2/02/2004

دوست دارم وقتي به حضوري در زندگيم پايان ميدم,اين حضور واقعا تمام شه نه اينكه تا مدتها مثل سايه تعقيبم كنه.نه اينكه همواره از دور زير نظرم داشته باشه و گاهي هم اين تعقيب سايه وار رو با يك" نقطه" بهم نشون بده. نميدونم اين پالس هاي "نقطه"وار قراره من رو به چه نتيجه اي برسونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اصلا قراره نتيجه هم داشته باشه؟...سعي كن بفهمي كه هيچ انتهايي وجود نداره.بي جهت دنبال انتهاي اين "حس"ي كه ازش حرف ميزني نگرد.سعي كن بفهمي تصوير ذهني اي كه دنبالش ميكني ,من نيستم.اميدوار بودم تا حالا به اين نتيجه رسيده باشي بچه گربه ي لجبازي كه براي از دست دادنش افسوس ميخوري,من نبودم.ميفهمي؟؟؟؟؟؟؟؟ مشكل اصلي همين بود و هست,من هيچوقت نبودم.من هيچوقت نيستم.من هيچوقت نخواهم بود.ميفهمي؟؟؟؟؟؟؟فكر نميكنم....

No comments:

Post a Comment