4/20/2004

و لحظه ى نامحتوم فرا رسيد.از خودت تصاوير متعدد ذهني ساختي و عملا در نقش قهرمان يك فيلم سينمايي خود ساخته قرار گرفتي و انقدر توش غرق شدي كه كاملا حضور واقعيت محو شد و حتي تونست اطرافيان رو تحت تاثيرِ عميقي قرار بده ...اما يك موجودِ دوست داشتني و ساده بعد از مدتي به شدت كشف ات كرد و آنچنان مواجه شدن با اين دروغ بزرگ سخت بود كه تصميم به نابودي خودت و كاشفِ فيلمِ خودساخته ات گرفتي.حالا من موندم با دو تا شماره تلفن ازتو و يك دنيا نگراني براي عزيزترين كه رفتارهاي وحشيانه و غير قابل پيش بينيت امنيت رواني اش رو كاملا صلب كرده...
outside,it's now raining,and tears are falling from my eyes

No comments:

Post a Comment