5/07/2004

گفته بود:"از بين عكس هايم همين يكي را ميپسندم.خودم را در آن ميشناسم."و من جستجو كردم.من خودم را در جايي بين عمق و سطحِ نگاه اش جستجو كردم و...و خودي كه ديدم ,ديگر بازنشناختم.گفته بود:"...اما عرصه هايي هست كه آدم را به فكر واميدارد كه نكند در آن ميانه كسي وجود داشته ولي در واقع اين طور نبوده,كسي وجود نداشته."هيچوقت,هيچكس وجود نداشته.هيچوقت,هيچكس.بغض فرو خورده ي در حال پوسيدني كه سي سال پودر شدن اسكلتِ كلسيمي اش طول خواهد كشيد و از چشمانِ ديگري سرازير ميشود و مسرت كاذبِ حاصل.جستجوي كوتاه مدتي كه انتهايش به زانو هاي خودم ختم شد.نع!خرده بورژوا ها حق گريه كردن ندارند.گفته بود:"نوشتن مي تواند هيچ باشد. ... وقتي همه چيز به هم ريخته است,بيهوده نوشتن و خود را به دست باد سپردن نوشتن نيست,هيچ است."يك حضور صد در صد تهي.بدون صدا,بدون حجم.گاه به گاه با مرور اين "نوشته" ها ,خودارضايي هايي از سرِ اعتياد,برايم تداعي ميشود و تمام خستگي هاي تازه ام زيرزمين پسند ميشود.
من,باز هم در مركز اين "تهي"فرتوت ميشوم.ميفهمم كه اندامِ ناقصي ندارم و درخشندگي تابناكِ بعضي خاطره ها.اجير كردن گوركن ها كار سختي نبود.ترجيح دادم,صرفا نظاره گرِ حاصلِ قتل ام, در حالِ مدفون شدن باشم.اميدوارم فراموش نكنم به سنگ تراش يادآوري كنم به سنگ يادبود نيازي نيست.

No comments:

Post a Comment