2/28/2004

من درد دارم
من درد دارم
من در انتظارم
من جنيني در خود فرو خورده دارم
كه گهگاهي ,با چنان شتابي رشد ميكند
كه هر آن انتظار تولدش را ميكشم.
امشب هم
باز هم امشب
درد دارم و انتظار ميكشم
انتظاري كه انگار
هيچوقتِ هيچوقت سر پايان ندارد
من با اين تولد خواهم مرد...
هراس از مرگ و دردناكي رشد اين جنين و ميل به رهايي از اين درد
تركيبي آنچنان متناقض ميسازند
كه
گاهاً فكر ميكنم
سرنوشتم چيزي جز پوسيدن در اين مانداب مرطوب
نخواهد بود.
نه.تنهايم بگذار!
حتما جز درد كشيدن يا مردن راه ديگري هم هست....
و كمتر چيزي
انقدر
برايم ملموس است.

No comments:

Post a Comment