9/17/2004

تمام بدن ام درد می کنه.همه جام کوفته اس و تیر میکشه.انگار که از میدون جنگ برگشتم.البته کشمکش دو سه- ساعته قبل از ظهر نباید بی تاثیر باشه."زندگی پیچیده اس"و گاها در گیر شدن با پیچیدگی ها و گره های کوراش میتونه خیلی نفس گیر باشه. ... تو این کشمکشی که با خودم داشتم،علاوه بر اینکه فهمیدم چقدر موجود خوش شانسی هستم،یک بار دیگه فهمیدم چقدر رفقای خوبی دارم.البته این هم از خوش شانسی امه!...از تو به خاطر اینکه سریعا احساس خطر کردی واین داستان ها رو،هر چند که قبولش برای من سخت و ناراحت کننده بود،به من گفتی.از تو به خاطر اینکه با من مثل همیشه هم فکری کردی و پا به پام اومدی.جوجه جونم از تو هم ممنونم که علی رغم دعوایی که با همسرت داشتی به حرف هاو جیغ و گریه هام ،ساکت ِ ساکت گوش دادی.آنارخوس عزیز،تو رو هم که بعد از گرد و خاک دیدمت،خیلی بهم چسبید وقتی من رو روی پات نشوندی و محکم بغل ام کردی و درک کردی که چی بهم گذشت.از همدلی همه تون خیلی ممنونم.من خیلی خوش شانس هستم. ...امیدوارم زمان همه چی رو برام روشن کنه و امیدوارم بتونم با این حضور مه آلود در روزمرگی هام کنار بیام. ...امروز هم تموم شد.مثل روزهای دیگه...

No comments:

Post a Comment