3/18/2004

دلم ميخواست دستگاهي وجود داشت,درست مثل وسيله اي كه براي سقط جنين هاي بيشتر از سه ماه وجود داره-جنين رو از داخل رحم وكيوم ميكنن و بيرون ميكشن,قدرت مكش انقدر زياده كه هيچي داخل رحم باقي نميذاره-.دقيقا به دستگاهي با همين قدرت مكش نياز دارم.تمام چيزي كه هستم,تمام چيزهايي كه "من"رو ساخته,تمام محيطي كه در من عكس العمل ايجاد كرده_همه ي عكس العمل ها و بقاياي به خاطر مونده-تمام اشنائيت ها و همه و همه رو از درونم وكيوم كنه و بيرون بكشه و من خاليه خاليه خالي از همه چيز شروع به تجربه كنم.دوست دارم اينجوري وارد سال هشتاد وسه شم و بيست و دوسالگي رو پشت سر بذارم.اينطوري حتي بيست و دو هم كاملا مفهوم خودش رو از دست ميده.بدجوري به اين همه خالي بودن از همه چيز-دقيقا همه چيز-نياز دارم.دوست داشتم مغزم هيچ دركي از آينده نداشت و فانكشني به نام حافظه در اون كار نميكرد.خيلي اتفاق ها به خودي خود مي افتن ,ميگذرن و فراموش ميشن,اما اثري كه به صورت يك سري پالس حسي به جا ميذارن,گاها از خود اون پيش امدها پررنگ تر هستن.بيشتر دوست دارم اين بقاياي حسي از من خارج شه ...يك چيز خيلي سفت داره به شدت گلوم رو فشار ميده و تنفس رو سخت كرده...

No comments:

Post a Comment