1/14/2004

از هر طرف كه برسي ميكنم,با يك واقعيت مواجه ميشم.دقيقا واقعيت.چيزي كه وجود داره.نميتونم بر خلاف شيوه ي كلامي ام(كه معمولا دوست دارم براي مقصودم فضاي توصيفي ايجاد كنم)هيچ بعد شعر گونه اي براش قائل شم.براي مجموعه اي كه من رو ساخته.قضيه همون پالس هايي هستن كه مدتيه داره از بعد ناخودآگاهم به خودآگاهم منتقل ميشه.اغلب خاطراتي از گذشته.(البته اينطور كه به نظر مياد نميشه به همين سادگي بهش گفت گذشته در حاليكه قسمت عمده ي تار و پود فعلي ام از همين هاست).قسمت كاملا خاصي از "خاطرات":اصطكاك هايي كه با پدر و مادرم داشتم و شيوه ي برخورد اونها و اگر بخوام عقب تر برم ...واضح بگم,سيستم هاي مراقبت و تنبيه(ارتباطي به مراقبت و تنبيه فوكو نداره!)طبق نظريه هاي بسيار كلاسيك روانشناسي,ميتونم بگم قسمت عمده ي رفتارهاي بيمارگونه ي من از همين جا نشات ميگيره.از يك سري برخورد بيمارگونه....چه سيكل معيوبي!گاهي روي اين سيكل دقيق ميشم,نتيجه اش چيزي جز يك تنفر عميق نيست.تنفر و خشمي كه حقيقتا مرگ آوره....و صدايي كه مرتبا در ذهنم تكرار ميشه:"بكش"....تنفر,حسي كه خود تضاده,با قدرت زياد ولي به شدت تحليل برنده و مخرب....شايد نوشتن از لونه اي كه توش بزرگ شدم بي تاثير نباشه...je ne sais pas.

No comments:

Post a Comment