12/29/2004

روزهایی هست که هیچ سیل-وو-پله ای جوابگو نیست!
دلم تنگ شده.دلم خیلی تنگ شده. ... واسه ی؟ ....برای اون. ...اون؟...هاه!یادم اومد.دروغ بود. ...یعنی ...توهم بود...وجود خارجی نداشت!
من دلم برای تجسم دروغ هام تنگ شده.گریه میکنم.جیغ میکشم.اشک هام رو پاک میکنم.تو دستمال فین میکنم.پوز خند میزنم و به امتحان شنبه فکر میکنم.

12/22/2004

خالی – خالی –خالی –خالی-خالی-خالی-خالی-خااااااااااااااااااااااااللللللللللللللییییییییی.
گریه-مکث-خلا.لذت تجربه های اخیر رو یکی گذاشته بالای کمد.دستم بهشون نمیرسه.هی!من رو نکش دنبال خودت!من تا یک نردبون پیدا نکنم جایی نمی آم. ...آره،میدونم.همه چیز اوکی ه ،اما من میخوام بلند بلند گریه کنم.اینجا یکی هست که میخواد با صدای بلند گریه کنه. ... هه هه!میدونی چرا امروز دیرم شد؟چون میخواستم ببینم آخر خوابم چی میشه.توی خوابم هم می ترسیدی!...آخرش نفهمیدم تور ماهیگیر ها خالی بود یا پر؟خیلی سرد بود.خیلی.نمیتونستم اونجا بمونم.فکر کنم قبل از بالا اومدن تور ماهیگیری همه شون،یخ زدن.ماهی ها هم،همون زیر، توی تور گیر افتادن.

12/15/2004

رفت و رفت و رفت...همه چیز در گرداب مکنده حذف ذهنی ام غرق شد.من می مانم و انعکاس روان پریشی ام درتمام زوایای آنچه می خواهم....

11/26/2004

کنار آتیش نشسته بود.تنها.خبری از صدای جیرینگ-جیرینگ پا بند کولی ها نبود.سرد شده بود.شاید کولی ها هم مثل فلامینگو ها به جاهای گرم مهاجرت کرده بودند.دستمال سر قرمز اش رو داشت باز میکرد ...حتی هوا ابری نبود،ماه، بی احساس و بی خیال دایره ای به شعاع دو متر و نیم رو روشن کرده بود....دلفین ها کجا بودند؟این چندمین غروب ماه بود ؟چند تا غروب رو دیده بود و هر بار غیر از پرواز ناگهانی و دسته جمعی پرنده ها چیزی ندیده بود؟...."دلفین ها هم پرواز میکنند.مطمئنم " یه روزی،یکی گفته بود موقع طلوع آفتاب میشه پروازشون رو دید.دلفین ها پرواز میکنند...چیزی به غروب کامل ماه نمونده.باد میاد و جسد های آویخته شده از درختِ سر تپه رو با حرکات بی نظمی حرکت میده....دلفین ها....

11/24/2004

جزئیات،جزئیات و باز هم جزئیات.گاهی آزار دهنده و مزاحم،گاهی وقت گیر،گاهی به شدت زیبا و لذت بخش و ...به این سادگی نمیشه از لیست مواردی که باید بهشون دقت داشت، حذف شن!
انقدر فریاد زدن لازم هست؟!......گاهی آستانه خیلی دیر پیش می آد،انقدر دیر که حتی نمیتونی تصور کنی که پیش می آد!اما وقتی به این آستانه رسیدی و همه چیز رو تموم کردی تازه میفهمی به تنهایی میشه چقدر رها بود و سبک و شاد........موهام رو که انقدر کوتاه کردم،احساس زنی رو دارم که نوزاد اش رو از شکم اش خارج کردن!انگار که جنین من یک سال لابه لای موهام رشد کرده بود!!!.............آره.اینجا سرزمین سادگی هاست.سادگی که بوی خاک بارون خورده میده.اما یه کم که گوشهات رو تیز کنی،یه کم که زیر بوته ها رو بگردی،کمی عمیق تر نفس بکشی،یه چیزایی هست که تازه پیداشون میکنی.تازه وسوسه میشی که یک جا آروم بگیری و با صبر و حوصله رمز و رازشون رو باز کنی.اونوقته که حتی از خط متحرک نارنجی رنگی که یه هواپیمای در حال پرواز ،کمی بالاتر از خط افق،درست کرده میتونی الهام بگیری و کارهای بزرگی بکنی............دست به کار شو.از این توده ی کروی و نرم و قرمز یک بینی برای خودت درست کن و روی صورتت جا بده.دلقک شو وتصویر دلقک های غمگین را برای همیشه طور دیگری بساز......................

11/22/2004

تمام یک سال گذشته رو،امروز، سپردم به قیچی آرایشگر.هر دسته مو که پایین می اومد و روی پیش بند لاستیکی دور گردنم میریخت،یکی از روزها و ساعت هایی بود که داشتم.همه از دم،راهی سطل آشغال شد.خوب و بد با هم.الان احساس سبکی عجیبی دارم. ... کسی یه دختر کچل نمی خواد؟!

I will live the life stronger than before even if it takes a life time to get through …living again, screaming again, breathing again...
یک قهقهه ی خیلی عمیق و پر سر و صداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....

11/20/2004

Try to fly away but it is impossible
Every breath that I take
Gives birth to a deeper sigh
For a moment I am weak, so it is hard for me to speak, even though we are underneath the same blue sky …
If I could paint the picture of this melody, it would be a violin without its strain
And it can’t be seen in my mind, sing the songs I left behind, like pretty flowers and sunset
IT IS HEAVY ON MY HEART, I can’t make it alone, IT IS SO HEAVY ON MY HEART, I can’t find my way home. IT IS SO HEAVY ON MY HEART, so come and freed me, it is so heavy on my heart.
I have had my share of pleasure and I have tasted the PAIN….

That’s allllllllllllllllllllllllllllllllllllllllllllll. After fucking four years, best four years of my life, I find out how much big is the mistake I made. I just wonder if there would be a time I can forgive myself?

11/13/2004

فردا عیده،مینز:یک- از صبح علی الطلوع تا بوق سگ دانشگاه بی دانشگاه. دو-بیست و چهار ساعت،تنهایی بی تنهایی.سه-اون روز و سالی که من رو به دنیا آوردن،عید فطر بوده.تولد قمری ام مبارک!!!!!!!!!!!!
از "اون لحاظ" باید بیست و سه سال و خورده ایم باشه.چهار- ممممممم.چهار بی چهار.انگشتام تموم شد.
تعطیلی خرکی، بر همگان خوش بگذرآد.

11/09/2004

"بیانیه شماره یک"
...از سه شنبه ظهر کلاس ها تشکیل شود و جبران مافات شود،در همین حین به این دردسر ها هم رسیدگی خواهد شد.درست مثل همیشه.کلاس ها شروع میشه ،همه با چهره های بشاش؛بعد از چند روز استراحت در منزل ،سر کلاس حاضر میشیم .یک هفته گذشته و خیلی چیزهای جدید تری از کتک خوردن رئیس دانشگاه برای صحبت کردن وجود داره.این هم میره در حافظه ی درو همه ی ما،همونجوری که خرداد هشتاد و دو و امتحان های پایان ترم و شهرتاش و اخراجی ها و... رفت.من تاریخ بلد نیستم.نمیدونم چی،چطوری؛کی و از کجا شروع شد.نمیفهمم چطور شد که تا این حد ملت کتک خوری شدیم،هر وقت سیلی خوردیم با بغض دست به گونه گذاشتیم و گوشه ای قایم شدیم.این سیلی حق من بود یا نه؟!بچه های لج بازی نبودیم.سرکشی پیشکش امون! ... دنبال قهرمان بودیم و بت میساختیم و دنبال اش راه می افتادیم.آرمان گرایی و ایده آل گرایی ،شدند تکه های متعفن و بیماری زا که نباید طرف اشون رفت،هر حرکت رادیکالی، بچه گانه و هیجانی تلقی شد،روشنفکری شد یک ژست خرده بورژوایی منفور،تفکر انتقادی رفت در پستوی شکم سیر ها،دانشجوی"سیاسی"بودن شد مد روز و ....با سنبه ی پر زور،تو گوش هامون فرو کردن:آسه برو،آسه بیا،که گربه شاخ ات نزنه.آسه رفتیم،آسه اومدیم،یادمون رفت گربه اساسا شاخ نداره!...فکر کنم در آینده ،باستان شناس های تیز بین حضور یک توزیع جمعیتی را در منطقه ای که روزگاری فلات ایرن نام داشته،حدس خواهند زد.در خبرنامه های داخلی گروه های باستان شناسی درج خواهد شد:این جمعیت در حماقت و مسخ شدگی خویش به تدریج زنده به گور شد.

11/08/2004

به خواب ام که پناه میبرم،همون خوابی که تو میگفتی مال خودمه،ترجیح میدم تموم شه.من رو بیدار نگه دارید.وقتی به خوابم پناه می آرم،احساس میکنم ،تو یک اتوبوس با یک مشت بدن نیمه جونِ در حال پوسیدن، قبل از جسد شدن، هم سفر شدم."به یک ساعت شماته دار همیشگی نیاز است."!!!!
بعد از...نمیدونم بعد از چند وقت،دوباره،با هم،سر یک کلاس نشستیم و "بغل دستی" شدیم.یک ساعت بیشتر طول نکشید،اما واقعا برای من مطلوب بود. ... درست مثل خواب آلودگی یک صبح زود،بعد از یک شب زنده داری طولانی،از این اتاق به یک اتاق دیگه ،سرگردان، حرکت میکنی.من الان باید چی کار کنم؟این آدم ها تو خونه ی من چه میکنن؟چرا من بیدارم؟ ... تهران-یازده صبح –تنها .هوا آفتابی و تا خرخره دودآلود و "کثیف".یک ماگ دسته دار،دو قطعه یخ،جانی واکر.به سلامتیه ...ا مممم.نع.به امید تبدیل شدن تهوع روانی به تهوع فیزیکی! ... خوش میگذره؟نمیگذره!گیر کرده!-اما فردا میاد.نمیاد.چرا میاد.راس میگی.میاد.گیر کردی اما فردا هم میاد و فرداش و فرداش.دائم الخمر میشی برای اینکه فراموش کنی دائم الخمر شدی. ...
درست همونطور که فکر میکردم.اما،نه.دقیقا این طور فکر نمیکردم!من فکر میکردم که فکرم اشتباهه.هر روز کم جمعیت تر از دیروز و "اکثریت"با شادی تمام به "زندگی شخصی"شون رسیدگی میکنن و دانشگاه هم صرفا یک هفته تعطیله.چه خوب شد یارو رو کتک زدن.نه؟!! باز خوبه که اساتید عزیز حالا که پای جون و حیثیت خودشون در میونه،حرکتی کردن!وقتی که ما گرفتار میشیم و مسائل کاملا صنفی میشه و نه سیاسی،حتی تنبلی میکنن که دو سری ورقه تصحیح کنن!

11/05/2004

توازی ِاقلیتِ جهت دار و سازمان یافته به وسیله مغزشویی ،اقلیتِ وحشی ای که قدرت، پشت اش رو به خوبی گرم میکنه و از طرف دیگه ، اکثریتِ بی بو و خاصیتی که صرفا دنبال هیجان میگرده،به چیزی جز زندگی شخصی اش( که در واقع یک توهم با مزه است)فکر نمیکنه،چشم های گرد و خالیش نشون از مسخ شدگیِ فضاحت بارشه و فقط دنباله اینه که ببینه "آخرش چی میشه"،نتیجه ی "زیبایی" داره:رییس دانشگاهی که به طرز فجیعی مورد تهاجم قرار میگیره ...چه خوب!عالیه!به نفع اکثریت!احتمالا کلاس های اکثریت به واسطه تحصن عده ی قلیلی از بین خودشون مدتی تق و لق میشه و اکثریت میتونن به "زندگی شخصی"شون برسن...نتیجه ی این توازی در نهایت به "نفع" اکثریت تموم میشه!!!!!!
Delirium…
A little pain for all the things I didn’t say…Im not sad for that, but Im sad for the whole time I wasted on it…………….I learn the truth: your heart was in the place I no longer wanna be……………….Im sick ‘n’ tired for always being sick’n’ tired…….. my dreams, my fairytales and fantasies are torn apart ……..I lost piece of my mind somewhere along the way…Im floating on air…..

10/31/2004

یک تقلید تقریبا ناشیانه...

