9/17/2004

آهسته و بی صدا،به تدریج و ذره ذره،بکارت روح ام رو به خاطره ها سپردم. ... هنوز نمیدونم در عوض چی به دست آوردم.لذت؟ عاشقی؟ درد؟ بد بینی؟ یا یک تجربه؟... شاید،شاید "این حرف ها مال کتاب ها"باشه. ... شاید همه اش یک رویا ی شیرین شبانه بود و حالا موقع بیدار شدنه. ...جنازه ی سردم داره روی دوش ام به شدت سنگینی میکنه.به زودی بوی تعفن اش همه جا رو بر میداره. ... ای کاش این روح پاره پاره هم با یک جراحی پلاستیک ساده ترمیم می شد. ... شاید خیلی خوش شانس هستم.شاید با فکر کردن به این خوش شانسی توانایی این رو پیدا کنم که هر چه سریع تر این لاشه ی سرد و بی روح رو به خاک بسپارم. ...

No comments:

Post a Comment