9/21/2004

خوب بود.تا اینجاش بد پیش نرفت.یک معامله پایا-پای.من از تکنیک و موقعیت اش استفاده می کنم،اون هم از ایده ها و فضا سازی های من.البته جاهاییش واقعا عصبانیم میکنه.من ذهن بی قاعده و پراکنده خودم رو به چهارچوب های روزنامه نگاری خیلی بیشتر ترجیح میدم،اما فعلا میتونم ازشون صرف نظر کنم و به اصل قضیه بپردازم. ...جونورها رو صدا می کنی و لباس تنشون میکنی وانزواشون رو هدف میگیری و بعد به نمایش عمومی میگذاری.میتونم صدای تالاپ-تولوپ قلب مضطرب اشون رو بشنوم.الانه که درسته بیاد تو دهنشون.تازه خبر ندارن قراره مورد قضاوت هم واقع بشن.اون لحظه،لحظه ی جذابی خواهد بود. ...وقتی اینطوری واژگون و بد بخت،در آستانه سقوط از طبقه یکی مونده به آخر کتابخونه میبینمش،حسابی حال میکنم.همیشه تقدس بخشیدن و اسطوره ساختن برام دردسر درست کرده ،اما خوبیش اینه که تا حالا خوش شانس بودم و بعدش با صورت خوردم زمین و حالم جا اومده. ...ابر و مه میخوام با نم نم بارون،یک شومینه،چند تا کتاب،چند برگ کاغذ و یه خودکار و قهوه به میزان لازم.چهار روز وقت آزاد.خیلی افزون خواهیه؟!

No comments:

Post a Comment