خواب می دیدم،چند روز متوالی است که تلفن زنگ میخورد.رینگ –رینگ...جواب نمی دادم.پنجاه و چهارمین بار،جواب دادم.برای شناسایی یک جسد احضارم کردند.طنین راه رفتنم داخل راهرو سرد و کاشی پوش پزشکی قانونی، پنج بار در گوشم تکرار میشد.پارچه سفید، تماما از روی جسد دراز کشیده کنار رفت،شناختم اش.خودم بودم.تک تک خطوطی که بر صورتم بود را بازشناختم.آن هنگام از خواب پریدم که بیست قدم از ساختمان مربوطه دور شده بودم و باد پاییزی دور گردنم در حال رقص بود.صبح خوبی شروع شده بود. ...
یک"دوستت دارم با صدای آهسته"،از پشت قرنیه ی چشمان من.

درست همون موقع،در همون فاصله چند ثانیه ای که من لیوان رو به لب گذاشتم و چند تا قلپ گنده قورت دادم،همون فاصله چند ثانیه ای که من چند تا پک عمیق به سیگارم زدم و خاکستر اش رو تو لیوان خالی تو تکوندم،نگاه های نه چندان مستقیم و منتظر ات،باعث شد یادم بره بهت بگم،پونزده دقیقه ی قبل،وقتی منتظر بودم باک پر شه،تو نبودی که خیره بهت نگاه میکردم.تصویر تو در حذف ذهنی من گم شده بود.نگاه های نه چندان خیره و منتظرت ات،باعث شد یادم بره بپرسم اگر این رو میدونستی ،بازم بهم پیشنهاد نوشیدنی میدادی؟....مممم.در حال حاضر دونستن اش اهمیتی نداره.من شدم یه مارماهی خشکی نورد و تو هم احتمالا از مرغ ماهی خوار به یک عقاب بازنشسته تغییر سِمَت دادی و نوک آتشفشان ،تو لونه ات جا خشک کردی تا بعد از ظهر تابستونی بعدی و پمپ بنزین بعدی و دختر بیست و یک-دو ساله ی بعدی.

10/26/2004

صدای هق هق بود.بعد هم خس خس نفس های بریده بریده.انگار که هیچ وقت نمی خواد برگرده سر جای اول اش.یک تصویر تکراری:یه جوری(چه جوری؟)پرت میشه طرف شیشه و شیشه رو میشکنه و پرت میشه پایین.به پشت افتاده و مغزاش متلاشی شده.هدف از یو- اس رفتن همین بود.پرت شدن از یه برج شصت-هفتاد طبقه نیویورکی.صدای قهوه جوش بود.بعد هم یه فنجون قهوه تلخ.مرد میانسال رو با حسی که از صدای نو جوون ها داشت ،باید تنها گذاشت.نوبت سیندرلا ست.سیندرلا زیبا نبود.آرزوی سیندرلا خیلی ناچیز بود.همین جا،تنهاش میگذارم.

10/23/2004

یک-دو-سه-چار تا خط صاف.یه کج روش.دوباره از اول.یک-دو -سه-چار تا خط صاف.حالا یه کج روش...
انقدر بلند جیغ میزنی که پرده گوش ات از فرط فشار حنجره پاره میشه.دنیای کرِ کر.مثل عروسک کوکی به همه لبخند میزنی.لبخند های خالیِ خالی. ... تا اون لحظه که بدن خونین و مالین ات رو با چشم هایی که به دور دورها خیره شده بود،به جاهایی که من هیچوقت ندیده ام ،پیدا کردم.دوباره گوشهام شنید.من دوباره یخ زدم.من دوباره دلم خواست با اون پتو بافتنی کوچیک برم زیر میز ناهارخوری قایم شم. ... سه ساعت گذشته بود.به پاگرد اول نرسیده بودم،خودشه!لولوچه اس! صدات رو شنیدم. ... چه خوب!بالاخره بعد از سه هفته سر و کله ات پیدا شده بود. ... یه هو خلاصه شدی تو مچ دست ات.مچ دست هات باند پیچیه هنوز.چند روز بیمارستان بودی؟چار روز،حیف شد،دیگه ترسم ریخته،چرا انقدر غریبه شدم تو چشات؟چیزی نیست.دارم به یه چیز دیگه فکر میکنم. ... دروغ گفتم لولوچه.من به کاشی های خونی حموم اتون بعد از سه ساعت فکر میکردم و به باندپیچیه دست ات و به صورت رنگ پریده ات که سعی کرده بودی با رژ قرمز یه حالی بهش بدی. ... انقدر بلند میخندم،انقدر بلند قهقهه میزنم که خودم و تو رو و تو و تو رو ،همگی باهم،تو این صدای گوش خراش فرو ببرم.

10/19/2004

آخ اگر من میتونستم برای زندگیم یک فانکشن تعریف تعریف کنم...حد اقل اگر میتونستم اکسترمم هاش رو بدونم کجاست خیلی خوب میشد!...نمیدونم نصفه شبی،ودکای گرپ فروتی خورده و سیگار وانیلی کشیده،آنلاین شدن و بلاگ نوشتن دیگه چه صیغه ایه!...از این پایان نامه در به در که دفاع کنم،پرواز میکنم،یا اون دنیا یا این دنیا!من این حرفا حالیم نیست!...وااااااااای!کی حالشو داره فردا نه صبح بره سر کلاس الکتروسرامیک؟کی حالشو داره؟؟؟جدا کی؟من از صندلی افتادم.مرحمت عالی زیاد.

10/15/2004

خط خطی کردن با مداد روی کاغذ و صدای این حرکات،شاید برای دندان های بلا تکلیف ام ارضا کننده باشد.شاید.
نقطه.یک،دو،سه...
پوسته متراکمی که نور رو کمتر از محیط اطراف اش عبور میده،یک میان تهی ،تجسم ناواضح "هیچ"...کارگران مشغول ِکارند....لیوان چای،دایره های متحدالمرکز جذابی روی کاغد آفریده.نگاهم ناخود آگاه به سمت اشون جذب میشه،هیپنوتیز ام میکنن!...از آرامش هوای ابری چیزی میدونی؟...الان موقع گرفتن نبض شهر نیست....وقتی کولی های یونانی روی صحنه میان و تماشاچی ها براشون دست میزنن،همه چیز رو به آنی می بازن. ...خیلی بلند حرف میزنم؟
پیش در آمد...
صورتم را بین دستانم پنهان کردم.دو انگشتم را از هم باز می کنم و از لابلای انگشتانم به انبوه جمعیت نگاه میکنم.من هم داخل این ازدحام هستم؟...صورتم را در جعبه ای پنهان کردم.بی اجازه در اش را باز نکن.صورتم پرواز خواهد کرد. ...همین جاست .هر شب ،قبل از خواب با پنبه ی آلوده به شیر پاک کن ، آرایش اش رو پاک میکنم.

9/30/2004

پنجشنبه ملال آور:
پنجره رو که باز کنی،یک غروب پاییزی دود زده می پره،می آد تو،که با فاتح علی خان جور در میاد. ... این اتاق ،با بی نظمی کنجکاوی برانگیزِ سه بعدیش من رو یاد اتاق گاز محکوم به اعدام ها میندازه.جرم:خودخواهیِ غیر متعارف.مجازات: دوشِ عذاب وجدان ناشی از حضور پاد تن.مجرم:دیوانه از بیرون.میدونی، وقتی تزریق ها،دقیقا یک ساعت بعد از اون مراقبه کذایی، توانایی مسموم کردنت رو از دست بده،فاتحه همه چیز من جمله زندگی خانوادگی،از بیخ و بن خونده است. ... راستی،اون روزی که همه دغدغه ها رو مچاله کنی بفرستی به یک سیاهچاله و برهنه ،وسط بیابون خودت رو رها کنی ،مثل روز اول،البته با حضور پیشنه ی یک زندگی پر دغدغه در حافظه ی دور و نزدیک ،چه حسی از حضورت خواهی داشت؟با چه بیانی؟... انگار که نمیشه انکار اش کرد.تو هر سوراخی که قایم اشون کنی،بالاخره یا بوی تعفن اشون بلند میشه یا به واسطه یک جابه جایی ،دست و پاشون می افته بیرون.درست مثل امروز،وسط کلاس فرانسه .دفترم رو از ته باز کردم و اون یادداشت های پراکنده با روان نویس قرمز جلو چشمم ظاهر شد.با مرده ها باید کنار اومد و همیشه به خاطر داشتشون.با کندن یک ورق و جر وا جر کردن اش و ریختن اش تو سطل آشغال چیز زیادی عوض نمیشه.

9/24/2004

هذیان های بی خانمان :
دو روز هست که زن روایت گر و متوهمِ زاده "ماری داریوسک"به شدت من رو با خودش،ترس های جدید اش و "خلا جامد"زندگیش همراه کرده.ترس و سرمای غیر یکنواخت.آخه هیچ احساسی از حضور این تازه ناپدید شده نداره،حتی وقتی سعی میکنه قید های زمانی و مکانی رو از بین ببره.(چه حرفا!) خواست از جاش پاشه که سر اش محکم برخورد کرد به وجه بالایی تابوت و از پیشونیش خون جاری شد.درست مثل امروز که در اوج کرال پشت سرم کوبیده شد به دیواره سیمانی استخر و تا چند ثانیه احساس میکردم پنج تا جوجه طلایی دارن دور سرم میچرخن و جیک جیک میکنن.دو صفحه و نیم خونده شد و من جدا از تابوت و خون پیشانی اش،به پشت پرده گوشم که چرک کرده بود و دردهایی که با دو تا مسکن،کمتر از یک ساعت می شد تحمل کرد،فکر میکردم و تب وملافه هایی که گل نداشتند.از پارچه گل گلی خوشم نمی اومد.
اوووف.پروژه هایی هستن که مثل قلاب ماهی گیری،می افتن تو زندگی "هستیائی" ات و تو رو در حالیکه داری بال بال میزنی از شرشون خلاص شی،خیلی بی رحمانه بالا میکشن و روونه بازار ماهی فروش ها میکنن.بماند که همیشه ، در نهایت از معرکه جستی و به هر شکلی بوده خودت رو رسوندی به عمق چند هزار پایی و دوباره موزیانه اومدی کمی بالاتر که خود خواسته گیر بیافتی و وقتی قلاب به شدت به سقف دهنت فشار آورد،تازه میفهمی عجب غلطی کردی!فقط باید به بازگشت مجدد فکر کنم،به لحظه ای که سوال های مسخره ی ممتحن پایان نامه تموم میشه و بیرونم میکنن که بهم نمره بدن،به لحظه ای که این حلزون مالیخولیایی همیشه مضطرب با اون عینک مسخره پنسی اش،به این نتیجه برسه که کار تموم شده اس و باید بریم سر یک پروژه جدید و من هم بهش بگم نععع!و برای همیشه حضور این نرم تن رو در زندگیم کم رنگ کنم و بعد برای همیشه از بین ببرم،یا اون لحظه ای که ... آره.وقتی به آخر همه اینا فکر میکنم کمی آروم میشم.
نفهمیدم اون دو قطره اشکی که ریختم مال کجای این ماجرا بود.میخواستم اهمیت دروغین اش رو به خودم یاد آوری کنم یا اینکه بعد از ریختن این دو قطره تازه داستان رو برای خودم مهم کردم؟!اینجاست.درست همین جاست که باید خودم رو در مبل پر از کوسن فرو کنم و پاهام رو بغل بگیرم و با تنگی نفس به خودم یاد آوری کنم که روان پریشی هام مال خودمه و روایت اش برای شخص بیرونی اعتیاد مضمحل کننده ای به بار میاره.
وقتی داشتم مقنعه ام رو اتو میزدم از این حقیقت وحشتناک که فردا ترم جدید شروع میشه به خاک افتادم.واااای.دوباره.این هم یکی دیگه از اون قلاب هاست!

