نه به طور كلي .منظورم قسمتهايي از حرفهاشه كه در محدوده ي شعور و آگاهي من قرار داره!)اگر دو سه سال پيش بود ,بعد از سخنرانيش ميشدم چاكر و مخلص در بست يارو!و صد سال گير ميكردم روي حرفاش و سعي ميكردم يه جوري تجربه هاش رو بچپونم تو زندگيم!...آخيش كه دست از اين مچليت بر داشتم.بماند كه هنوز مچل خيلي چيزاي ديگه هستم!...از همه ي اينا كه بگذريم,دختر اين آنتون بيكه عجب جانوريه!پوستر هاش مقاديري ديوانه كننده بودن وخودش هم آدم گوگولي به نظرم رسيد."جسم و روحش" كه سه متر و نيم پرتم كرد اون طرف تر...از توانم خارجه كه تصوير اين اثرش رو توصيف كنم.
از بعضي پالس هاي نورون هاي موجود در كله ام بوي تعفن و پوسيدگي بلند ميشه. البته گنديدگي اصطلاح بهتريه.بايد يك پروژه ي خانه تكاني رواني براي خودم تعريف كنم و دِد اندش رو هم طولاني نذارم.يه چيزايي ظاهرا بي اهميت به نظر ميرسن اما عملكردشون درست مثل تمپرري اينترنت فايلز هست!...راستي,پروژه جستجوي سيب رو هم تعريف كردم و شروع هم كردم و داره به جاهي خوبي ميرسه.البته اگر اين اخلاق گند و مزخرفم يه هو همه چي رو هري خراب نكنه و منو سر جاي اولم برنگردونه.مثل اينكه در دم و دستگاه ما سيب موجوده!:D

2/07/2004

جمعه اي كه در ذهنم گذشت:
ديوانگي و جنون. به سمتم بازميگردند. واقعي تر از هميشه. علف هاي خزان زده كه انگار يك باد خيلي شديد لابه لايشان گير كرده... من,دوباره,تجلي يك رويا يا احساس شدم. توده ي بخار آب. فقط توده ي بخار آب اما من زيبا ميبينمش. يك سوال! چطور اسب هاي وحشي ات را در خطوط محو صورتم پيدا ميكني؟ روي شاخه هاي خميده ي يك درخت با خودكار قرمز بدرنگي يكديگر را تصحيح كرديم! نمره اي كه به من داده شد برايم از اهميت ساقط است. من لذت را جستجو كردم... من براي "خود"بودنم, نيازي به تاييد كسي ندارم! من و تو از زيبايي تجربه هاي متفاوتي داريم. هيچكدام ما"بودن"را يكسان تجربه نميكنيم. من تصور ميكنم نيازهاي من هستند كه ميزان جاه طلبي هايم را تعيين ميكنند. پرواز براي من هيچ چيز را تداعي نميكند. هيچ چيز. چيزي را بايد به خاطر سپرد؟ هيچ چيز يك بار "ديگر" براي من تكرار نخواهد شد. اين جنون مرا به اوج خواهد رساند و محكم به زمينم خواهد زد. محافظه كار بودن يا نبودن؟! مسئله و وسوسه,به اتفاق,اين است!

2/05/2004

حقيقتا لحظه ي تكان دهنده اي بود.لحظه اي كه يك نوشته ي طولاني رو بعد از اديت كردن و اماده كردن براي پست,بي هوا پاك كني.هنوز باورم نميشه اين پست نازنين رو با دستهاي خودم نابود كردم.....واقعا گيج بازي تكان دهنده اي بود!!!

