9/20/2004

نمیدونم چی شد.پشتم بود،اما یک هو وسوسه شدم بشینم پشت میز.هر چی بود گذاشتم بغل دستم،گوله یخه رو می گم.هی بد دست آوردم،همینجور پشت هم.هی خرکی بازی کردم،به امید دست بدی.سپیده که زد،همه رو باخته بودم.چند روز دم در کازینو نشستم بلکه برگرده بگه یه بازی دوستانه بود.گوله یخت مال خودت.هنوز برنگشته.منم جل و پلاسمو انداختم رو کولم،با یک نمه این پا-اون پا ،می خوام برم. ...خودمونیم، گاهی سرمای این آمونیاک منجمد هم حال میداد.الانم که نمیدونم تو کدوم آشغالدونی داره جون میده ...نفس های آخرو که میکشیدی بهم گفتی به دیوونه های آسمون جل اعتباری نیست.جدی نگیرشون. ...نمیدونم چرا اون شب خودمو جدی گرفتم. ...

No comments:

Post a Comment