9/23/2004

روی یک نقطه متمرکز میشی و بعد از چند لحظه،اون نقطه کاملا در دامنه بینایی ات محو و متلاشی میشه.انگار که در یک جاده پر از جسد های یک شکل با فاصله های یکسان از هم رانندگی میکنی.همه چیز در حذف ذهنی ات قرار میگیره،اتفاق های اصطلاحا مهم هم همینطور. ...دنباله روی توام با تردید خوبی بود.مخصوصا وقتی بهت آروم گفتم شدیم مثل قاتلین بالفطره و تو هم بی اعتنا داشتی دنبال پسورد میگشتی.چه باد یخ خوبی اومد، یادته؟فکر نمیکردم یه هو بزنی رو ترمز و بعد سر و کله اون عفریته با لبخند احمقانه اش پیدا شه و گیر بهم بده که حال و احوالم چطوره.اون خرس گنده هم من رو از کوره به دربرد.برای اینکه بهت برسه از شیشه ماشین شیرجه زد روم ،نمیدونم چرا از پنجره طرف تو کله اش رو نیاورد تو!خوب میشد اگه تلفن زنگ نمیزد و منم سردم نمیشد.بالاخره میرسیدیم به اون جاده باریکه که مثل ردیف بین کتاب خونه های از سقف تا زمینه،یا نه؟...اشکاااااااااااااااااال نداره. ...هوا خیلی چیلی شده .وقتی هم که مرض داشته باشی و مثل چله مرداد لباس بپوشی این چیلی بودنش بیشتر بهت میچسبه. ...کرخت ام.از ان وقتاییه که میتونم از صبح علی اطلوع تا بوق سگ روی کاناپه لم بدم وکانال های تلویزیون رو بالا پایین کنم.بدون وقفه. ... بی حسی تو نوک انگشتهای دست و پام به ماکزیمم اش میرسه.زمان هم همون جا متوقف شده.دیدی؟ چشم هات رو از سمت راست شروع مکینی به حرکت دادن ،تا برسه به سمت چپ سه ماه گذشته. ...این از تیکه پاره شدن در حذف ذهنی ام در امان موند:"همان موقع با خودم گفتم باید در مصرف درد صرفه جویی کرد."

9/21/2004

خوب بود.تا اینجاش بد پیش نرفت.یک معامله پایا-پای.من از تکنیک و موقعیت اش استفاده می کنم،اون هم از ایده ها و فضا سازی های من.البته جاهاییش واقعا عصبانیم میکنه.من ذهن بی قاعده و پراکنده خودم رو به چهارچوب های روزنامه نگاری خیلی بیشتر ترجیح میدم،اما فعلا میتونم ازشون صرف نظر کنم و به اصل قضیه بپردازم. ...جونورها رو صدا می کنی و لباس تنشون میکنی وانزواشون رو هدف میگیری و بعد به نمایش عمومی میگذاری.میتونم صدای تالاپ-تولوپ قلب مضطرب اشون رو بشنوم.الانه که درسته بیاد تو دهنشون.تازه خبر ندارن قراره مورد قضاوت هم واقع بشن.اون لحظه،لحظه ی جذابی خواهد بود. ...وقتی اینطوری واژگون و بد بخت،در آستانه سقوط از طبقه یکی مونده به آخر کتابخونه میبینمش،حسابی حال میکنم.همیشه تقدس بخشیدن و اسطوره ساختن برام دردسر درست کرده ،اما خوبیش اینه که تا حالا خوش شانس بودم و بعدش با صورت خوردم زمین و حالم جا اومده. ...ابر و مه میخوام با نم نم بارون،یک شومینه،چند تا کتاب،چند برگ کاغذ و یه خودکار و قهوه به میزان لازم.چهار روز وقت آزاد.خیلی افزون خواهیه؟!

9/20/2004

نمیدونم چی شد.پشتم بود،اما یک هو وسوسه شدم بشینم پشت میز.هر چی بود گذاشتم بغل دستم،گوله یخه رو می گم.هی بد دست آوردم،همینجور پشت هم.هی خرکی بازی کردم،به امید دست بدی.سپیده که زد،همه رو باخته بودم.چند روز دم در کازینو نشستم بلکه برگرده بگه یه بازی دوستانه بود.گوله یخت مال خودت.هنوز برنگشته.منم جل و پلاسمو انداختم رو کولم،با یک نمه این پا-اون پا ،می خوام برم. ...خودمونیم، گاهی سرمای این آمونیاک منجمد هم حال میداد.الانم که نمیدونم تو کدوم آشغالدونی داره جون میده ...نفس های آخرو که میکشیدی بهم گفتی به دیوونه های آسمون جل اعتباری نیست.جدی نگیرشون. ...نمیدونم چرا اون شب خودمو جدی گرفتم. ...
بعد از "لک لک ها در نیمه شب"...
مست بودند و غمگین.ناله ای مثل آواز لک لک ها سر دادند و بعد،کور شدند.هیچ کس هم این داستان رو باور نکرد.
چرا لک لک ها چشم های اونا رو در اوردند؟لک لک ها هم مست بودند؟...بهانه خوبیه برای اینکه هر طور میخوان دنیا رو لمس کنند.

9/18/2004

هوا سرد شده
یک سردی دلچسب
دوست ندارم لباس بیشتری بپوشم
بگذار سرما رو خوب حس کنم

هر آتیشی
هر چقدر بزرگ
وقتی توش هیزم نریزی
خاموش میشه
انگار که هیچوقت نبوده

بگذار به این آتیش
هیچ هیزمی اضافه نکنم
بگذار بسوزه
و
من،سوختنش رو تماشا کنم
بگذار مدتی آواز نخونم
بگذار مدتی آهسته برقصم
بگذار مدتی آن "ترنم مرموز"را مثل ترانه ای خیابانی سوت بزنم
بگذار سرما را با لباس تابستانی
تا مغز استخوان
احساس کنم.

هوا سرد شده.
یک سرمای دلچسب.

9/17/2004

تمام بدن ام درد می کنه.همه جام کوفته اس و تیر میکشه.انگار که از میدون جنگ برگشتم.البته کشمکش دو سه- ساعته قبل از ظهر نباید بی تاثیر باشه."زندگی پیچیده اس"و گاها در گیر شدن با پیچیدگی ها و گره های کوراش میتونه خیلی نفس گیر باشه. ... تو این کشمکشی که با خودم داشتم،علاوه بر اینکه فهمیدم چقدر موجود خوش شانسی هستم،یک بار دیگه فهمیدم چقدر رفقای خوبی دارم.البته این هم از خوش شانسی امه!...از تو به خاطر اینکه سریعا احساس خطر کردی واین داستان ها رو،هر چند که قبولش برای من سخت و ناراحت کننده بود،به من گفتی.از تو به خاطر اینکه با من مثل همیشه هم فکری کردی و پا به پام اومدی.جوجه جونم از تو هم ممنونم که علی رغم دعوایی که با همسرت داشتی به حرف هاو جیغ و گریه هام ،ساکت ِ ساکت گوش دادی.آنارخوس عزیز،تو رو هم که بعد از گرد و خاک دیدمت،خیلی بهم چسبید وقتی من رو روی پات نشوندی و محکم بغل ام کردی و درک کردی که چی بهم گذشت.از همدلی همه تون خیلی ممنونم.من خیلی خوش شانس هستم. ...امیدوارم زمان همه چی رو برام روشن کنه و امیدوارم بتونم با این حضور مه آلود در روزمرگی هام کنار بیام. ...امروز هم تموم شد.مثل روزهای دیگه...
آهسته و بی صدا،به تدریج و ذره ذره،بکارت روح ام رو به خاطره ها سپردم. ... هنوز نمیدونم در عوض چی به دست آوردم.لذت؟ عاشقی؟ درد؟ بد بینی؟ یا یک تجربه؟... شاید،شاید "این حرف ها مال کتاب ها"باشه. ... شاید همه اش یک رویا ی شیرین شبانه بود و حالا موقع بیدار شدنه. ...جنازه ی سردم داره روی دوش ام به شدت سنگینی میکنه.به زودی بوی تعفن اش همه جا رو بر میداره. ... ای کاش این روح پاره پاره هم با یک جراحی پلاستیک ساده ترمیم می شد. ... شاید خیلی خوش شانس هستم.شاید با فکر کردن به این خوش شانسی توانایی این رو پیدا کنم که هر چه سریع تر این لاشه ی سرد و بی روح رو به خاک بسپارم. ...

9/15/2004

روزی که اثری از من در زندگیت پیدا بشه،اون روزه که خودت با دست های خودت این حضور رو نابود خواهی کرد.

9/14/2004

دیشب که از بیرون برگشتم و خودم رو تو آینه آسانسور دیدم،برگشتم ببینم کی با من سوار اسانسور شده.هیچ کس نبود.فقط من بودم که خودم رو نشناختم.وقتی به خودم تو آینه نگاه میکنم هیچی نمیبینم.میتونم از جایی زیر گردن،پوستم رو بگیرم و مثل یک جوراب نایلونی از سرم خارج اش کنم....فقط خودم بودم،تنها، که خودم رو در آینه نشناختم.

9/09/2004

با چشمان کاملا باز و اشک هایی که به گلو حواله دادم،اینجا،پشت میزم نشستم و به "بهانه های ساده و کوچک خوشبختی"ام خیره خیره نگاه میکنم.
از سفرنامه نویسی خسته شدم!سفر من به روسیه همین جا تمام شد!

9/05/2004

من باز هم برگشتم!چهار شنبه،به اتفاق آنا و مرال و مامان آنا از تهران به مقصد شیراز به قصد یک عروسی،حرکت کردیم و من امروز شش و نیم صبح تهران بودم.خیلی خیلی خوش گذشت.به مقدار کاملا زیادی خندیدیم.پنج شنبه هم عروسی بودیم و از نه شب تا چهار و نیم صبح جمعه ،تقریبا بی وقفه رقصیدیم.نکته قابل توجه این بود که من در این عروسی هیچ کس رو نمی شناختم و همین باعث شد بیشتر خوش بگذره،فقط یک مساله خیلی ناچیز و کوچیک و قابل چشم پوشی وجود داشت:به علت اینکه اونجا شیراز بود و در ضمن ممکن بود آبروی خانوادگی آنا به خطر بیافته،اصلا من و مارال نتونستیم شیطونی کنیم!توی اتوبوس،چه رفت و چه برگشت به حدی هر هر –کر کر کردیم که دور و بری ها علنا سرسام گرفتن!کاش من میتونستم در مقابل خواب مقاومت کنم،اگر دیشب تو اتوبوس نخوابیده بودم،امروز انقدر تمام مفاصل ام درد نمیکرد.حتی بند انگشت هام هم درد گرفته بود!...این چند روز فرصت خوبی بود تا از دغدغه هام جدا شم و زیاد فکر نکنم.اگر تهران بودم،از سه شنبه شب تا حالا مخ ام(یا به قول رفقا جا مغزیم!) منفجر شده بود انقدر فکر کرده بودم.خلاصه که عالی بود.از تمامی دست اندر کاران کمال تشکر را دارم.(!)


....و،ادامه سفر به روسیه.روز دوشنبه،از صبح تا دو بعد از ظهر الاف بودیم.از طرف هر خانواده یا گروه،چند نفر باید میرفتن دفتر هواپیمایی امارات برای کانفرم کردن بلیط های بازگشت.گذرنامه ها رو هم باید میبردن.من و آنارخوس و مامانم هم اومدیم از فرصت استفاده کنیم و کفش و کلاه کردیم که بریم موزه هنرهای معاصر مسکو.نقشه برداشتیم و ایستگاه های مترو رو پرسیدیم و رفتیم.وقتی به استگاه مترو رسیدیم و دو تا پلیس دیدیم،تازه یادمون افتاد که گذرنامه هامون رو همراه نداریم و اگر یکی از این گل پسر ها بیاد و ازمون مدارک بخواد کارمون زار میشه.علی الخصوص که این جماعت زبون هم نمیفهمیدن!خلاصه به اکتشاف دور و بر هتل رضایت دادیم.نتیجه هم خوب بود.یک پارک بزرگ و خیلی زیبا پیدا کردیم.این ساعت از روز،یعنی حول و حوش دوازده ظهر،مادر های جوون زیاد بودند که بچه های زیر چهار-پنج ساله اشون رو آورده بودند گردش و هوا خوری و خودشون هم سرگرم مطالعه بودن.در تمام مدت پیاده روی هوا به حدی گرم بود که من بعد از بازگشت به هتل ناچار شدم دوش بگیرم.برای اجتناب از اینکه ادامه روز از گرما نمیرم،یک تاپ پوشیدم.وقتی خواستیم حرکت کنیم برای برنامه بعد از ظهر،عقل کردم و یک ژاکت برداشتم،چون سرمایی ام و احتمال دادم بعد از غروب آفتاب باد بیاد و من کمی سردم شه و بخوام دور گردن ام گره بزنم.هوای مسکو اون روز دیوانگی خودش رو نشون داد!ما رفتیم از یک قبرستان مسکو که اغلب مشاهیرشون در اونجا دفن هستند رو ببینیم.اول هوا ابر ی شد و بعد بارون گرفت.من هم عشق بارون و خیس شدن.یک پا هم پیدا کردم و به اتفاق لیلا خانوم شروع کردیم به راه رفتن زیر بارون که ناگهان احساس کردیم این دیگه بارون نیست!داره از اون بالا سطل سطل رو سرمون آب میاد!من به حدی خیس شدم که تا یازده شب خشک نشدم و به شدت چاییدم!هنوز هم سرفه میکنم!بعد از دیدار مقبره ها ،همگی آب چکان رفتیم به سمت تپه وارابیف که دانشگاه دولتی مسکو اونجاست .این تپه بلند ترین نقطه مسکو محسوب میشه....و بعد،رفتیم سیرک قدیمی مسکو یا سیرک نیکولین،کمدین معروف روس.شاهکار بود.علنا یک سیرک حرفه ای و مهیج.واقعا بهم چسبید و به هیجان اومدم.مخصوصا بند بازی هاش که نفس ام رو حسابی بریده بود!بعد از سیرک رفتیم خیابان آربات جدید و بعد هم همگی سرما خورده برگشتیم هتل.چه گلو دردی گرفتم من!باید زود میخوابیدیم .فردا صبح اش به سمت سنت پیتزربورگ پرواز داشتیم...

