1/30/2004

اولين بارها رو به خوبي به خاطر ميارم.در اين مورد هم.ناشناخته بود و ترسناك.ولي نه به ترسناكي يك عنصر يا اتفاق خارجي.تحولي بود در درون من.مدتها گذشت تا فهميدم چرا بايد اين تغييرات ناگهاني فيزيكي رو هر ماه ,به طور دوره اي تحمل كنم,و مدتها گذشت تا از اين مكانيزم جالب و حس زيبا لذت ببرم…اولين بار به قدري فشار هاي پايين شكم عجيب بود كه نميتوانستم به سادگي امروز ,به آن عنوان درد دهم!اولين بار گريه كردم.و بارهاي بعد نيز و اينطور بود كه غمهاي ناگهاني سراغم آمد ومن خيلي آهسته زن شدم.

1/29/2004

روزهاي آفتابي ,مخصوصا دود آلود , روزهاي نكبت بار و غير قابل تحملي هستند.دقيقا مثل امروز...
پارسال همين حوالي تولد هدي بود...ابدا نميتونم باور كنم كه فقط يك سال گذشته.براي من خيلي طولاني بود.خيلي خيلي زياد.به شدت احساس سالخوردگي ميكنم.حس خوبي نيست....روبروي هم با يك فنجان چاي.بارها اين "اتفاق"افتاده.بارها نشناختم.بارها تحسين كردم و بارها متنفر شدم.و گاهي مثل امروز حس همدردي هم را برانگيختيم . ما هر دو سالخورده ي ذهنمان شديم.من و هيوا.

1/27/2004

بكارت- باكرگي- ويرجينيتي- پديده اي كه چهارده سالگيم اساسا از وجود خارجيش با خبر شدم و مطابق معمول از طريق اطلاعات زير ميزي(به عبارت بهتر زير نيمكت مدرسه اي!!!).اولين بار اين پديده اينطور براي من توضيح داده شد:يه چيزيه كه تو وقتي ازدواج كني پاره ميشه و ازش خون مياد. ... و بعد كم كم اين توضيح ابلهانه در من تصحيح شد و جاي خودش رو با باور هاي اجتماعي و اطلاعات پزشكي عوض كرد. الان حضور فيزيكي اين پديده كاملا برام ملموسه.اما بكارت من نه در بين پاهام,كه يك مفهوم انتزاعي است در ذهنم.بكارت براي تويي كه هيچوقت حضورش رو تجربه نكردي ,يك عنصر به شدت ضد فمينيستيه و همينطور به عقيده ي تو داشتنش در بيست و يك سالگي نوعي حماقت و نشان دهنده ي ترس يا به قول خودت "ديوار هاي ذهني بلند".اما براي من ...نه تنها يك مفهوم انتزاعي كه يك چالش هر روزه است.براي من همين مفهوم دريايي از تضاده.گاهي از داشتنش احساس رضايت وغرور ميكنم و از اينكه حاضر نيستم به سادگي از دستش بدم به خودم ميبالم و بعد به قهقهه اين طرز تفكر زاييده ي جامعه ي مردسالار رو زير سوال ميبرم ...لحظه هاي بيشماري بوده كه به اينجا رسيدم و وسط اين همه تضاد ,چشمهام رو بستم و گفتم نميدونم.خواهش ميكنم.خواهش ميكنم آقاي عزيز در اين باره اظهار نظر نكن.تو هيچوقت,دقيقا هيچوقت با اين همه تضاد در زندگيت مواجه نبودي و نخواهي بود.من دختر ايرانيم و من بايد به تنهايي مسئوليت عواقب هر پيش امدي رو به عهده بگيرم....اينجاست كه تار و پودي كه ازش ساخته شدم,"بايد ها و نبايد ها",با درخشش كور كننده اي حضور خودش رو براي تو دوست عزيز نمايان ميكنه....

1/23/2004

ديشب سرم را از بدنم جدا كردم
فكرهايم
با بدنم
همخواني نداشت.
ارتعاشي را حس ميكنم
كه
براي خودش
كنج اتاق لالايي ميخواند...

چندي پيش
تصميم گرفتم
رحم ام را از بدنم خارج كنم.
رشد جنين,به اندازه ي كافي
برايم ملموس نبود.
فقط تكان هاي پايين شكم...

هر شب موقع خواب حركت را در آن توده ي لزج و گلابي شكل
با دستهايم
لمس ميكنم.

همچنان صداي لالايي...

به چشم هايم احتياج دارم.
سرم را به بدنم ميچسبانم.

