3/15/2004

خيلي ساده اتفاق مي افته.ساده تر از اوني كه بشه تصور كرد...تمام توهمات در عرض چند ثانيه فرو ميريزه.توهماتي كه مدتها باهاشون زندگي كردي ...و بعد منظره ي اين شهر شلوغ و شهرونداني كه مثل خودت كاملا مسخ شدن...و بعد انچنان سرمايي وجودت رو ميگيره كه تحت هيچ شرايطي نميشه توصيف اش كرد.سرمايي كه اهسته اهسته سعي كرده بودي فراموش كني و اتفاقا گوشه اي از همين توهمات ,نابودي همين سرماي دروني بود,و وقتي كه اين موهومات رفتند ...دوباره سرما و سرما وسرما...احساس ميكنم يكي از مرگ خورهاي "هري پاتر"لب هام رو بوسيده...سرد و لزج.اوه!نه نه!صبر كن!لطفا من رو جزئ دسته ي اونايي قرار نده كه وظيفه ي خودت ميدوني بهشون توجه كني و راهنمايي ها و ارامش بي بديل ات رو نصيبشون كني.باشه؟

No comments:

Post a Comment