9/05/2004

من باز هم برگشتم!چهار شنبه،به اتفاق آنا و مرال و مامان آنا از تهران به مقصد شیراز به قصد یک عروسی،حرکت کردیم و من امروز شش و نیم صبح تهران بودم.خیلی خیلی خوش گذشت.به مقدار کاملا زیادی خندیدیم.پنج شنبه هم عروسی بودیم و از نه شب تا چهار و نیم صبح جمعه ،تقریبا بی وقفه رقصیدیم.نکته قابل توجه این بود که من در این عروسی هیچ کس رو نمی شناختم و همین باعث شد بیشتر خوش بگذره،فقط یک مساله خیلی ناچیز و کوچیک و قابل چشم پوشی وجود داشت:به علت اینکه اونجا شیراز بود و در ضمن ممکن بود آبروی خانوادگی آنا به خطر بیافته،اصلا من و مارال نتونستیم شیطونی کنیم!توی اتوبوس،چه رفت و چه برگشت به حدی هر هر –کر کر کردیم که دور و بری ها علنا سرسام گرفتن!کاش من میتونستم در مقابل خواب مقاومت کنم،اگر دیشب تو اتوبوس نخوابیده بودم،امروز انقدر تمام مفاصل ام درد نمیکرد.حتی بند انگشت هام هم درد گرفته بود!...این چند روز فرصت خوبی بود تا از دغدغه هام جدا شم و زیاد فکر نکنم.اگر تهران بودم،از سه شنبه شب تا حالا مخ ام(یا به قول رفقا جا مغزیم!) منفجر شده بود انقدر فکر کرده بودم.خلاصه که عالی بود.از تمامی دست اندر کاران کمال تشکر را دارم.(!)


....و،ادامه سفر به روسیه.روز دوشنبه،از صبح تا دو بعد از ظهر الاف بودیم.از طرف هر خانواده یا گروه،چند نفر باید میرفتن دفتر هواپیمایی امارات برای کانفرم کردن بلیط های بازگشت.گذرنامه ها رو هم باید میبردن.من و آنارخوس و مامانم هم اومدیم از فرصت استفاده کنیم و کفش و کلاه کردیم که بریم موزه هنرهای معاصر مسکو.نقشه برداشتیم و ایستگاه های مترو رو پرسیدیم و رفتیم.وقتی به استگاه مترو رسیدیم و دو تا پلیس دیدیم،تازه یادمون افتاد که گذرنامه هامون رو همراه نداریم و اگر یکی از این گل پسر ها بیاد و ازمون مدارک بخواد کارمون زار میشه.علی الخصوص که این جماعت زبون هم نمیفهمیدن!خلاصه به اکتشاف دور و بر هتل رضایت دادیم.نتیجه هم خوب بود.یک پارک بزرگ و خیلی زیبا پیدا کردیم.این ساعت از روز،یعنی حول و حوش دوازده ظهر،مادر های جوون زیاد بودند که بچه های زیر چهار-پنج ساله اشون رو آورده بودند گردش و هوا خوری و خودشون هم سرگرم مطالعه بودن.در تمام مدت پیاده روی هوا به حدی گرم بود که من بعد از بازگشت به هتل ناچار شدم دوش بگیرم.برای اجتناب از اینکه ادامه روز از گرما نمیرم،یک تاپ پوشیدم.وقتی خواستیم حرکت کنیم برای برنامه بعد از ظهر،عقل کردم و یک ژاکت برداشتم،چون سرمایی ام و احتمال دادم بعد از غروب آفتاب باد بیاد و من کمی سردم شه و بخوام دور گردن ام گره بزنم.هوای مسکو اون روز دیوانگی خودش رو نشون داد!ما رفتیم از یک قبرستان مسکو که اغلب مشاهیرشون در اونجا دفن هستند رو ببینیم.اول هوا ابر ی شد و بعد بارون گرفت.من هم عشق بارون و خیس شدن.یک پا هم پیدا کردم و به اتفاق لیلا خانوم شروع کردیم به راه رفتن زیر بارون که ناگهان احساس کردیم این دیگه بارون نیست!داره از اون بالا سطل سطل رو سرمون آب میاد!من به حدی خیس شدم که تا یازده شب خشک نشدم و به شدت چاییدم!هنوز هم سرفه میکنم!بعد از دیدار مقبره ها ،همگی آب چکان رفتیم به سمت تپه وارابیف که دانشگاه دولتی مسکو اونجاست .این تپه بلند ترین نقطه مسکو محسوب میشه....و بعد،رفتیم سیرک قدیمی مسکو یا سیرک نیکولین،کمدین معروف روس.شاهکار بود.علنا یک سیرک حرفه ای و مهیج.واقعا بهم چسبید و به هیجان اومدم.مخصوصا بند بازی هاش که نفس ام رو حسابی بریده بود!بعد از سیرک رفتیم خیابان آربات جدید و بعد هم همگی سرما خورده برگشتیم هتل.چه گلو دردی گرفتم من!باید زود میخوابیدیم .فردا صبح اش به سمت سنت پیتزربورگ پرواز داشتیم...

No comments:

Post a Comment