10/26/2004

صدای هق هق بود.بعد هم خس خس نفس های بریده بریده.انگار که هیچ وقت نمی خواد برگرده سر جای اول اش.یک تصویر تکراری:یه جوری(چه جوری؟)پرت میشه طرف شیشه و شیشه رو میشکنه و پرت میشه پایین.به پشت افتاده و مغزاش متلاشی شده.هدف از یو- اس رفتن همین بود.پرت شدن از یه برج شصت-هفتاد طبقه نیویورکی.صدای قهوه جوش بود.بعد هم یه فنجون قهوه تلخ.مرد میانسال رو با حسی که از صدای نو جوون ها داشت ،باید تنها گذاشت.نوبت سیندرلا ست.سیندرلا زیبا نبود.آرزوی سیندرلا خیلی ناچیز بود.همین جا،تنهاش میگذارم.

No comments:

Post a Comment