9/23/2004

روی یک نقطه متمرکز میشی و بعد از چند لحظه،اون نقطه کاملا در دامنه بینایی ات محو و متلاشی میشه.انگار که در یک جاده پر از جسد های یک شکل با فاصله های یکسان از هم رانندگی میکنی.همه چیز در حذف ذهنی ات قرار میگیره،اتفاق های اصطلاحا مهم هم همینطور. ...دنباله روی توام با تردید خوبی بود.مخصوصا وقتی بهت آروم گفتم شدیم مثل قاتلین بالفطره و تو هم بی اعتنا داشتی دنبال پسورد میگشتی.چه باد یخ خوبی اومد، یادته؟فکر نمیکردم یه هو بزنی رو ترمز و بعد سر و کله اون عفریته با لبخند احمقانه اش پیدا شه و گیر بهم بده که حال و احوالم چطوره.اون خرس گنده هم من رو از کوره به دربرد.برای اینکه بهت برسه از شیشه ماشین شیرجه زد روم ،نمیدونم چرا از پنجره طرف تو کله اش رو نیاورد تو!خوب میشد اگه تلفن زنگ نمیزد و منم سردم نمیشد.بالاخره میرسیدیم به اون جاده باریکه که مثل ردیف بین کتاب خونه های از سقف تا زمینه،یا نه؟...اشکاااااااااااااااااال نداره. ...هوا خیلی چیلی شده .وقتی هم که مرض داشته باشی و مثل چله مرداد لباس بپوشی این چیلی بودنش بیشتر بهت میچسبه. ...کرخت ام.از ان وقتاییه که میتونم از صبح علی اطلوع تا بوق سگ روی کاناپه لم بدم وکانال های تلویزیون رو بالا پایین کنم.بدون وقفه. ... بی حسی تو نوک انگشتهای دست و پام به ماکزیمم اش میرسه.زمان هم همون جا متوقف شده.دیدی؟ چشم هات رو از سمت راست شروع مکینی به حرکت دادن ،تا برسه به سمت چپ سه ماه گذشته. ...این از تیکه پاره شدن در حذف ذهنی ام در امان موند:"همان موقع با خودم گفتم باید در مصرف درد صرفه جویی کرد."

No comments:

Post a Comment