1/20/2004

امتحان ها تمام شد.فشار خاصي بهم نيومد!چون اصلا تلاش عجيب غريبي براش نكردم.احتمالا ترم آينده تكرار همين ترم خواهد بود...در تمام مدت امتحان ها عذاب ميكشيدم و آرزو ميكردم اي كاش اين درس هاي لعنتي انقدر مزاحمم نبودن!امروز اولين روز تعطيلات بين ترمه و من رخوتناك و خالي و بي انگيزه نشستم و دارم در و ديوار رو نگاه ميكنم.بر خلاف هميشه كه به محض پايان امتحانات فراموش ميكردم ميخواستم چه كارهايي انجام بدم,اين بار به وضوح يادم مياد چه كارهايي ميخواستم انجام بدم,اما اصلا ميلي به انجامشون ندارم....
هيچ ايده اي ندارم .من روز به روز افسرده تر و منفي باف تر ميشم يا دنيا روز به روز گند تر؟يا هر دو موازي هم ؟!...باز هم نميدونم,اين خوبه كه دليل افسردگيم رو ميدونم يا اگر نميدونستم بهتر بود و همه چيز پاي يك ياس فلسفي عادي نوشته ميشد؟... چيزي كه عمري به چشم يك دژ محكم بهش نگاه كردي,تكيه دادي ,اطمينان كردي و با همين اطمينان جلو رفتي و بعد احساس كردي كه همه چيز بيش از حد خوب به نظر مياد, شك كردي و بعد ... دروغ بزرگ فاش شد...همه ي اينها رو از تغييرات عجيب تصاوير ذهني و ايده آل هام فهميدم ...انتظار حمايت شدن از بيماري كه خودش به حمايت احتياج داره به شدت بيهوده اس....

No comments:

Post a Comment