8/02/2004

چند ساعتي,روي ويرانه ها,روي ويرانه هاي من,با هم,به اتفاق قدم زديم...خوب بود.خيلي خوب.انگار كه دوباره بيدار شدم.دوباره.من هيچ وقت,مجنون نبودم.هيچ وقت..
كودكم از خواب پريد.از خواب چندين و چند هزار ساله ي خود بيدار شد.منتظر بود,غافلگير نشد.همه چيز را در روياي شبانه مدفون كرد,آرام و بي صدا.هيچ وقت انقدر آرام از خواب بيدار نشده بود.كودكم برايم لالايي ميخواند.من به خواب ميروم تا ويرانه هايي ديگر.هزاره ها هرگز تكرار نخواهند شد و من همچنان به راه.به خواب خواهم رفت و صبح گاه,بارِ هميشگي را براي قافله اي دگر مدفون خواهم كرد...

No comments:

Post a Comment