1/21/2004

شروع يك پروژه ي احتمالا بلند مدت براي اينكه بفهمم سيب داريم يا نه.
مسخره اس.براي چيزي كه هستي از كسي عذر خواهي كني!بعد از مدتها نصفه شبي زنگ زده حال و احوال.منم كلا تو خودم.حتي صدام در نمي اومد.براي اينكه احتمالا حالشو گرفتم ازش معذرت خواستم!مسخره نيست؟
دور خودت دود غليظي درست ميكني و توش فرو ميري.از دارالمجانيني كه ساختي احساس رضايت ميكني.بعد از مدتها ,دود رو كنار ميزني تا كمي هوا بخوري.با چيزي كه مواجه ميشي,به زانو درت مياره...ااااي,سهراب يادت به خير كه ميگفتي"و من از هجوم حقيقت به خاك افتادم".حقيقت تو كجا و من و حقيقتم كجا؟!
من...ميشناسم
كه
در...مسكن دارد.
...شبانگاه با...ميميرد
و
...از...برميخيزد.

1/20/2004

امتحان ها تمام شد.فشار خاصي بهم نيومد!چون اصلا تلاش عجيب غريبي براش نكردم.احتمالا ترم آينده تكرار همين ترم خواهد بود...در تمام مدت امتحان ها عذاب ميكشيدم و آرزو ميكردم اي كاش اين درس هاي لعنتي انقدر مزاحمم نبودن!امروز اولين روز تعطيلات بين ترمه و من رخوتناك و خالي و بي انگيزه نشستم و دارم در و ديوار رو نگاه ميكنم.بر خلاف هميشه كه به محض پايان امتحانات فراموش ميكردم ميخواستم چه كارهايي انجام بدم,اين بار به وضوح يادم مياد چه كارهايي ميخواستم انجام بدم,اما اصلا ميلي به انجامشون ندارم....
هيچ ايده اي ندارم .من روز به روز افسرده تر و منفي باف تر ميشم يا دنيا روز به روز گند تر؟يا هر دو موازي هم ؟!...باز هم نميدونم,اين خوبه كه دليل افسردگيم رو ميدونم يا اگر نميدونستم بهتر بود و همه چيز پاي يك ياس فلسفي عادي نوشته ميشد؟... چيزي كه عمري به چشم يك دژ محكم بهش نگاه كردي,تكيه دادي ,اطمينان كردي و با همين اطمينان جلو رفتي و بعد احساس كردي كه همه چيز بيش از حد خوب به نظر مياد, شك كردي و بعد ... دروغ بزرگ فاش شد...همه ي اينها رو از تغييرات عجيب تصاوير ذهني و ايده آل هام فهميدم ...انتظار حمايت شدن از بيماري كه خودش به حمايت احتياج داره به شدت بيهوده اس....

1/17/2004

اگر قرار باشه بين ماكزيمم آنتروپي و مينيمم انرژي هميشه تعادل برقرار باشه كه وحشتناكه!
اسطوره ها مي شكنند...از اين اسطوره براي من چيزي جز يك مجسمه ي پوك و خالي باقي نمونده.
همين بقاياي رقت انگيز هم حاصل تلاشش در اسطوره موندنه...

1/15/2004

و اين lack of self confidence تاريخي!چيزي كه تنها به من تعلق نداره...خواهش ميكنم حرف بزن!
با كسي كه قويا تصميم گرفته به حريم شخصي ام تجاوز كنه,بايد چه كنم؟؟؟؟
بايد رهاش كنم.رهاي رهاي رها.اجازه بدم كاملا از عرصه ي ذهن درگيرم محو بشه.پاك پاك....و يك برخورد عملي كارساز خواهد بود.
به نظر ميرسه بهترين عكس العمل در برابر كسي كه ميخواد طبق نتيجه گيريي كه از بودنت داره,صدايي ازت در بياره,سكوت و بي عكس العمليه!شششششششش....ساكت!

