2/15/2004

خيلي ساده اس!حالم خوبه!البته عجيبه,چند روزي هست نطق ام كور شده و از روان پريشاني هام ظاهرا خبري نيست...تعطيلات خوب بود.كاملا بي خيال همه چي شدم و صرفا خوش گذروندم ضمن اينكه هيچ درسي رو هم در كمال تعجب نيا فتادم و مشروط هم نشدم!كسايي كه در جريان مشنگ بازي هاي اين ترم ام بودن ميدونن اين بيشتر شبيه معجزه اس!امروز هم كلاس ها شروع شدن.خوشحالم كه اين ترم با جوجه هه كلاس دارم.هورا!فردا هشت صبح متالوژي پودر داريم با هم.انگيزه دارم برم سر كلاس.گرچه جوجه هه خيلي جديه و نميشه دلقك بازي در اورد!من آدم بشو نيستم كه نيستم.اااااي,پينوكيو جان...
داشتم با آ حرف ميزدم,وسطش گفت كه اي يارو تلفنت رو ازم خواسته منم بهش دادم ,باهات كار داشت.اولا سه رزو طول كشيد تا يادم اومد اين كيه!بعدش هم كلي فكر كردم اين با من چه كاري ميتونه داشته باشه؟احتمال دادم كه يه كار درسي مرسي داره يا ميخواد از دپارتمان عمران دانشگاه ما يه اطلاعاتي بگيره يا هر چيزي تو اين مايه ها.دو سه ساعت بعد خودش زنگيد,اولا دو ساعت لوس بازي كه من كي ام و حدس بزن و من كي باشم خوبه و...ساير ننر بازي ها.(صداش شبيه يكي ديگه از دوستام بود كه صد ساله ازش بي خبرم و داشتم فكر ميكردم كه شايد اونه كه با اين ننر بازي ها سو تفاهم بر طرف شد!)دو ساعت ور زد كه ولنتاين مبارك و ديشب زنگ زدم نبودي و من بي كس و كار تو خونه تنها بودم واينا.منم همه اش منتظر كه ببينم چي كار داره.اتفاقا حدسم خيلي بي راه نبود!از دانشكده ي عمران اطلاعات ميخواست,اما چه اطلاعاتي!آمار يكي از دختراي 76ي رو از من ميخواست!بعدش هم كلي توضيح داد كه سو تفاهم نشه براي يكي از دوستام ميخوام كه در حال حاضر با اين خانوم ارتباط كاري دارن!!!!اگر يه كم با هاش صميمي تر بودم صد در صد رو سر خودش و دوستش استفراغ ميكردم.ابله.بهش ميگم خوب به دوستت بگو بره مث آدم باهاش حرف بزنه اين بامبول و بازي ها رو نداره كه؟ميگه نه,يارو دوست نداره سنگ رو يخ شه و نه بشنوه....اي ووووااااااااااااااااي!كلي نشستم براش رجز خوندم كه دادش من اين اشتبااااااااااااااااهههههههه.تقريبا به شدت مودبانه به هيكل اش گند زدم,تازه خوشش اومده!گير داده كه بيا با هم يه شب شام بريم بيرون من از اين بحث ها خوشم مياد!در اين موارد حرف بزنيم!يكي به اين پروفسور بگه كه اشتباهه!...هيچيه هيچي,كلي خنديدم!
هورا.ديروز كلي كادو گرفتم و الان هم دارم باهاشون حال ميكنم.اصولا ولنتاين پديده ي بي ربطيه,اما حسن اش اين بود كه ديروز با بچه ها دور هم جمع شديم و كلي خنديديم و به هم كادو داديم.بهانه ي خوبي بود...جاي نادر هم حسابي خالي بود,خيلي خورد تو حالم كه نيومد.
اين بود گزارشي ناقص از احوالات بنده.

No comments:

Post a Comment