6/27/2004

جادوي طبيعت بود يا نياز مبرم روح خسته ي من به كمي رهايي؟نه آن مادر جاودانه است كه روزي بر دامن اش به اوج رسيدم,نه آن ديوِ منزوي مهربان.او هم گاه به گاه به تصاويري كه نيست مي انديشد و شايد اشتراك در همين حيراني بود كه به هم لبخند زديم...مجازي تر از مجازي.به زيبايي و سرمستي ام فكر كردم,به تمامي دود شد .دود.هيچوقت,هيچ چيز,وجود نداشته.

No comments:

Post a Comment