2/02/2004

روز استراحت و نفس عميق.امروز روز دوست داشتني اي بود و هوا هم ابري و مزيد بر علت!حوصله ي احد الناسي رو نداشتم و خوب با نرفتن همراه بچه ها به گلاب دره و تصميم هم خونه اييهاي عزيز مبني بر صله ي ارحام,خلوت و تنهايي مطلوب فراهم شد...امروز روز استراحت بود.هيچكس رو دوست نداشتم,از هيچكس متنفر نبودم,موزيك پرت يا عالي گوش نكردم,فكر خاصي نكردم,كتاب نخوندم,گريه نكردم,دلم هيچ چيزهيجان انگيزي نخواست,دلم هيچكسي رو نخواست,با كسي احوال پرسي نكردم,نگراني هام نگراني هاي كوچولو موچولو بودن,اگر دست به هر كاري زدم از روي وظيفه نبود,از هيچ چيز لذت نبردم و هيچ چيز رنجم نداد...امروز روز استراحت بود.به اين سكوت و سكون احتياج داشتم. ... خورشيد داره غروب ميكنه.از محاسن زندگي در واحد غربي يك ساختمون اينه كه اگر عاشق غروب خورشيد باشي خيلي واضح ميتوني عصر ها لمسش كني,وقتي نور نارنجي رنگش روي ديوار مقابل پنجره پخش ميشه و تو سايه ي سرت رو در مركز اين نور نارنجي ميبيني و ...يك هو بنفش ميشه و تاريك و بين اون دو تا آسمون خراش كاملا از ديد پنهان ميشه.خوب.رفت.امروز تموم شد .خورشيد غروب كرد.استراحت تمام!البته نيم ساعت پيش اين استراحت رو تمام كردم.پنجمين آهنگ آلبوم "اعظم علي" رو دارم قرقره ميكنم و لذت ميبرم.شروع كردم به بلاگيدن و احتمالا بعدش برم سراغ دفتر دستك فرانسم.استراحت خوبي بود.مطلقا استراحت و هيچي نبودن.دقيقا هيچي.يك حضور فيزيكي و مصرف كننده ي اكسيژن.خاليه خالي.البته هنوز حوصله ي كسي رو ندارم و دوست دارم براي خودم باشم.البته اين رژيم رواني- انساني خواه نا خواه به زودي تمام ميشه.آدم خونم به زودي مياد پايين!...اين گرگ و ميش يك مه متوسط كم داره(نه غليظ و نه رقيق).اگر اين مه هم بياد كه ديگه عيشم تكميله تكميله.بعضي لذت ها خيلي ناچيز به نظر ميرسن و حتي احمقانه اما خيلي حقيقي هستن و خيلي نزديك...گرماي نفسشون رو روي پوست صورتت به راحتي حس ميكني و چون كوچيك ان,دست يافتني هستن و خالي از نگراني از دست دادنشون.اين لذتها رو دوست دارم.امروز پر از لذتهاي فسقلي بود.حالم خوبه.
دوست دارم وقتي به حضوري در زندگيم پايان ميدم,اين حضور واقعا تمام شه نه اينكه تا مدتها مثل سايه تعقيبم كنه.نه اينكه همواره از دور زير نظرم داشته باشه و گاهي هم اين تعقيب سايه وار رو با يك" نقطه" بهم نشون بده. نميدونم اين پالس هاي "نقطه"وار قراره من رو به چه نتيجه اي برسونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اصلا قراره نتيجه هم داشته باشه؟...سعي كن بفهمي كه هيچ انتهايي وجود نداره.بي جهت دنبال انتهاي اين "حس"ي كه ازش حرف ميزني نگرد.سعي كن بفهمي تصوير ذهني اي كه دنبالش ميكني ,من نيستم.اميدوار بودم تا حالا به اين نتيجه رسيده باشي بچه گربه ي لجبازي كه براي از دست دادنش افسوس ميخوري,من نبودم.ميفهمي؟؟؟؟؟؟؟؟ مشكل اصلي همين بود و هست,من هيچوقت نبودم.من هيچوقت نيستم.من هيچوقت نخواهم بود.ميفهمي؟؟؟؟؟؟؟فكر نميكنم....