9/01/2004

روز سوم!برنامه بیدار باش و صبحانه کاملا مشابه روز قبل بود.همینطور پیاده روی من و آنارخوس.آمما!نمیدونم چی شد که من و آنارخوس یه هو به سرمون زد و هی از این سوراخ سر کشیدیم تو اون سوراخ و خلاصه در اثر تاخیر از اتوبوس جاموندیم.اومدیم دیدیم خانواده نیز رهایمان کرده اند!ما هم بشکن زنان یک نقشه مسکو دست و پا کردیم و تصمیم گرفتیم خودمون بریم بگردیم.در همین اثنا بود که دیدیم همچین هم والدین عزیز کوول برخورد نکردن!باباهای جفتمون موندن و دارن انتظار میکشن که گوشمون رو حسابی بپیچونن!تا ما گوشمالی داده شدیم و این دو پدر بزرگوار رو راضی کردیم که دست از سر کچل ما دو تا بردارن و یک تاکسی دست و پا کنیم تا به بقیه برسیم،یک ساعتی طول کشید.بعد هم از هتل تا جایی که سایرین بودند یک ساعت راه بود.(مسکو شهر بزرگیه)خلاصه که ما برنامه پارک ودنخا رو از دست دادیم.پارک بزرگ و خوشگلی بود که ما فقط اول اش رو دیدیم.
بعد از پارک به خیابان آربات رفتیم.درست تر بگم محله اربات.آربات دو خیابان موازی بود،آربات جدید و قدیم.آربات قدیم بازار صنایع دستی روسیه است و پر از دست فروش و رستوران های اکثرا سنتی.البته کافه-رستوران های غیر سنتی از جمله هارد راک کافه هم در این خیابون وجود داره.منزل پوشکین هم در این خیابون قرار داره،که در حال حاضر موزه است.بعد از بازدید از این خیابون(آربات قدیم) که دیدن سر تا ته اش یک ساعت وقت لازم داشت،رفتیم به مترو.ووواااااااای!مترو نبود!موزه بود!علی الخصوص قسمت های قدیمی اش.این مترو هفت طبقه است و تا نود متر زیر زمین قرار داره.شیب پله برقی هاش حدودا پنجاه درجه اس و اگر بخوای به پایین ترین طبقه برسی با پله برقی حدودا سه دقیقه طول میکشه.سال هزار و نهصد و سی ساخته شده و موبایل تا طبقه پنجم اش آنتن داره.بعد از کلی مترو گردی به میدان پیروزی مسکو رسیدیم که موزه جنگ اونجاست.فقط میتونم بگم فوق العاده بود و من به شدت متاسفم که نتونستم موزه رو کامل ببینم،وقت نداشتیم.البته لازم به ذکره که نیم ساعتی از وقتم در این مکان به گریه زاری گذشت!فشارهای این مدت و بگو مگو هایی که صبح با پدر جان سر جاموندن داشتم و حالت های پر تنش و عصبی اش،همه با هم کار خودشون رو کردن و من به ضر ضر افتادم!
قسمت هیجان انگیز برنامه ی روز یک شنبه از عصر شروع شد.برگشتیم هتل و به علت زیغ وقت(!!)در عرض یک ربع لباس عوض کردیم و رفتیم باله.باله در سالن بزرگ هتل کاسموس اجرا شد.باله سیندرلا بود و یک پرداخت جدید به این قصه و اجراش.خوشگل بود و من کلی روحم شاد شد.در حاشیه باید بگم که این هتل یکی از بزرگ ترین هتل های چهار ستاره دنیاست.(محمد گفت دومین)با ظرفیت دوهزار مسافر که مخصوص مجرد هاست.حتی فقط در یکی از رستوران هاش خانواده را میدن و تمام امکانات صرفا در اختیار مجرد هاست.
بعد از باله ،گروه هقت نفری ما و خانواده چهار نفره نامدار،به پیشنهاد و کمک علی پاشا،یکی از ایرانی های مقیم مسکو و نماینده تور در اونجا،با مترو رفتیم میدان سرخ.شب های مسکو،علی الخصوص میدان سرخ،واقعا هیجان انگیزه!در جوار میدان سرخ یک پیتزای ایتالیایی هم زدیم تو رگ , و در کنارش ودکای روسی.ممممممم!چسبید!علی پاشا و دوستش و حخانواده نامی چهار شاخ شده بودند وقتی که میدیدن من و آنارخوس با پدر هامون هم پیاله ایم!!! به احتساب مترو سواری و یه جاهایی پیاده روی تا هتل،ساعت دو بعد از نیمه شب هتل بودیم.انقدر روزی که گذرونده بودم شلوغ و هیجان انگیز بود که بر خلاف خستگی زیاد تا صبح به سختی خوابیدم و خیلی سبک.این هم از یکشنبه!

8/31/2004

ساعت نه و چهل و پنج دقیقه بعد از ظهر بود
که
فانتزی های ذهنی ام،قصه های شاه و پریان ام وشراب یک ساله و نیمه ام را
به صحن قضاوت احظار کردم.
کوتاه مدتی بعد
اشک هایم کاغذ را جوهری کرد،
سیگارم سوخت و به انتها رسید،
و من
همه را به اعدام محکوم کردم.
حتی اجازه ندادم
زندگی گذشته شان را مرور کنند.
همه و همه را
در عرض سی و پنج دقیقه
به جوخه اعدام سپردم.
حتی اشکی نریختم.
از من دختر نابالغی،مشابه یک زن
متولد شده.
م ت و ل د.
نگاه خیره و ذهن مبهوتم را
لای برگ نیمه تازه ای خواهم پیچید
و
به عنوان آخرین سیگار
دود خواهم کرد.
آتشین ترین فندک ات را به من هدیه بده...

شنبه صبح،حوالی هشت،با تلفن خاله جان از جا جهیدم و آنارخوس و اون یکی خاله جان هم از خواب بیدار شدن چون در برداشتن تلفن تاخیر داشتم!(تلفن بالا سر من بود)اینطوری،زنگ بیدار باش زده شد.گروه هفت نفری ما پس از کمی بالا و پایین و زود باش ،دیر باش،در لابی جمع شد و رفتیم به سمت صرف صبحانه...یک قسمت از میز،صبحانه روسی سرو میشد و من دقیقا یاد توصیفات "گورکی"از غذا هاشون افتادم:ماهی خام نمک سود ،خاویار قرمز،ماهی دودی و نان جو سفت (شبیه نان های بیات خودمون!البته اینا از قصد نونشون رو بیات کرده بودن!!!!).این قسمت میز واقعا نکبت بار بود!مخصوصا برای من که از غذای دریایی نفرت دارم.

چهل و پنج دقیقه از زمان اتمام صبحانه تا موقعی که تور میخواست حرکت کنه وقت داشتیم.با آنارخوس کفش و کلاه کردیم و رفتیم یک گشتی در اطراف بزنیم.منطقه کاملا ساکت و مسکونی بود.اون موقع صبح،یعنی حوالی نه و نیم،فقط پیرزن ها در خیابون دیده میشدن که سگ هاشون رو اورده بودن گردش.البته علاوه بر سگ و خانم پیر،شیشه های ودکا که شب گذشته ملت نوش جان کرده بودند ،جابه جا،هر ده قدم به ده قدم،دیده میشد...به نظر میرسه ملت روس اموراتشون بدون دو چیز نگذره:ودکا و سیگار.از زن و مرد،پیر و جوون،سیگارکش های قهاری بودند.

اولین بازدید ما،مجموعه میدان سرخ مسکو بود.اتوبوس روبروی خانه سفید روسیه نگه داشت،همون دومای روسیه.جالبه.سرخ هیچ ربطی به کمونیست ها نداره.سرخ در فرهنگ عامیانه روس یعنی زیبا.واقعا هم مجموعه زیبا و وسیعی بود.معماری روسی،معماری جالبیه.اکثر کلیسا ها و بناهایی که تقلید از بناهای غربی و اروپایی درشون نقشی نداره،حسابی رنگ و وارنگ هستن .من با دیدنشون یاد خونه ی از شیرینی ساخته شده هنسل و گرتل می افتادم!کلیسای واسیلی مقدس یا در زبان خودشون بلاژنووا،همون کلیسای معروفیه که نماد روسیه اس و در کتاب ها عکساش رو دیدیم.با گنبد های غیر قرینه و رنگی، .برج اسپاسکایا(اسرار آمیز) با ساعتی که هر پانزده دقیقه یک بار زنگ میزنه و مقبره لنین در اینجا قرار داره.دیدن مومیایی لنین از نزدیک خالی از هیجان نبود.کاملا مورمورم شد وقتی دیدمش.لنین خوابیده.به شدت هم براش احترام قائل هستند.اولا که در بدو ورود به شدت بازرسی میکنند و بعداش هم باید خبر دار وارد شی!من موقع ورود دستام در جیب هام بود.یک سرباز قلچماق سرم داد زد و بهم فهموند که دستم رو از جیب هام در بیارم!اون تو هم به محض اینکه شروع میکردی به حرف زدن،ده تا سربازی که دور تا دور مومیایی بودن،محکم میگفتن هیسسسسسسسسس.!!!تا دلت بخواد در اون میدان عروس دیدیم که با لیموزین و ساقدوش هاشون می اومدن عکس بگیرن.

قسمت دیگه میدان پارک الکساندر بود و مجموعه کاخ کرملین.خودشون میگن کرمل،معادل ارگ ما در فارسیه.داخل کاخ کرملین جایی بود به اسم میدان کلیساها که هفت کلیسا در اون وجود داشت.یکی از یکی پرزرق و برق تر.کلیساهای ارتدکس وحشتناک زرق و برق دارن.من یکی که از رنگ طلایی به کار رفته توشون سرگیجه و تهوع میگرفتم.قسمتی از پارک الکساندر مرکز خرید معروف گیوم قرار داره.باید زیر اسمش مینوشت:فقط نیگا کن!!!

کل این بازدید ها،به انضمام چهل دقیقه ناهار ،ده صبح تا هفت بعد از ظهر طول کشید.ساعت هشت و نیم- نه،بعد از کمی استراحت،با خانواده راه افتادیم و رفتیم گشت زدیم و در یک کافه با مزه ی کنار خیابون آبجو و ودکای روسی زدیم تو رگ!ساعت دوازده و نیم هتل و لالا!شب به خیر!


8/30/2004

همممممممممممممممم....راستش کمی برام سفرنامه نویسی مشکله.یعنی اینکه به طور دقیق وارد جزئیات شم و درباره شون بنویسم،برام کار خسته کننده ایه.بیشتر ترجیح میدم از اتفاق هایی که افتاد حرف بزنم و چیزایی که توجه ام رو به خودشون جلب کرد...
شوروی فروپاشی کرده و سیستم هم ظاهرا عوض شده،اما همه چیز در حد همین ظاهر باقی مونده.هنوز سایه کی.جی.بی رو میشه روی روسیه سرخ احساس کرد.به محض ورودمون به مسکو،حدود سه ساعت در فرودگاه معطل شدیم.چرا؟چون اولین گروه ایرانی بودیم که از طریق اون فرودگاه وارد میشدیم و متصدی ها از وزارت کشور چیزی مبنی بر اجازه ورود ما دریافت نکرده بودن!سه ساعت تمام برای اینکه لیست اسامی ما از طرف وزارت کشور به فرودگاه فکس شه ،طول کشید. ازسیستم بروکراتیک و کاغذ بازی های مرسوم در امان نموندیم.سه ساعت برای افرادی که از دو و نیم صبح در فرودگاه بودن زمان طولانی ای محسوب میشه!
از اون فرودگاه تا خود شهر یک ساعت ونیم راه بود و از مرز شهر تا هتل یک ساعت و نیم دیگه.با احتساب ترافیک ما چیزی در حدود چهر ساعت و خرده ای در راه بودیم.
مسکو شهر خاصی اِ.خیلی بزرگ و سبز.شش فرودگاه داره.در چهارتاش پروازهای بین المللی و داخلی انجام میشه و دوتای دیگه منحصرا داخلی.چهار حلقه دور مسکو قرار داره.چهار جاده کمربندی دایره وار،دور تا دور شهر.ترافیک اش مثل تهرانه و کاملا غیرقابل پیشبینی.معماری شهر خیلی خاصِ خودشه.تمام خونه ها مثل همه وخیلی یکدست.از روی خونه ها ابدا نمیشه تشخیص داد که در چه جور محله ای قرار داری،صرفا حدود وضعیت اقتصادی یک محله رو از روی ماشین هاش میتونستی بفهمی. ... واییییییی پسر چه ماشینایی بود!سرم از توپی بعضی هاشون کاملا سووووووووووووووووووت میکشید!
هتل ما جایی در شرق مسکو بود،یک محله مسکونی و بسیار بسیار سبز.
یاهو ودر چرت و پرت محض درباره ی مسکو گفته بود!دو روز نصفی هوای مسکو به حدی گرم بود که من با تاپ عرق میریختم وقسمت هایی از بدنم که از لباس بیرون بود الان حسابی آفتاب گرفته و برای من که پوست وحشتناک سفیدی دارم،برنزه محسوب میشه!
این از روز اول!