1/14/2004

از هر طرف كه برسي ميكنم,با يك واقعيت مواجه ميشم.دقيقا واقعيت.چيزي كه وجود داره.نميتونم بر خلاف شيوه ي كلامي ام(كه معمولا دوست دارم براي مقصودم فضاي توصيفي ايجاد كنم)هيچ بعد شعر گونه اي براش قائل شم.براي مجموعه اي كه من رو ساخته.قضيه همون پالس هايي هستن كه مدتيه داره از بعد ناخودآگاهم به خودآگاهم منتقل ميشه.اغلب خاطراتي از گذشته.(البته اينطور كه به نظر مياد نميشه به همين سادگي بهش گفت گذشته در حاليكه قسمت عمده ي تار و پود فعلي ام از همين هاست).قسمت كاملا خاصي از "خاطرات":اصطكاك هايي كه با پدر و مادرم داشتم و شيوه ي برخورد اونها و اگر بخوام عقب تر برم ...واضح بگم,سيستم هاي مراقبت و تنبيه(ارتباطي به مراقبت و تنبيه فوكو نداره!)طبق نظريه هاي بسيار كلاسيك روانشناسي,ميتونم بگم قسمت عمده ي رفتارهاي بيمارگونه ي من از همين جا نشات ميگيره.از يك سري برخورد بيمارگونه....چه سيكل معيوبي!گاهي روي اين سيكل دقيق ميشم,نتيجه اش چيزي جز يك تنفر عميق نيست.تنفر و خشمي كه حقيقتا مرگ آوره....و صدايي كه مرتبا در ذهنم تكرار ميشه:"بكش"....تنفر,حسي كه خود تضاده,با قدرت زياد ولي به شدت تحليل برنده و مخرب....شايد نوشتن از لونه اي كه توش بزرگ شدم بي تاثير نباشه...je ne sais pas.

1/13/2004

-يك روال عادي داره.براي سايكوآناليز معمولا از كودكي شروع ميكنيم.خوب؟
: ممم.هيچي.پدر,مادر,چند تا همبازي,مراقبت هاي روزمره و كشفيات ساده ي كودكي...نه هيچ چيز قابل توجهي وجود نداره.هيچ چيز.
-و نوجواني؟
: بحرانهاي ساده اما نه چندان روزمره.هيچ چيز قابل توجهي وجود نداره..
-يك اتفاق خاص يا بسيار اثر گذار از زندگيت؟
:نه.همه چيز بسيار شفافه.هيچ چيز قابل توجهي وجود نداره....هيچ چيز...من خيلي ساده سايكوتيك شدم.خيلي ساده.

1/12/2004

ميدوني چيه؟تجسم ات الان برام اصلا سخت نيست.نشستي پاي مانيتور,داري اين ك...شر ها رو ميخوني,بعد هم ميزني به خنده و بلند بلند ميگي:هيوائه تعطيييييييييييييييلهههههههههههه....چه حالي هم ميكني با اين كشف بزررررررگ!
بهش بگين تعطيليه من خيلي قبل تر از اينا كشف و ثبت شده!
نشسته ام.آرام و بي صدا.زمستان است و مه,كمي فراتر از مه صبحگاهان ,كمي سنگين تر,چونان مهي كه بر انديشه دارم...آآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه...به اين چند روزه دنيا مي انديشم و به آن روزها كه گذشت.آآآآآآآآآه ه ه ه ه ...مي انديشم و ميانديشم...بويي به مشام رسد...
بوي نا,بوي كهنگي,بوي انباري خونه ي قيطريه ي مامانجون اينا.بوي اتاق زير شيرووني.خودم و فكرمو گذاشتم تو صندوق,چند تا ورق نفتالين هم گذاشتم لابه لام كه بيد نخورتم.لطفا شش ماه يك بار نفتالين ها رو به روز كنيد,اكسپاير ميشن,حيف بيد بهم بزنه.متشكرم.

1/11/2004

سارا جان متشكرم از پي ام باحالت مبني بر زلزله!منم براي همه فوروارد كردم.فعلا كه تبديل شده به ول وله!
امروز صبح واقعا از خنده از صندلي پرت شدم پايين!دوستان لطف كرده بودن و سعي كرده بودن اين دختر صفيه يا صفيح كه من باشنم رو متقاعد كنند زلزله قابل پيش بيني نيست!البته در كنار عصبانيت بعضي ها,چند نفري هم استقبال خوبي داشتن!علي كه تصميم گرفته همه رو دعوت به كمپينگ در خيابان بكنه,همون شب بيست و يكم!كيسه خوابها و چادر ها رو روبه راه كنيد!ميخوايم در يكي از ميادين تهران چادر بزنيم!!!!!به پيش!
انتقال از ناخوداگاه به خوداگاه.آهسته و بي موقع...نه.بايد آرامش ام (!!!!)رو حفظ كنم.يك طغيان ناگهاني دوباره من رو به پيك منفي يك چاه پتانسيلي خواهد برد. ...
يك بلا تكليفي آزار دهنده.احساس كسي رو دارم كه يك وعده غذاي چرب و سنگين خورده و تا اون غذا هضم نشه نميتونه به چيز ديگه اي فكر كنه...چطوري هضم اين غذا رو تسريع كنم؟

