3/15/2004

جديدا هيچ چيز يا هيچ كس يا هيچ اتفاقي آنچنان من رو به هيجان نيورده كه بتونم درباره اش بنويسم...البته اتفاق كم نيافتاده.دروني و بيروني.اما من رو سر هيجان نياورده....البته به جز اين دختره كه شاهكاره.هنوز رو دلم مونده كه يك بغل خييييييييييييييييلللللللللللييييييي محكم بكنمت و بعد هم تا جاي كه ميتونم بلند برات داد بزنم :congrats
من اگر آدم كمي تا نسبتي متمول بودم,حتما عكس العملم در برابر استرس هاي رواني,خريدِ الكي بود.يعني از اون دسته از آدما ميشدم كه هي راه به راه خرج ميكنن.اينو امروز فهميدم.بعد از اينكه از شقايق برگشتم,رفتم يه سر كلاس زبانم,در كمال تاسف و شرمندگي فهميدم كه مشروط شدم,انقدر بهم فشار اومد رفتم دو تا لاك خريدم!هفته ي پيش هم يكي ديگه خريده بودم!خوبه باز ادم مفاسي هستم...!!!نميدونم اگر اين داروخونه ي قانون سر راهم نبود چي ميخواستم بخرم؟!
از لحاظ اب و هوايي كاملا هنگ كردم.برف از كجا پيداش شد؟!درسته كه من عاشق هواي برفي و ابري و گرفته ام,اما من كم كم داشت اب و هوام بهاري ميشد و حساسيتم شروع شده بود و لباس گرم ها داشتن فراموش ميشدن!چي شد؟اگر الان اعصاب گلي شدن داشتم,يه كم با لباس كم ميرفتم بيرون از هنگيدگي در بيام.
دچار ترس از وقت كم اوردن شدم.كار خاصي هم ندارم...
مزخرف و خسته كننده ام.

No comments:

Post a Comment