8/29/2004

من برگشتم!رسیدن به خیر!
در کل، خوب بود.هم اتفاق های هیجان انگیز افتاد هم اتفاق های ناجور.یک هفته پر ماجرایی بود.مخصوصا اینکه با یک آژانس نسبتا کلاهبردار طرف بودیم!آژانسی که سر تاسر و بیش از حد نرمال به فکر منافع خودش بود و بیشتر هزینه رو به گردن خودمون انداخت اونجا و یک شب هم از سنت پیترزبورگ زد،اونم چه زدنی!هم سفرها یکی از یکی شاهکار تر!!!نمیدونم پنجاه و یک نفر با این همه تفاوت فکری و فرهنگی،چطور تونستن یک هفته کنار هم دوام بیارن.تازه درگیری اساسی هم پیدا نکنن!مثلا من و آنارخوس با تاپ و شلوار برمودا میچرخیدیم و خانم بغل دستی با یک روپوش گشاد و بلند و روسری سیاه که تا بالای چشم هاش پایین کشیده بود و مدام به ما دو تا چپ چپ نگاه میکرد.یا مثلا مامان من گیلاس اش رو صد بار از شامپاین پر و خالی میکرد و بلند به سلامتی همه می نوشید و خانم میز بغل دستی مشروبش رو یواشکی میریخت تو آب پرتقال اش که همه فکر کنن مثلا این خانوم مشروب نمیخوره!من خودم میرفتم با رقاص های روس که تو کشتی برنامه اجرا میکردن میرقصیدم و دختری که تقریبا هم سن و سال من بود،کمی هم جوونتر،وقتی یک نفر اومد دست اش رو کشید از سر میز بلند کرد از باباش اجازه گرفت!تازه اینا ساده ها و مسخره هاش هستن!متاسفانه به خاطر همین عدم هماهنگی فضای تور بسیار پر تنش بود.در حدی که روز دوم،من به گریه افتادم و وقتی رفتیم از میدون پیروزی مسکو دیدن کنیم،بنده از اول تا آخرش در بغل مامان جان های های گریه کردم.البته با گریه کردن،نه تنها از مسائل سفر خالی شدم،که تمام ناراحتی ها و فشار های این مدت هم،یه جورایی با اشکام ریخت بیرون و من با راحتی قابل توجهی به سفر ادامه دادم....از یک چیز مطمئنم،حتی الامکان دیگه با بابام،خاله ام وشوهر خاله ام مسافرت نمیرم که نمیرم که نمیرم!چرا؟بابام به شدت انعطاف نا پذیر و منضبط هست.هر گونه بی نظمی به شدت عصبی اش میکرد و طبیعتا این استرس اش رو به اطرافیانش منتقل میکرد.تا آخر سفر هم با تاخیر ها و بی نظمی هایی که یک تور داره اصلا کنار نیومد و یک بند حرص خورد و هر کی هم دور و برش بود حرص اش سر اون خالی میشد!من هم از این مقوله بی نصیب نموندم البته!خاله جان هم که ماشا الله!غرغرو!گاها غرغر هاش از حد تحمل خارج میشد.دائما هم نگران بود.نگران همه چی!و با دیکتاتور مآبی خاص خودش همه رو مجبور میکرد پابه پاش بیان!من و آنارخوس و مامانم هم که موجودات راحت و بی خیالی هستیم جون به سر شدیم و تصمیم گرفتیم از این به بعد همه رو بپیچونیم و سه تایی سفر کنیم....از دیگر حواشی سفر،سیگاریدن من بود.آنارخوس به شدت نفس اماره بنده شد و هوای خنک و مرطوب هم مزید بر علت!واقعا بعد از دو نخ سیگار پشت سر هم زندگی قابل تحمل تر میشد!وینستن لایت اونجا با مال ایران زمین تا آسمون فرق اش بود.تازه فیلتر هم داشت....پسرهای روس جدا خوب ان!من یکی که از دید زدن سیر نمیشدم!تیپ و قیافه هاشون بسیار به مذاق من یکی خوش آمد!ایضا دخترهاشون.از اینکه همگی انقدر ورزیده و صاف و صوف بودن و اعتماد به نفس تو صورت هاشون موج میزد لذت میبردم.در عین حال همگی فوق العاده جدی و اون لوسی و عشوه لوندی تهوع آور دخترهای ایرونی رو نداشتن.مگر رقاص هاشون،که خب شغلشون ایجاب میکرد....ممممم.فکر کنم حرف زدن از حواشی کافی باشه.بعدا در باره ی نظراتم روی مسکو و سنت پیتزربورگ و کاریی که انجام دادم حرف میزنم.

8/19/2004

اوهوم.دارم میرم سفر.مثل اسب هیجان دارم-با وجود اینکه سفر خانوادگیه یا به قول محمد گردش علمی!!!-
از این تهران گرم و دودآلود میرم به سرزمین خنک و بارونی روسیه.هیچی نمی تونست بیشتر از این خوشحالم کنه که تو یاهو ودر ببینم که هوا نیمه ابری و بارونیه.از همه ی اینا مهمتر حضور آنارخوسه،که خوش گذرونی رو دو چندان میکنه.
دوست دارم همین امشب،توی فرودگاه،این هیوایی که بیشتر شبیه قوطی نوشابه فشرده اس رو ،توی سطل آشغال بندازم و سرحال ،با کللللی تجربه ی جدید برگردم.بعد از کلی با خودم کلنجار رفتن،تصمیم گرفتم با خودم سیگار نبرم و از هوای پاکیزه استفاده کنم!!!البته با علم به اینکه پدر جان بساط پیپ رو فراموش نکنه.ودکای روسی بدون دود؟!ولی فکر کنم آنارخوس یه چیزکی با خودش بیاره!آخ!یادم میره همه اش که وضعیت صد در صد خانوادگیه!باید اندکی پاستوریزه بود.نمیشه به پدر جان هم یاد آوری کرد که پیپ اش یادش نره!خیلی تابلو میشه!
وای،وقتی یادم میافته فردا شب این موقع مسکو ام و هفته ی بعد این موقع سن پیترزبوگ(سن پترز بورق)،نیشم از بنا گوش سمت راست تا بنا گوش سمت چپ امتداد پیدا میکنه!!!...هیوا جون سفر به خیر

8/18/2004

در گوش من نجوا نکن...
What a mess...!fuck.thats all i can say.fuck.
-This wife killer completely fucked up!
-wich one?!
-Ha ha ha...

8/16/2004

من بچه ام.من یک بچه ی شش-هفت ساله ام.هر روز ،برام مثل روز اول مدرسه است.تصاویر با سرعت خارق العاده ای از جلوی چشم هام میگذره.تعجب میکنم،غصه میخورم،گیج میشم،دست و پام رو گم میکنم،خوشحالی ام با درصد بالایی شگفتی همراهه و به هیچ حسی ام اعتماد ندارم.تردید و تردید و تردید.هنوز اونقدر تکرار نشده ان که بهشون اعتمادی باشه...سبکِ سبک،تند و سریع.بدون وقفه.
به کمی سرما،وقفه،آرامش و سنگینی نیاز است.کسی سراغ نداره؟

8/14/2004

مممممممممم...بعدا در بارش صحبت می کنم.الان کاملا گیج ام.خیلی ساده،حضور سایه وار و مطلوب من،ناگهان تجسم پیدا کرد و من به مرگ پیش از موعد دچار شدم...
من یک شیشه پر از تیله دارم.
من تیله هام رو دوست دارم.
دیروز سه تا تیله،
کادوی تولد گرفتم.
من این سه تا تیله رو
از همه ی همه ی تیله هام
بیشتر دوست دارم.

8/07/2004

نَخَراش!بت ها را نخراش!بازي؟نه.تو را و من را,ميانه ي لذت درگير خواهد كرد.مسخ و مدهوش خواهيم شد...صداي شكستن مي آيد.صداي شكسته شدن,مي آيد...گَرد شده ي "اسطوره"را بادهاي مرطوبِ باران زاي مديترانه اي و بادِ سردِ شمالي,با خود پراكنده خواهند كرد."اسطوره"با خاك يكي ميشود.من, ژنده پوشِ عرياني ,ميمانم و سكوت از گوشِ ميانيِ تنهايي زاده ميشود. ...قطب نماي من كو؟!

تنها تسكيني لحظه اي بر وياري تمام نشدني,با استفراغ يك پاراگراف كلمه!

8/04/2004

آرام و بي صدا.آرام و بي صدا ايستاده و نشسته بود.موسيقي در برابر حركات موزونش بي جان و روح مينمود.نوك انگشتان و بعد,در تمام دست و پا جاري ميشد.موزيك روح اش را در جسم او يافته بود.در مكث ها,سكوت ميكرد ,جان مي سپرد .از اول.دنياي پيله وار چه شكلي داشت؟چشم هاي بي پلك كه هيچگاه از نگاه كردن نمي ماندند.لحظه ي پاره شدن پيله و يك نفس عممممممممميييييق.
بباف.پيله را از نو بباف.از نو پاره كن.از نو نفس بكشششششششش.
من آبستنِ كدام واقعه ام؟كدام رهگذر گريه را از چشمان من ربوده است؟من آبستن وياري هميشگي شدم,در هر بار تهوع, كدام واقعه در برابر چشمانم رخ مينمايد؟بغض در گلويم پلاسيد,گريه نكردم,سردِ سرد,به ديوار مقابلم خيره ماندم,جنين سَقَط نشد,استفراغ نكردم.چهار فندك دارم,با كداميك همه را به خاكستر تبديل كنم؟

8/03/2004

تمام روز در آينه گريه ميكردم...

8/02/2004

چند ساعتي,روي ويرانه ها,روي ويرانه هاي من,با هم,به اتفاق قدم زديم...خوب بود.خيلي خوب.انگار كه دوباره بيدار شدم.دوباره.من هيچ وقت,مجنون نبودم.هيچ وقت..
كودكم از خواب پريد.از خواب چندين و چند هزار ساله ي خود بيدار شد.منتظر بود,غافلگير نشد.همه چيز را در روياي شبانه مدفون كرد,آرام و بي صدا.هيچ وقت انقدر آرام از خواب بيدار نشده بود.كودكم برايم لالايي ميخواند.من به خواب ميروم تا ويرانه هايي ديگر.هزاره ها هرگز تكرار نخواهند شد و من همچنان به راه.به خواب خواهم رفت و صبح گاه,بارِ هميشگي را براي قافله اي دگر مدفون خواهم كرد...
درست يادم نيست,چهار,پنج,شش يا چيزي در همين حدود سن داشتم.هنوز در ساختمان دويست و دهِ ظفر زندگي ميكرديم.درست يادم نيست,داشتن سمپاشي ميكردن يا نقاشي يا تعميرات,يادم نيست.قرار بود يك هفته منزلِ ماماني باشم.براي اينكه حوصله ام سر نره برام يك بسته ى نسبتا بزرگ لگو خريدن.چه لحظه ى هيجان انگيزي بود!دو- سه روز اول به ساختن شكلهاي پيشنهاديِ داخل جعبه گذشت,بماند كه از ناخنك هاي دايي علي در امان نبودم و هر از گاهي همه چيز وارونه ميشد!يا اينكه وقتي افتاده بود به جونم و داشت قلقلك ام ميداد با چند لگد جانانه هر چي ساخته بودم خراب ميكردم تا از دستِ علي راحت شم!(دوباره صداي جيغ و قهقهه هام و لبخند بابايي و داد هاي ماماني كه سر علي ميزد "ول كن بچه رو,كشتيش" و آخ آخ علي و صداش كه ميگفت "پدر سوخته گاز نگير"...يه هو همه اش مثل يك فيلم از جلوي چشمم گذشت...)اينها بماند.دو سه روز دوم هم به ساختن شكل هاي اختراعي خودم گذشت.هر چي تخيل ام بهم گفت ساختم و هر بازي اي كه شد اختراع كردم.كم كم ته كشيد,شروع شد به تكرار شدن.دوباره از اول.تمام كارهايي كه در عرض چهار پنج روز كرده بودم ,ظرفِ چند ساعت از اول تكرار كردم.نه!ديگه كافي بود.ظاهرا از اين لگو ها كار بيشتري بر نمي اومد.اسباب بازي جديد ميخواستم,حوصله ام سر رفته بود.همه ي لگو ها رو روي هم چيدم,يك مكعب رنگيِ بزرگ,اون شد خونه ام و من چند روز باقي رو در اون خونه زندگي كردم.همه چيز ساخته پرداخته ى ذهنِ من بود.از دست لگو ها كاري بر نمي اومد.هيچ كاري.


