8/29/2004

من برگشتم!رسیدن به خیر!
در کل، خوب بود.هم اتفاق های هیجان انگیز افتاد هم اتفاق های ناجور.یک هفته پر ماجرایی بود.مخصوصا اینکه با یک آژانس نسبتا کلاهبردار طرف بودیم!آژانسی که سر تاسر و بیش از حد نرمال به فکر منافع خودش بود و بیشتر هزینه رو به گردن خودمون انداخت اونجا و یک شب هم از سنت پیترزبورگ زد،اونم چه زدنی!هم سفرها یکی از یکی شاهکار تر!!!نمیدونم پنجاه و یک نفر با این همه تفاوت فکری و فرهنگی،چطور تونستن یک هفته کنار هم دوام بیارن.تازه درگیری اساسی هم پیدا نکنن!مثلا من و آنارخوس با تاپ و شلوار برمودا میچرخیدیم و خانم بغل دستی با یک روپوش گشاد و بلند و روسری سیاه که تا بالای چشم هاش پایین کشیده بود و مدام به ما دو تا چپ چپ نگاه میکرد.یا مثلا مامان من گیلاس اش رو صد بار از شامپاین پر و خالی میکرد و بلند به سلامتی همه می نوشید و خانم میز بغل دستی مشروبش رو یواشکی میریخت تو آب پرتقال اش که همه فکر کنن مثلا این خانوم مشروب نمیخوره!من خودم میرفتم با رقاص های روس که تو کشتی برنامه اجرا میکردن میرقصیدم و دختری که تقریبا هم سن و سال من بود،کمی هم جوونتر،وقتی یک نفر اومد دست اش رو کشید از سر میز بلند کرد از باباش اجازه گرفت!تازه اینا ساده ها و مسخره هاش هستن!متاسفانه به خاطر همین عدم هماهنگی فضای تور بسیار پر تنش بود.در حدی که روز دوم،من به گریه افتادم و وقتی رفتیم از میدون پیروزی مسکو دیدن کنیم،بنده از اول تا آخرش در بغل مامان جان های های گریه کردم.البته با گریه کردن،نه تنها از مسائل سفر خالی شدم،که تمام ناراحتی ها و فشار های این مدت هم،یه جورایی با اشکام ریخت بیرون و من با راحتی قابل توجهی به سفر ادامه دادم....از یک چیز مطمئنم،حتی الامکان دیگه با بابام،خاله ام وشوهر خاله ام مسافرت نمیرم که نمیرم که نمیرم!چرا؟بابام به شدت انعطاف نا پذیر و منضبط هست.هر گونه بی نظمی به شدت عصبی اش میکرد و طبیعتا این استرس اش رو به اطرافیانش منتقل میکرد.تا آخر سفر هم با تاخیر ها و بی نظمی هایی که یک تور داره اصلا کنار نیومد و یک بند حرص خورد و هر کی هم دور و برش بود حرص اش سر اون خالی میشد!من هم از این مقوله بی نصیب نموندم البته!خاله جان هم که ماشا الله!غرغرو!گاها غرغر هاش از حد تحمل خارج میشد.دائما هم نگران بود.نگران همه چی!و با دیکتاتور مآبی خاص خودش همه رو مجبور میکرد پابه پاش بیان!من و آنارخوس و مامانم هم که موجودات راحت و بی خیالی هستیم جون به سر شدیم و تصمیم گرفتیم از این به بعد همه رو بپیچونیم و سه تایی سفر کنیم....از دیگر حواشی سفر،سیگاریدن من بود.آنارخوس به شدت نفس اماره بنده شد و هوای خنک و مرطوب هم مزید بر علت!واقعا بعد از دو نخ سیگار پشت سر هم زندگی قابل تحمل تر میشد!وینستن لایت اونجا با مال ایران زمین تا آسمون فرق اش بود.تازه فیلتر هم داشت....پسرهای روس جدا خوب ان!من یکی که از دید زدن سیر نمیشدم!تیپ و قیافه هاشون بسیار به مذاق من یکی خوش آمد!ایضا دخترهاشون.از اینکه همگی انقدر ورزیده و صاف و صوف بودن و اعتماد به نفس تو صورت هاشون موج میزد لذت میبردم.در عین حال همگی فوق العاده جدی و اون لوسی و عشوه لوندی تهوع آور دخترهای ایرونی رو نداشتن.مگر رقاص هاشون،که خب شغلشون ایجاب میکرد....ممممم.فکر کنم حرف زدن از حواشی کافی باشه.بعدا در باره ی نظراتم روی مسکو و سنت پیتزربورگ و کاریی که انجام دادم حرف میزنم.

No comments:

Post a Comment