1/08/2004

از آن دسته مسائلي كه اصطلاحا به آنها "اثباتي"گفته ميشه بيزارم.جواب مشخصه و تو با هر زور و كلكي از آخر به اول خودت رو در جواب مي چپوني.همينطور از مسائلي كه جواب آخر جلوي سوال نوشته شده.باز هم زور چپوني شروع ميشه.جواب آخر تو سه برابر و نيم جوابيه كه نوشته شده .به هر مصيبتي هست,يك كسر در جوابت جا ميدي تا تطابق داشته باشه.
فعلا مسائل زندگي من هم در اين دو كتگوري قرار گرفته...بد فرم داره خوش ميگذره.
بالا رفتن ضريب خود آگاهي چقدر ميتونه در تغيير يك وضعيت تكويني موثر باشه؟؟؟اساسا مقوله اي به نام تكوين وجود خارجي داره؟؟؟

1/07/2004

تلو تلو خوران با لبخند پوك و توخاليم ...يك قدم و نيم باهاش فاصله داشتم.همون يك قدم و نيم به وسيله ي دست هاي بلندش پر شد و لب هاش در گونه هام فرو رفت.I love you...اسكاچ اخري اثر خودش رو كرده بود!...جين اخري هم اثر خودش رو نشون داد و كاملا احمقانه از دهنم پريد بيرون:me toooo.لحن بيانم مثل نجيب زاده هاي اغواگر و ناشي,با حضور كاملا حاشيه اي دريك رمان كت و كلفت بود!!!!!

1/06/2004

...اما بعضي ها نمي توانند بگويند كجايشان درد مي كند.نميتوانند ارام باشند.نمي توانند جيغ نكشند... (ادمكش كور)


و دوباره بر اساس حماقت بي انتهايم,حرف زدم.از خودم و ازقسمت كوچك,خيلي كوچك,از دردهام. و او,دوباره با تمام وجود نگراني از سر گرفت و تشخيص هاي طبي شروع شد,كتابها در مغزش ورق خوردند و دستورالعمل ها يك به يك جلوي چشمهاش رژه رفتن... آهان!پيدا شد!..."تو داري از خودت فرار ميكني". ... آره عزيزم.من دارم از خودي كه تو برام ساختي و بهم ديكته كردي فرار ميكنم!كشف بزرگي نبود!من دارم مثل سوسكي كه به پشت افتاده و داره دست و پا ميزنه كه برگرده ,از آرامش هر روزه اي كه برام ميسازي فرار ميكنم.حتي تصور جيغ هاي گوش خراش من,ميتونه تو رو به احتضار بندازه.گوش هات رو بگير!نميدونم كي اين جيغ وحشتناك از گلوم خارج ميشه. لبخند هاي مليح ام چندان قابل اعتماد نيستند..ساختگي اند.كاملا ساختگي. ...

1/04/2004

ديگه رقصيدن هم,درد منو دوا نميكنه!اضطراب امتحان شروع شده,منو رها نميكنهههههههههههههههههههههه!
قبلنا وقتي دچار استرس ميشدم,ميرقصيدم حالم بهتر ميشد!مثل اينكه تاثيرش رو از دست داده!اين بار نكته ي اميدوار كننده اي كه وجود داره,اينه كه بر خلاف دفعه هاي قبل كه وقتي امتحان داشتم افسرده ميشدم,اين بار به طرز افتضاحي شادم!انقدر كه گاهي نميتونم وسط خيابون از قهقهه خود داري كنم!البته همه اش به خاطر گند هاي شاهكاريه كه اخيرا زدم!خودم هم خنده ام ميگيره!البته به دلايل امنيتي ترجيحا اينجا عنوان نميكنم!!!!!(جوجه هه,اگه بهت بگم از خنده غش ميكني!)
خداوند سوتي داد و ...من افريده شدم.
به طرز تابلويي :I spilt the beans!!!
!خوب!ببينم تا كي هيچكس به روي خودش نمياره

1/02/2004

-"با خشم به گذشته بنگر"-....

1/01/2004

شش و خورده اي در مقياس ريشتر به مدت دوازده ثانيه. چندين ده هزار نفر كشته. و جهانيان كنار تلوزيون هاي خود,ليوان شير قهوه به دست,به سوگ نشستند....
تكراري و قديمي و فاقد هر گونه خلاقيت.بوي گند همه جا رو بر داشته....