8/02/2004

درست يادم نيست,چهار,پنج,شش يا چيزي در همين حدود سن داشتم.هنوز در ساختمان دويست و دهِ ظفر زندگي ميكرديم.درست يادم نيست,داشتن سمپاشي ميكردن يا نقاشي يا تعميرات,يادم نيست.قرار بود يك هفته منزلِ ماماني باشم.براي اينكه حوصله ام سر نره برام يك بسته ى نسبتا بزرگ لگو خريدن.چه لحظه ى هيجان انگيزي بود!دو- سه روز اول به ساختن شكلهاي پيشنهاديِ داخل جعبه گذشت,بماند كه از ناخنك هاي دايي علي در امان نبودم و هر از گاهي همه چيز وارونه ميشد!يا اينكه وقتي افتاده بود به جونم و داشت قلقلك ام ميداد با چند لگد جانانه هر چي ساخته بودم خراب ميكردم تا از دستِ علي راحت شم!(دوباره صداي جيغ و قهقهه هام و لبخند بابايي و داد هاي ماماني كه سر علي ميزد "ول كن بچه رو,كشتيش" و آخ آخ علي و صداش كه ميگفت "پدر سوخته گاز نگير"...يه هو همه اش مثل يك فيلم از جلوي چشمم گذشت...)اينها بماند.دو سه روز دوم هم به ساختن شكل هاي اختراعي خودم گذشت.هر چي تخيل ام بهم گفت ساختم و هر بازي اي كه شد اختراع كردم.كم كم ته كشيد,شروع شد به تكرار شدن.دوباره از اول.تمام كارهايي كه در عرض چهار پنج روز كرده بودم ,ظرفِ چند ساعت از اول تكرار كردم.نه!ديگه كافي بود.ظاهرا از اين لگو ها كار بيشتري بر نمي اومد.اسباب بازي جديد ميخواستم,حوصله ام سر رفته بود.همه ي لگو ها رو روي هم چيدم,يك مكعب رنگيِ بزرگ,اون شد خونه ام و من چند روز باقي رو در اون خونه زندگي كردم.همه چيز ساخته پرداخته ى ذهنِ من بود.از دست لگو ها كاري بر نمي اومد.هيچ كاري.


اسباب بازي جديد ميخوام.از دستِ لگو هام كاري بر نمي آد. ذهن ام تصوير بيشتري نميسازه.يك هفته تموم شده.همه چي دراه تكرار ميشه.من اسباب بازي جديد ميخوام.

از اين ورق ها هم خسته شدم.تكراي شدن.اين فال هاي ورق هم حرف جديدي براي گفتن ندارن.چند نوع چيدمان و كنار هم قرار گرفتن و بعد با حالتي غير پريوديك,تكرار و تكرار شدن.نه.ديگه غافلگير نميشم.

چهار سال پيش همين موقع فكر نميكردم كه دو سال پيش همين موقع ,تو آتن ,تو تاكسي نشسته باشم و به سمت يه بار در حركت باشم.الان,نميدونم دو سال ديگه كجا خواهم بود,اما اگه,دو سال ديگه,اين موقع,همين جايي باشم كه الان هستم,بدون شك,بعد از اينكه اينجا تايپ كردم,"من هنوز همين جام",پنجره رو,كه يك قدم بيشتر ازش فاصله ندارم باز ميكنم و ميپرم پايين.اگه مردم,كه هيچ,اگر زنده موندم و بدنم هزار پاره شد و همين نيمچه عقلي كه دارم در اثر ضربه مغزي پريد,من رو بكش.هر وقت خبر متلاشي شدنم بهت رسيد,بپر بيا و من رو بكش.باشه؟


عزيزم شما نميخواي به من تلفن كني؟اگر من همينجوري منتظر بمونم تا بعد از تلفن تو آن لاين شم,همينجور به شر و ور گفتن ادامه ميدم ها!

No comments:

Post a Comment