2/07/2004

جمعه اي كه در ذهنم گذشت:
ديوانگي و جنون. به سمتم بازميگردند. واقعي تر از هميشه. علف هاي خزان زده كه انگار يك باد خيلي شديد لابه لايشان گير كرده... من,دوباره,تجلي يك رويا يا احساس شدم. توده ي بخار آب. فقط توده ي بخار آب اما من زيبا ميبينمش. يك سوال! چطور اسب هاي وحشي ات را در خطوط محو صورتم پيدا ميكني؟ روي شاخه هاي خميده ي يك درخت با خودكار قرمز بدرنگي يكديگر را تصحيح كرديم! نمره اي كه به من داده شد برايم از اهميت ساقط است. من لذت را جستجو كردم... من براي "خود"بودنم, نيازي به تاييد كسي ندارم! من و تو از زيبايي تجربه هاي متفاوتي داريم. هيچكدام ما"بودن"را يكسان تجربه نميكنيم. من تصور ميكنم نيازهاي من هستند كه ميزان جاه طلبي هايم را تعيين ميكنند. پرواز براي من هيچ چيز را تداعي نميكند. هيچ چيز. چيزي را بايد به خاطر سپرد؟ هيچ چيز يك بار "ديگر" براي من تكرار نخواهد شد. اين جنون مرا به اوج خواهد رساند و محكم به زمينم خواهد زد. محافظه كار بودن يا نبودن؟! مسئله و وسوسه,به اتفاق,اين است!

No comments:

Post a Comment