1/27/2004

بكارت- باكرگي- ويرجينيتي- پديده اي كه چهارده سالگيم اساسا از وجود خارجيش با خبر شدم و مطابق معمول از طريق اطلاعات زير ميزي(به عبارت بهتر زير نيمكت مدرسه اي!!!).اولين بار اين پديده اينطور براي من توضيح داده شد:يه چيزيه كه تو وقتي ازدواج كني پاره ميشه و ازش خون مياد. ... و بعد كم كم اين توضيح ابلهانه در من تصحيح شد و جاي خودش رو با باور هاي اجتماعي و اطلاعات پزشكي عوض كرد. الان حضور فيزيكي اين پديده كاملا برام ملموسه.اما بكارت من نه در بين پاهام,كه يك مفهوم انتزاعي است در ذهنم.بكارت براي تويي كه هيچوقت حضورش رو تجربه نكردي ,يك عنصر به شدت ضد فمينيستيه و همينطور به عقيده ي تو داشتنش در بيست و يك سالگي نوعي حماقت و نشان دهنده ي ترس يا به قول خودت "ديوار هاي ذهني بلند".اما براي من ...نه تنها يك مفهوم انتزاعي كه يك چالش هر روزه است.براي من همين مفهوم دريايي از تضاده.گاهي از داشتنش احساس رضايت وغرور ميكنم و از اينكه حاضر نيستم به سادگي از دستش بدم به خودم ميبالم و بعد به قهقهه اين طرز تفكر زاييده ي جامعه ي مردسالار رو زير سوال ميبرم ...لحظه هاي بيشماري بوده كه به اينجا رسيدم و وسط اين همه تضاد ,چشمهام رو بستم و گفتم نميدونم.خواهش ميكنم.خواهش ميكنم آقاي عزيز در اين باره اظهار نظر نكن.تو هيچوقت,دقيقا هيچوقت با اين همه تضاد در زندگيت مواجه نبودي و نخواهي بود.من دختر ايرانيم و من بايد به تنهايي مسئوليت عواقب هر پيش امدي رو به عهده بگيرم....اينجاست كه تار و پودي كه ازش ساخته شدم,"بايد ها و نبايد ها",با درخشش كور كننده اي حضور خودش رو براي تو دوست عزيز نمايان ميكنه....

No comments:

Post a Comment