8/31/2004

ساعت نه و چهل و پنج دقیقه بعد از ظهر بود
که
فانتزی های ذهنی ام،قصه های شاه و پریان ام وشراب یک ساله و نیمه ام را
به صحن قضاوت احظار کردم.
کوتاه مدتی بعد
اشک هایم کاغذ را جوهری کرد،
سیگارم سوخت و به انتها رسید،
و من
همه را به اعدام محکوم کردم.
حتی اجازه ندادم
زندگی گذشته شان را مرور کنند.
همه و همه را
در عرض سی و پنج دقیقه
به جوخه اعدام سپردم.
حتی اشکی نریختم.
از من دختر نابالغی،مشابه یک زن
متولد شده.
م ت و ل د.
نگاه خیره و ذهن مبهوتم را
لای برگ نیمه تازه ای خواهم پیچید
و
به عنوان آخرین سیگار
دود خواهم کرد.
آتشین ترین فندک ات را به من هدیه بده...

No comments:

Post a Comment