2/28/2004

با چند كورسوي كوچيك شروع شد ,كم كم بزرگ تر و روشن تر شد و بعد رنگ گرفت و بعد دست نيافتني به نظر اومد و بعد من رو حريص تر كرد."زيبايي مال توئه اما از آن تو نيست".من حق داشتم كه از اين توده ي رنگي مبهم لذت ببرم,اما از آنِ من نبود و لذت بردم اما ...اما كم كم تبديل به يك اسطورهُ نقلي و بي آزار شد ,موازيِ لذتي كه ميبردم. و بعد محو اش كردم و لذت رو تجربه كردم و ناديده گرفتمش و ناديده گرفته شد و بعد دوباره ...دوباره پررنگ تر از قبل مثل يك سطل رنگ به زندگيم پاشيده شد.نه قابليت ناديده گرفتن نداشت!و بعد تركيب جالبي ايجاد شد و بعد آهستگي و آهستگي و ترديد و ترديد و ترديد و بعد در يك وضعيت باور نكردني همه چيز آنچنان پشتِ هم قرار گرفت و در يك آن ,چه موسيقي زيبايي سراسر وجودم جريان پيدا كرد ,با فراز و فرود هاي مختصِ اين زيبايي.... و بعد دوباره همان ترديد هميشگي .ترديدي كه انگار هيچوقت ,دقيقا هيچوقت , نميخواد سايه اش رو از سرم برداره.ترديدي كه بهم جون ميده و گاه به گاه زنده نگه ام ميداره و بعضي وقتها كاملا خسته ام ميكنه و حوصله ام رو سر ميبره و اين آستگيِ بعضا احمقانه.... هي!من دارم با تو باي - باي ميكنم!

No comments:

Post a Comment