2/02/2004

روز استراحت و نفس عميق.امروز روز دوست داشتني اي بود و هوا هم ابري و مزيد بر علت!حوصله ي احد الناسي رو نداشتم و خوب با نرفتن همراه بچه ها به گلاب دره و تصميم هم خونه اييهاي عزيز مبني بر صله ي ارحام,خلوت و تنهايي مطلوب فراهم شد...امروز روز استراحت بود.هيچكس رو دوست نداشتم,از هيچكس متنفر نبودم,موزيك پرت يا عالي گوش نكردم,فكر خاصي نكردم,كتاب نخوندم,گريه نكردم,دلم هيچ چيزهيجان انگيزي نخواست,دلم هيچكسي رو نخواست,با كسي احوال پرسي نكردم,نگراني هام نگراني هاي كوچولو موچولو بودن,اگر دست به هر كاري زدم از روي وظيفه نبود,از هيچ چيز لذت نبردم و هيچ چيز رنجم نداد...امروز روز استراحت بود.به اين سكوت و سكون احتياج داشتم. ... خورشيد داره غروب ميكنه.از محاسن زندگي در واحد غربي يك ساختمون اينه كه اگر عاشق غروب خورشيد باشي خيلي واضح ميتوني عصر ها لمسش كني,وقتي نور نارنجي رنگش روي ديوار مقابل پنجره پخش ميشه و تو سايه ي سرت رو در مركز اين نور نارنجي ميبيني و ...يك هو بنفش ميشه و تاريك و بين اون دو تا آسمون خراش كاملا از ديد پنهان ميشه.خوب.رفت.امروز تموم شد .خورشيد غروب كرد.استراحت تمام!البته نيم ساعت پيش اين استراحت رو تمام كردم.پنجمين آهنگ آلبوم "اعظم علي" رو دارم قرقره ميكنم و لذت ميبرم.شروع كردم به بلاگيدن و احتمالا بعدش برم سراغ دفتر دستك فرانسم.استراحت خوبي بود.مطلقا استراحت و هيچي نبودن.دقيقا هيچي.يك حضور فيزيكي و مصرف كننده ي اكسيژن.خاليه خالي.البته هنوز حوصله ي كسي رو ندارم و دوست دارم براي خودم باشم.البته اين رژيم رواني- انساني خواه نا خواه به زودي تمام ميشه.آدم خونم به زودي مياد پايين!...اين گرگ و ميش يك مه متوسط كم داره(نه غليظ و نه رقيق).اگر اين مه هم بياد كه ديگه عيشم تكميله تكميله.بعضي لذت ها خيلي ناچيز به نظر ميرسن و حتي احمقانه اما خيلي حقيقي هستن و خيلي نزديك...گرماي نفسشون رو روي پوست صورتت به راحتي حس ميكني و چون كوچيك ان,دست يافتني هستن و خالي از نگراني از دست دادنشون.اين لذتها رو دوست دارم.امروز پر از لذتهاي فسقلي بود.حالم خوبه.

No comments:

Post a Comment