2/09/2004

يادم مياد قبلا ها كلي از وقتم رو به تحسين و تمجيد كسايي ميدادم كه اصطلاحا بهشون ميگن آدم هاي بزرگ.ازشون براي خودم الگو و اسطوره مي ساختم و آرزو ميكردم مثل اونها باشم و اين منوال كم كم برام به صورت عادت در اومده بود...يادم نيست چطور شد كه دست از اين طرز فكر به درد نخور و خلاقيت كور كن برداشتم.به هر حال,خوشحالم كه اين دوره تموم شد...امروز تو هنرهاي معاصر "مميز"سخنراني داشت.پديده ي جالبيه براي خودش و به نظر موجود مثبتي مياد.از شنيدن حرف هاش لذت بردم,اما ...اما خوشحالم كه ديگه مثل قبل به چنين موجوداتي نگاه نميكنم و براي عقيده ي خودم ارزش قائلم و روي قسمتهاي به درد بخور حرفهاش صرفا فكر ميكنم و براي خودم تجزيه تحليل ميكنم.(به درد بخور از ديد من, نه به طور كلي .منظورم قسمتهايي از حرفهاشه كه در محدوده ي شعور و آگاهي من قرار داره!)اگر دو سه سال پيش بود ,بعد از سخنرانيش ميشدم چاكر و مخلص در بست يارو!و صد سال گير ميكردم روي حرفاش و سعي ميكردم يه جوري تجربه هاش رو بچپونم تو زندگيم!...آخيش كه دست از اين مچليت بر داشتم.بماند كه هنوز مچل خيلي چيزاي ديگه هستم!...از همه ي اينا كه بگذريم,دختر اين آنتون بيكه عجب جانوريه!پوستر هاش مقاديري ديوانه كننده بودن وخودش هم آدم گوگولي به نظرم رسيد."جسم و روحش" كه سه متر و نيم پرتم كرد اون طرف تر...از توانم خارجه كه تصوير اين اثرش رو توصيف كنم.

No comments:

Post a Comment