اسباب بازي جديد ميخوام.از دستِ لگو هام كاري بر نمي آد. ذهن ام تصوير بيشتري نميسازه.يك هفته تموم شده.همه چي دراه تكرار ميشه.من اسباب بازي جديد ميخوام.

از اين ورق ها هم خسته شدم.تكراي شدن.اين فال هاي ورق هم حرف جديدي براي گفتن ندارن.چند نوع چيدمان و كنار هم قرار گرفتن و بعد با حالتي غير پريوديك,تكرار و تكرار شدن.نه.ديگه غافلگير نميشم.

چهار سال پيش همين موقع فكر نميكردم كه دو سال پيش همين موقع ,تو آتن ,تو تاكسي نشسته باشم و به سمت يه بار در حركت باشم.الان,نميدونم دو سال ديگه كجا خواهم بود,اما اگه,دو سال ديگه,اين موقع,همين جايي باشم كه الان هستم,بدون شك,بعد از اينكه اينجا تايپ كردم,"من هنوز همين جام",پنجره رو,كه يك قدم بيشتر ازش فاصله ندارم باز ميكنم و ميپرم پايين.اگه مردم,كه هيچ,اگر زنده موندم و بدنم هزار پاره شد و همين نيمچه عقلي كه دارم در اثر ضربه مغزي پريد,من رو بكش.هر وقت خبر متلاشي شدنم بهت رسيد,بپر بيا و من رو بكش.باشه؟


عزيزم شما نميخواي به من تلفن كني؟اگر من همينجوري منتظر بمونم تا بعد از تلفن تو آن لاين شم,همينجور به شر و ور گفتن ادامه ميدم ها!

8/01/2004

بعضي از اين عكس هاي مكش مرگِ منِ ملت تو اوركات هم بد فرم من رو به سمت نابودي سوق ميده,وقتي ميبينم يه دو سه دور ,دور خودم ميچرخم بعد با صورت ميرم تو ديوار!مور مور شدن بعد اش بماند.ترجيح ميدادم از پا به سقف آويزونم كنن و روزي ده بار بيان تابم بدن,تا اينكه اينجوري,سرِ اين پروژه هه ول معطل باشم.پروژه هه كه چه عرض كنم.پروژه ها.فقط ميتونم بگم فاااااااك.فاك.فاك.ميدوني چيه؟كاش به جاي اينكه تخمم در رحمِ مادرم كاشته شده بود,يك دونه رو در گلدون ميكاشتن,تا الان,بعدِ 22 سال,حالش رو ببرن,نه اينكه من رو به علاوه خودشون خفه كنن.البته نبايد منكر شد كه بي عرضگي و چلفت بودن خودم هم كم كار نداده دستم!يه چكش.يه چكش ميشه از كجا گير آورد؟البته پتك بيشتر به كارم مياد.كم كم دارم تو اينهمه فانتزي كه براي خودم ساختم,ريز و ريز تر ميشم...

7/26/2004

نفس ها را در سينه محبوس كنيد.به دنياي فانتزي شيزوفرني برميگرديم.كداميك توهم است؟من يا پروانه ي روي شانه هايم؟
ذهن ام به كلي مغشوش شده.حاصل اش چيزي جز رنجشِ انها كه دوست ميدارم نيست.خيلي ها بودند كه خيلي ساده به واسطه ي همين اغتشاش از دست دادم.خيلي ساده.يك طومار بلند بالا از آنه كه رفتند,بدون هيچ بازگشتي.
زنان خشم.زنان انتظار.زنان تنها.فاحشه گانِ پنهانِ زندگيِ خويش.زناني كه پيري خود را در مادرنشان نمي يابند.زنان اعتراض.من-تو-او-ما-شما-ايشان...در نور ناچيز صبح گاه,بهت زده در برابر آينه ميايستند و به بدنِ برهنه ي خود خيره ميشوند تا اولين شراره هاي تند آفتاب و روزي ديگر و بيگانگيِ ديگر و حس رقت انگيزِ ديگر....گهواره ي خالي تاب ميدهند و به " دختر" نداشته ي خود مي انديشند و بعد...وسوسه ي الهام بخش بودن و لبخند به فرشته وار زيستن.بي رنگ,بي حس,بي صداو تهي...

"توت فرنگي هاي وحشي"وجود ندارند.

7/22/2004

بعد از اين همه وقت؟نصفه شب؟بهانه تبريك تولد؟اهميتي هم داره؟جدا فكر كردي خوشحالم كردي؟مهمه؟...دوروست مثل كمي غبار كه به چشمم رفت و به زودي هم خارج ميشه.به زودي.حتي همين الان.
من يك جنين سقط شده ام,تو يك شيشه الكل غوطه ورم.
بدجوري حالت تهوع بهم دست ميده,وقتي يه پسر مست دست هام رو تو دست هاي عرق كرده و خيس اش ميگيره و خيلي عاشقانه ميگه,دوستت دارم...الان از تداعي كردن اش هم ميتونم بالا بيارم.
"سند جنايت پدر"و مادرم,سي ام تير,دو روز پيش ,بيست و دو ساله شد و خودخواهيِ اين دو نفر بد جوري به چشم خورد.

7/13/2004

تمام زندگيم بوي آمونياك ميده.
پروژه ام از بيرون و در حد مقاله خوندن و كار تئوري جالب بود,اما الان كه دارم روش كار عملي ميكنم,به شدت فرايندِ فرسايشي و مزخرفيه.هر روز و هر روز و هر روز.چهل و دو نمونه فقط بري يك تست.با پديده هاي جالبي هم اين وسط ميشه برخورد كرد.مثلا دانشجوي محترمي كه ديروز داشت پاش رو ميكوبيد رو زمين كه اينجايي كه شما بساط پهن كردين جاي منه!!!بريد يه جاي ديگه!حالا هرچي سعي كن بهش بفهمون كه آقا جان,ما داريم با اسيد كار ميكنيم و موادمون بخار سمي داره,بايد كنار پنجره باشيم ,تو كله اش نرفت كه نرفت كه نرفت!جالب اينجاست كه تنها مزاحمتي كه داشتيم,يه باريكه سيمِ همزن بود كه براي رسيدن به پريز بايد از گوشه بالايي بساط اين آقا رد ميشد!از طرف ديگه آب هم قطع بود.بايد ميرفتيم از دهِ پايين,ببخشيد دو طبقه پايين تر,آب مي اورديم بالا!من و سارا هم كه عين گدايان سامرا,دنبال ارلن ماير بوديم!آزمايشگاه سراميك هاي پيشرفته ي دانشگاه علم و صنعت,كه خبر مرگش قطبِ مواد كشور محسوب ميشه,از دارِ دنيا تنها يك ارلن داره!!!و ما براي كارمون حداقل به 4 ارلن احتياج داريم! از حق نگذريم,منظره ي پنجره هاي آزمايشگاه ,واقعا خوشگله,رو به كوه,شرق تهران هم زياد ساختمون بلند نداره و اونور هم به جنگل هاي شيان مشرفه,از طبقه چهارم واقعا همه چي خوب و سرسبز به نظر مياد...واي,وقتي به مراحل بعدي كارمون فكر ميكنم ,يه كم تنم ميلرزه.مراحل بعدي بايد با XRD و XRF و يه سري چرت و پرت ديگه كار كنيم كه مسئول هاش يكي از يكي عقده اي تر هستن.پريروز ميخواستيم با ايكس آر اف نوع ناخالصي كربنات كلسيم مون رو تعيين كنيم,آقا گفتن نميشه,ميگم چرا,ميگه چون اين ماده در اثر برخورد با هوا اكسيد كلسيم ميده و اكسيد كلسيم انبساط اش زياده,جا نمونه اي رو ميشكنه و انقدر ضرر ميزنه!سارا رفته از خانومِ ا.ميم يه نامه بگيره,خانم فرمودن الان دارن چاي ميخورن!بعدا بيا!يك ساعت چاي خوردنش طول كشيده,بعد هم غيب شده!البته من از اين خانم بيشتر از اين بد نميگم.همونيه كه ازم تقلب گرفت و بعد به روي خودش و من نياورد...بگذريم!
اي كاش يه كم كمتر كنه بودي.فقط يه كم.و اي كاش يه كم باهوش بودي.فقط يه كم.انوقت خيلي ساده ميفهميدي كه دارم مي پيچونمت.اي كاش من هم يه كم توانايي گند زدن بهت رو داشتم و صاف و پوست كنده ميگفتم برو حوصله ات رو ندارم.اي كاش و فقط يه كم.مطمئنم از اونجايي كه تو كنه ي با اعتماد به نفس و كم هوشي هستي و من هم به همون نسبت بي دست و پا در ابراز مستقيم,همه ي دنيا اين چند خط رو به خودشون ميگيرن,به جز تو

7/05/2004

غول چراغ هم حكايتي داره!سه تا آرزوي غيرقابل برآورده شدن ات رو براورده ميكنه,اما خودش نميتونه دستبندهاش رو از دستش باز كنه تو بايد آزادش كني.آياي آياي آي....
يادت هست؟از كبوتر هاي جَلد حرف ميزدي.كبوترهايي كه پرِ پروازشون رو ازشون گرفتن.كبوترهايي كه هر جا برن,بالاخره به "خانه"بر ميگردند.كبوترهايي كه حتي آرزوي سرزمين هاي دور رو هم از سرشون بيرون كردن.حتي آروزشون رو...
به يادِ ماهي سياهِ كوچولو...
Orkut..عضو بودن يا نبودن؟!وسوسه اين است!من هم به جمع اوركاتي ها پيوستم و به اين وسوسه پاسخ آري دادم!!!!!
اتفاقِ نسبتا ساده اي بود,از سرِ كمي بي دقتي يا شايد خستگيِ بيش از حدِ تحمل. ...با تمام صحنه ها و ديالوگ ها به شدت درگير ميشي,با فرازها بالا ميري و با فرودها ,پايين.با موزيكِ متن به پرواز در مي آئي و از جايي به بعد كاملا فراموش ميكني كه تو صرفا تماشاچي هستي و لحظه اي ميرسد كه" پرده فرو مي افتد"و تو,بايد سالن را ترك كني...اما اين بار با هميشه تفاوت كرد! در اين گير و دار,تمام چهار چوب صحنه,به واسطه ي كمي بي دقتي يا شايد خستگي بيش از حد,از هم فروپاشيد و همه چيز,عزيانِ عزيان.عرياني اي آنچنان تنفربرانگيز كه تا ابد يادآوري لذتِ صحنه را با لرزشي خفيف از انزجار همراه كرد.براي هميشه و تا ابد...اين يك اتفاق ساده بود,مثل همه ي اتفاقات روي زمين.

6/29/2004

ديشب تمام دو ساعتي كه خواب بودم,ACاتاقم روشن بود و من با يك ملافه پرپري زير باد خنك.تمام وقت,خواب آلاسكا و قطب شمال و جنوب وبستني يخي ديدم وبعضي جاها در آرزوي يك لباس گرم يا پتو!چون در تمام اين صحنه ها لباس خواب نازك ام همراهمي ام ميكرد!....كي بود ميگفت خواب منشا الهامه و از روح و اين حرفا مياد و به دنياي فيزيكي ربطي نداره؟!خدا رو چه ديدي!شايد فردا پس فردا راهيِ سرزمين هاي سرد اين كره خاكي شدم!

