1/23/2004

ديشب سرم را از بدنم جدا كردم
فكرهايم
با بدنم
همخواني نداشت.
ارتعاشي را حس ميكنم
كه
براي خودش
كنج اتاق لالايي ميخواند...

چندي پيش
تصميم گرفتم
رحم ام را از بدنم خارج كنم.
رشد جنين,به اندازه ي كافي
برايم ملموس نبود.
فقط تكان هاي پايين شكم...

هر شب موقع خواب حركت را در آن توده ي لزج و گلابي شكل
با دستهايم
لمس ميكنم.

همچنان صداي لالايي...

به چشم هايم احتياج دارم.
سرم را به بدنم ميچسبانم.

No comments:

Post a Comment