1/06/2004

...اما بعضي ها نمي توانند بگويند كجايشان درد مي كند.نميتوانند ارام باشند.نمي توانند جيغ نكشند... (ادمكش كور)


و دوباره بر اساس حماقت بي انتهايم,حرف زدم.از خودم و ازقسمت كوچك,خيلي كوچك,از دردهام. و او,دوباره با تمام وجود نگراني از سر گرفت و تشخيص هاي طبي شروع شد,كتابها در مغزش ورق خوردند و دستورالعمل ها يك به يك جلوي چشمهاش رژه رفتن... آهان!پيدا شد!..."تو داري از خودت فرار ميكني". ... آره عزيزم.من دارم از خودي كه تو برام ساختي و بهم ديكته كردي فرار ميكنم!كشف بزرگي نبود!من دارم مثل سوسكي كه به پشت افتاده و داره دست و پا ميزنه كه برگرده ,از آرامش هر روزه اي كه برام ميسازي فرار ميكنم.حتي تصور جيغ هاي گوش خراش من,ميتونه تو رو به احتضار بندازه.گوش هات رو بگير!نميدونم كي اين جيغ وحشتناك از گلوم خارج ميشه. لبخند هاي مليح ام چندان قابل اعتماد نيستند..ساختگي اند.كاملا ساختگي. ...

No comments:

Post a Comment