6/28/2004

گيج ميره.سرم گيج ميره.زلزله اس؟نه.ارتفاع من داره زياد ميشه.ميذارم روي هم.آهان.اينم يكي ديگه.فشارم افتاده؟همين الان يه عالمه بستني شكلاتي خوردم.گيج ميره.سرم داره گيج ميره.نه مال فشارِخون نيست.اون سرِ جاشه.دارم ميرم بالاتر.يكي ديگه.داره ميلغزه.تعادل اش كاملا ناپايداره.ميريزه.همه اش.از بالا تا پايين.بالاخره يكي از اين آجرها در ميره.بدجوري داره ميلغزه...حس ماجراجوييم داره ميگه بذار,يكي ديگه,بيشتر,يكي ديگه.با يك آهنگ ثابت,يكي ديگه.آياي آي!ميلغزه!لذت بخشه!آره,ميريزه,بد هم ميريزه,يه هو هورتي از اين ارتفاع پخش زميني.يك ...ميذارم.بازم ميذارم.مارمولك له شده!چار دست و پا از هم باز!يكي ديگه.كي ميريزه؟سقوط چه مزه اي داره؟ديوانگي.ديوانگي الان و...ممممممممممم.let's fuck the life!

6/27/2004

و يك بار ديگر,"مرا و هق هق مرا,در اين كشتزار رها كن."
براي مدتي,موهاي صاف ام با فرق كج,كه به گفته سپينود به صورتم جديت ميداد,را فراموش ميكنم و تلاش ميكنم به قيافه ي جديدم با موهاي مواج و ژوليده سفت و چسبناك از موس,عادت كنم.
هر بار,در اولين نگاهِ انها كه روزي مرا ميشناختند,ميميرم و دوباره,در چشمشان متولد ميشوم.هيوايي ديگر,هيوايي كه من نيستم.گاه به گاه,با به ياد اوردن كلمات تحسين اميزشان,راست يا دروغ,دل اشوبه ي خفيفي ميگيرم.شايد,واقعا,"وسوسه اين است".
جادوي طبيعت بود يا نياز مبرم روح خسته ي من به كمي رهايي؟نه آن مادر جاودانه است كه روزي بر دامن اش به اوج رسيدم,نه آن ديوِ منزوي مهربان.او هم گاه به گاه به تصاويري كه نيست مي انديشد و شايد اشتراك در همين حيراني بود كه به هم لبخند زديم...مجازي تر از مجازي.به زيبايي و سرمستي ام فكر كردم,به تمامي دود شد .دود.هيچوقت,هيچ چيز,وجود نداشته.

6/18/2004

ببين جانم,من ضريب نفوذام بالاست!براي اينكه به مغزِ استخونم برسي و تا اعماق مزخرفاتي كه تو سرم وول ميخوره پيش بري,بايد بتوني يك كم از سطح به داخل بيشتر نفوذ كني.نميتوني.هم اينجوري خودت رو خسته ميكني,هم ميشي بلاي جون من كه به طور مداوم داري سر و كله ميزني كه يه جوري بياي تو.نكن جانم!اينطور كه من دارم پيش ميرم حد اقل دو سه سال ديگه تو اين خونه مهمونتم.بيا دوست باشيم!حالا من از دهنم چند تا خاطره ي الواتي هام در رفت,دچار بحران هويت نشو!اخمات و وا كن.آفرين دختر خوب!اينجوري مثل برج زهرمار بر بر من و نيگا نكن.
و در آن روز خداوند براي انسان دو شانه آفريد,يكي سمت چپ و يكي سمت راست,تا هر زمان كه نياز بود آن دو را به موازات يكديگر بالا اندازد و زير لب زمزمه كند:به دَرَك.
مي گويد:"دوستت دارم"
و من
احساس ميكنم
در رحمِ تمام تنهايي دنيا
نطفه ام بسته شده.

اينجا,تصويري است
كه
من نيستم.

زيبايي,جايي آن طرف تر
فرسنگ ها پشتِ سرم
درست در نقطه ي گريزي
كه
هيچ يك از خطوط اش به من نميرسد
شكل گرفته.

آن صدا,صداي چه كسي بود؟
اهميتي ندارد.
مهم آن لحظه ي بكر بود,
لحظه ي "جان دادن"
در آن صدا
و سكوت كوتاهِ ممتد
و چند لحظه عرياني...

6/11/2004

خطرناك؟
سه بعد از ظهر,سخت ترين ساعت براي نفس كشيدن.ساعت سه بعد از ظهره و من در حال خفه شدن.

6/09/2004

من با تو"حرف"زدم.من با تو حرف ميزنم.چقدر تلاش ات در راستاي خارج كردنِ لباسهايم از تنم و برهنه كردنم,ترحم بر انگيز و در عين حال خنده دار است.من با تو حرف ميزنم و تو براي ساكت كردنم لب هايم را جستجو ميكني.خنده دار,خيلي خنده دار.لب هايم را با لبهايت به هم ميدوزي,اما با حضوري كه نيست چه ميكني؟لذت از تجربه ى ملموسِ "تهي"؟
جايي در انتهاي گيجي و در ابتداي دردي كه در سر شروع به اشاعه ميكنه و يك لحظه بعد,شوري خوني كه از بيني سرازير شده.روشنايي زرد رنگِ چند لحظه پيش رنگ باخت و به وضوح,درد,درد,درد.گاهي ليسدن خوني كه دور لب ها جمع شده به طرز خوبي آنچه هست رو ياد آوري ميكنه.

6/07/2004

باز از شراب دوشين در سر خمار دارم


نقطه-سرِ خط اي وجود نداره

6/06/2004

و وقتي ميفهمي از دست دادي كه خيلي دير شده.بد جوري خباثتِ ,اما اون روز اگر اومد,من يه جورايي لبخند خواهم زد!
گاهي خيلي ساده تر از اوني كه فكرش رو بكني شانس ات رو از دست ميدي.خيلي خيلي ساده.

6/03/2004

امروز با غروب ماه شروع شد.
للا-والري اشتاين,زنِ خاكستري پوشي كه پياده روي هاي بي وقفه اش تمام مردم شهر رو كنجكاو كرده بود,خيلي وقته كه مرده.خيلي وقته.
اخيرا فكر كردن به اينكه,مثلا امروز با بچه ها تو پيك نيك ميخوام چه آتيشي بسوزونم,خيلي برام هيجان انگيز ترِِ تا اينكه به اين فكر كنم دو سال ديگه كجاي اين دنيا هستم,تو يه كافه تو پياده روهاي پاريس يا مشغول بچه داري؟!

يك پيوست بي ربط:يارو طوري از بچه درا شدن حرف ميزد و طوري ميگفت دلش ميخواد بچه درا شه كه انگار داشت از داشتن يك جفت كفش حرف ميزد.چي تو كله ى ملت ميگذره؟
نميدونم.يه جورايي بي راه نميگي...با اين همه,"مرا كسي بدين ديار هدايت نكرده بود"...

5/26/2004

داغ كردي,قشنگ احساس ميكني از تو گوشات داره حرارت ميزنه بيرون.قلب ات به شدت ميزنه و هر آن ممكنه از قفسه ى سينه ات كنده بشه بياد بيرون.دست هات ميلرزه و از فرط فشاري كه فك هاي بالا و پايين به هم ميارن نزديكه دندون هات خوردِ خاك شير شه.فريادت به سرعت از قفسه ى سينه ات به حنجره ات ميرسه و ...ميزنه به شونه ات,سيگارش رو از گوشه ى لب اش برميداره و ميگه :
Breathe deeply.This too, will pass.
اِاِاِ؟realy?امممممممم...اينم كه شد يه brick ِ ديگه in the wall.اين ديوار كذايي يه روزي به بي ارزش ترين كلكسيونِ دنيا تبديل ميشه.

5/21/2004

دستهايم را به خاك ميسپارم..............................
چه اصراري بر توالي وجود داره؟...اينكه خوشحال هستم دليل بر اين ميشه كه گريه نكنم؟چقدر تهي بود,توهمِ به زانو در آمدن و به خاك افتادن.بغضي كه درنهايت گاه به گاه جلوي چشمانت را تار ميكند...
پاك اش ميكنم.قرار گذاشتيم اين وضعيت رو تحت هيچ شرايطي توصيف نكنيم.گاهي توصيف كردن به اصلِ لذتي كه تجربه شده به طرز جبران ناپذيري گند ميزنه.فقط يك جمله!اين همه بي انتهايي و مرموز بودن يك جا؟!

5/17/2004

موضوع ,انتخابه.هر چند دامنه ى انتخاب چندان وسيع و مطابق ميل نباشه و امكاني كه به واسطه ى اين انتخاب خواه نا خواه ايجاد ميشه ,كه ميتونه مورد استفاده قرار بگيره يا نه.همواره چيز هاي خطرناكي در كمين هستن.كليشه هاي رضايت و خوشبختي."اگر اين كار رو بكني و اگر در اين رشته درس بخوني و اگر سرِ اين شغل بري و اگر ...,خوشبخت ميشي و پشت سرش احساس رضايت خواهي كرد." فرمِ احساس رضايت كاملا بهت ديكته ميشه و ...بقيه اش كاملا قابل پيش بيني اِ!جراتِ لذت بردن و ارضا شدن و پذيرفتن مسئوليتِ بهايي كه داري بابت اش مي پردازي.گاها قسمتِ عمده ىاين بها,مربوط به مبارزه و شكستنِ قالب هاي ديكته شده است.مساله فقط نفس كشيدن ورفتن از خونه به محل كار و دانشگاه و برعكس ,نيست."زندگي",يه جايِ ديگه اس.اونجا كه وجود خارجي اش منوط به خودته.

5/13/2004

دليل و ماهيتِ حضور ات,كه به واسطه اش حضور پيدا كردي,از بين رفته و منتفي شده.كاملا منتفي.اما هنوز هستي.وجود داري.حاضري همچنان به بي دليل بودن ادامه بدي؟ميتوني دليل بتراشي.اگر به اش احساس نياز ميكني.نميدونم.
افسران و فرماندهان فاشيست براي اجتناب از شنيدنِ ناله ها و فريادهاي زندانيان در حال شكنجه,از موسيقي با صداي بلند استفاده ميكردند.(لذت شنيدن موسيقي و فرمان شكنجه توام.)...واي!چقدر كار دارم.باز هم امتحان ها.تكاليفي كه بايد تحويل بدم.امتحانِ پس فرداي ترموديناميك.انشاي فرانسه.پروژه ي متالوژي پودر.آخ آخ!ترجمه ها رو كي تحويل بدم.هنوز اين كتابه رو تموم نكردم,بايد به هاني پس بدم.جلسه ها!چقدر عقب افتادن.واي فاينال انگليسي رو چه كنم.اه!مباني برق رو هم كه خراب كردم....اي واي!اين دعواي تو خونه رو چه جوري جمع و جور كنم؟...ازدحام.بلند كن.بلند تر,آهان,بلند تر.خوبه.داره به حجمي كه بايد ميرسه.بيشتر كن.اين ازدحام رو بزرگتر كن,اندازه ي تمام قد ات.هنوز به يك متر و شصت نرسيده!جدي بگير.جدي تر.كارهاي مهمي داري كه انجام بدي.شلوغ اش كن.ژست آدم هاي گرفتار رو بگير.سعي كن كاملا در قالب اش قرار بگيري.آهان.خوبه.صداي اين ازدحام رو بيشتر كن...موفق شدي.ديگه نميشنوي.صداي فريادِ so what? ,تو اين شلوغي به كلي محو ميشه.محو ميشه تا خلائي ديگر كه اين فرياد با تمناي پر شدن, آرام بگيره و از تلاش و حركت ات, هر چند كاذب, احساس رضايت كني و به ياد بياري اون لذت هاي كوتاه اما تكرار نشدني و ناب رو و كنجكاوي تجربه ي تجربه هاي تكان دهنده.ياد اون فرمانده افتادم....هواي خفه ي بعد از ظهر و سكوت سنگين عصر رو چه كنم؟
همچنان يك جاي خالي براي اش وجود دارد.براي پر كردن اش,هر عصر,دم دماي غروب,گرگ و ميشِ هوا,روي سنگ قبراش گل ميگذاره.براي مرده گل بردن و به ياد مرده زندگي كردن.بالاخره بايد جاهاي خالي را پر كرد.اين هم براي خودش روشي است!!!!

5/10/2004

بازگشت به محيط جنيني.اين بار خودم در رحمِ خودم قرار گرفته ام ,نه با چشم هاي بسته ونه با پاهاي جمع شده در شكم.يك محيط كاملا عايق.دما:سي وهفت درجه سانتي گراد.

5/07/2004

اي دختران شاليكار
همه چيزتان گل آلود است
مگر ترانه هايي كه ميخوانيد
گفته بود:"از بين عكس هايم همين يكي را ميپسندم.خودم را در آن ميشناسم."و من جستجو كردم.من خودم را در جايي بين عمق و سطحِ نگاه اش جستجو كردم و...و خودي كه ديدم ,ديگر بازنشناختم.گفته بود:"...اما عرصه هايي هست كه آدم را به فكر واميدارد كه نكند در آن ميانه كسي وجود داشته ولي در واقع اين طور نبوده,كسي وجود نداشته."هيچوقت,هيچكس وجود نداشته.هيچوقت,هيچكس.بغض فرو خورده ي در حال پوسيدني كه سي سال پودر شدن اسكلتِ كلسيمي اش طول خواهد كشيد و از چشمانِ ديگري سرازير ميشود و مسرت كاذبِ حاصل.جستجوي كوتاه مدتي كه انتهايش به زانو هاي خودم ختم شد.نع!خرده بورژوا ها حق گريه كردن ندارند.گفته بود:"نوشتن مي تواند هيچ باشد. ... وقتي همه چيز به هم ريخته است,بيهوده نوشتن و خود را به دست باد سپردن نوشتن نيست,هيچ است."يك حضور صد در صد تهي.بدون صدا,بدون حجم.گاه به گاه با مرور اين "نوشته" ها ,خودارضايي هايي از سرِ اعتياد,برايم تداعي ميشود و تمام خستگي هاي تازه ام زيرزمين پسند ميشود.
من,باز هم در مركز اين "تهي"فرتوت ميشوم.ميفهمم كه اندامِ ناقصي ندارم و درخشندگي تابناكِ بعضي خاطره ها.اجير كردن گوركن ها كار سختي نبود.ترجيح دادم,صرفا نظاره گرِ حاصلِ قتل ام, در حالِ مدفون شدن باشم.اميدوارم فراموش نكنم به سنگ تراش يادآوري كنم به سنگ يادبود نيازي نيست.

5/06/2004

يك شكاف.يك شكافِ عميق...فازها در شرايط متفاوت وجود دارن,با هم فصل مشترك تشكيل ميدن,به واسطه ي فصل مشترك ها"خطوط مرزي"ايجاد ميكنن و مادامي كه روي خطوط مرزي حركت كني ميتوني دو فاز رو با هم, در تعادل داشته باشي.گاها نقاطي هم پيدا ميشه كه در اون چندين فاز در تعادل هستن.اما...اما اينجا,به جاي خطوط مرزي,شكاف هاي عميقي ايجاد شده.شكاف هاي عريض و عميق,با عمق زياد و سكوت و سياهيِ مسخ كننده...بدون حضور كوچكترين وضعيت تعادلي.حركت روي اين شكاف ها؟اساسا امكان تحرك اين رو وجود داره؟...كافيِ كه ...مممممممم,اوهوم,فقط كافيه كه بهشون فكر نكني.محو و دود و ناپديد.ن ا پ د ي د .وَ ن ا ب و د هم؟
تقريبا از هر ده دفعه اي كه ميام پشتِ ميزِ كارم ميشنم,هشت دفعه اين تپل-مپلِ مو حنايي رو ميبينم كه اومده پشت بوم و داره رخت و لباس آويزون ميكنه.پنج بار از اين هشت بار از خودم ميپرسم,"مگه اين يارو كارِ ديگه نداره؟!".احتمالا اگر اون هم ميتونست هر ده باري كه مياد پشتِ بوم,من رو ببينه,از خودش ميپرسيد,"مگه اين يارو كارِ ديگه اي غير از پشت پنجره نشستن نداره؟!"......فكر ميكنم نتيجه گيري هاي خيلي ها(مِن جمله خودم),از دغدغه ها و مشغوليت هاي بقيه همين فرم رو داره...

5/03/2004

پايِ چوبي.پايِ چوبي.خودشه!من و تو ,مثل دو تا لَنگ,عجيب براي هم احترام قائليم,كلاه از سر بر ميداريم و...از ديدارتون خوشوقت شدم!همچنين!لبخند.لبخند.به اميد ديدار!به اميد ديدار!
در نهايت جاي اميدواريش زياده.
در حالي كه هيچ "يك"ي,يك نيست و صد در صد ميتونه يك مفهوم ژنتيك باشه,نميفهمم ,اين قضيه خود گول زدن از كجا پيدا شده.
گاهي همه چي ميشه:"اِ!!همين؟؟؟؟؟"
.از اين سيستم كه صبح خواب آلو از رختخواب يك راست بري از خونه بيرون و شب عين مرده بياي بيافتي تو رختخواب ,حالم به هم ميخوره

4/30/2004

تارگتِ وا زده ها ,روح و ذهن ساده لوح ها ست.كافيِ فقط كمي ساده لوح يا ,وازده باشي...

4/29/2004

"يك تانگو,كه ميتونه با هيچكس باشه..."
child is born...
سرخپوسته,وقتي فهميد تمام اعتقادات متافيزيكي اش به واسطه ى داروهاي توهم زا ايجاد شدن,شبها,خيلي دير اومد پاي آتيش نشست-وقتي آتيش داشت خاموش ميشد و سرخي خاكستر اش مونده بود-.تمام موهاي بافته اش رو بريد,بازشون كرد و سپرد به باد.امروز چند تا تارِ موش رو كه به توريِ پنجره ام گير كرده بود,ديدم....
خيلي يكنواخت شده.لطفا يك اتفاق هيجان انگيز بر من نازل شَوَد.نقطه.

4/28/2004

توپ كجاست؟

4/27/2004

جريان؟آب؟خلاف جهت؟

4/26/2004

طوري من رو بوسيد كه يعني برو پي كارت.كاش كمي در باز كردن مردم از سر خودت با سليقه تر بودي!!!!
من,كاملا اتفاق افتادم.من يك اتفاق نيستم.احتمالا.
نميرسن.نميرسن.به اندازه ي بحراني نميرسن...باز هم تقابل انرژي سطحي و حجمي.
ها ها!شب امتحان,هر كاري كه عشقتون كشيد بكنيد و به هيچ جاتون هم نباشه.آخر شب اگه حال كرديد ,لاي دفتر -دستكتون رو باز كنيد يه نگاهي بندازيد كه اگر دوست داشتين,ورقه سفيد ندين.صبح به هيچ وجه از خوابتون نزنيد و تا لحظه ي امتحان هر كاري ميخواين بكنيد....چون چَرا؟واسه ى اينكه امتحان كنسل ميشه و شما هم كامپليتلي حال كردين و يه جائيتون هم نميسوزه!!امتحان امروز افتاد به چارشنبه ي ديگه!هي هي-ها ها!!

4/25/2004

clusterهاي عزيز من,رشد كنيد.نگذاريد سيستم به شما غلبه كنه.رشد كنيد و به اندازه ى بحراني برسيد.تبديل به nuclieusبشيد.در زمينه گسترش پيدا كنيد.بزرگ و بزرگ تر.سيستم رو متلاشي كنيد.متلاشي عزيزانِ من.
اگر روزهاي بي كاري نبودن,هرگز لذتِ كتاب خوندن ,شب امتحان با وقت بسيار محدود رو درك نميكردم!خيلي خوبه!كلاس هاي صبح رو به شدت بپيچوني كه,اوه!در س بخوني براي امتحان فرداو بعد,تمام صبح قصه هاي مدرن جنو پري بخوني!!!لذتي بردم!لطفا هر كس من رو نالان بعد از امتحان فردا ديد(اگر البته كمي از رو كاستم و نالان شدم!)يك دندت نرم نثارم كنه.متشكرم.

4/22/2004

به شدت به مدتي برهنگي نياز دارم.دوست دارم اين فيزيكِ زنانه رو مثل يك لباس از تنم در بيارم و در كمد بگذارم و تبديل به بك حضور كاملا فاقد جنسيت بشم.نگاه ها,لبخندهاو لرزش هاي خيلي واقعي.
دستهايم را مدفون خواهم كرد
روح بازي گوشم از تاب بازي بيشتر لذت خواهد برد...
كي تموم ميشه؟كي تموم ميشه؟كي تموم ميشه؟كي تموم ميشه؟كي تموم ميشه؟كي تموم ميشه؟كي تموم ميشه؟اصلا تموم ميشه.تموم ميشه؟تموم ميشه؟تموم ميشه؟تموم ميشه؟اگر ميشه,چه جوري تموم ميشه؟چه جوري؟چه جوري؟چه جوري؟چه جوري؟
سايه ام براي خودم كافيه كه هميشه دنبالمه.سايه ي تو زيادي سنگين اش ميكنه.بسه ديگه.يك سال پيش همين حدود ها هم داشتم داد ميزدم كه"مرا و هق هق مرا در اين كشتزار رها كن"

4/20/2004

و لحظه ى نامحتوم فرا رسيد.از خودت تصاوير متعدد ذهني ساختي و عملا در نقش قهرمان يك فيلم سينمايي خود ساخته قرار گرفتي و انقدر توش غرق شدي كه كاملا حضور واقعيت محو شد و حتي تونست اطرافيان رو تحت تاثيرِ عميقي قرار بده ...اما يك موجودِ دوست داشتني و ساده بعد از مدتي به شدت كشف ات كرد و آنچنان مواجه شدن با اين دروغ بزرگ سخت بود كه تصميم به نابودي خودت و كاشفِ فيلمِ خودساخته ات گرفتي.حالا من موندم با دو تا شماره تلفن ازتو و يك دنيا نگراني براي عزيزترين كه رفتارهاي وحشيانه و غير قابل پيش بينيت امنيت رواني اش رو كاملا صلب كرده...
outside,it's now raining,and tears are falling from my eyes
بيائيد مكانيزم هاي دفاعيِ خود را به شدت تغيير دهيم.فرموله شدن در كمين است...

4/19/2004

موهام كم كم داره بلند و بلندتر ميشه و براي خيلي "چيز"ها اين فرصت رو فراهم ميكنه كه دمبِ موهام رو بگيرن و با يك حركت, من رو از فضايي كه هستم بكشن بيرون.بالا ,پايين,چپ,راست.تو اين هير و بير دستِ خودم رو هم ميبينم!آآآآآآآي!ميخواين بكشين,بكشين اما انقدر محكم نكشين!فعلا فعلا ها تصميم ندارم موهام رو كوتا كنم.همين.
ممممممممم...ته اين فنجون دارم موجودي پر از بي شكلي ميبينم.اينجا رو ببين,اين لكه علامتِ تناقض هاييِ كه تناقض نيستن...حالا بهت توصيه ميكنم گاهي چشم هات رو ببندي و بعد نگاه كني,با دقت.
بند اومدن يك باره ي تنفس چيز غريب و تجربه ناپذيري نيست.در حال حاضر اين جي.دي.سلينجر عزيز داره با من چنين كاري ميكنه وضريبِ خل- مشنگيت ام رو داره به شدت ميبره بالا.البته بايد بگم كه وقتي داستان "عمو ويگيلي در كانه تي كات"رو با جمله ي"مگه من دختر خوبي نبودم؟"تموم كرد,كاملا فهميدم به يه چيز ها يي به شدت از دور نگاه كرده وحقيقتا ناظر خارجي بوده .دلم ميخواست ارتباطات در دنياي غير داستاني هم كمي به وضعيت "سلينجري"ميل ميكرد...ckoo-ckoo!پاشو عزيزم!صبح شده...

4/17/2004

يك صبح تا ظهر- موزه ي هنرهاي معاصر
پشت اين مجسمه كجاست؟جلوي اثر كجاست؟وناخوداگاهي كه فرم ها زاييده اش هستند.عدم درك تلاش ديوانه وارش براي توضيح و معنا كردن و تعبير .من مصداق خارجي نام ام هستم يا نامِ من نتيجه ي حضورام؟ وقتي چشم هاي جستجو گرش در حدقه ميچرخيد ژله ماهي هايي كه بي هدف با سرعت زياد در حركت بودند,برايم تداعي ميشد.تو جدا در تلاش هستي تا از تصاوير ذهنيِ من تصوير بسازي؟خلقِ چيزي كه وجود ندارد و منشا الهام كه كاملا محو شده, هست .بيشتر نامي كه به خود گرفته بود كنجكاوي دنبال كردن اش را به من ميداد."ببوس و بگو". وقتي با اين جزئيات آرايش صورت اش رو ديدم كمي چندش ام شد.نوعي مواجهه ي ملموس اما به شدت دروني.نمايان كردن اعتراض,آن هم انقدر مستقيم؟فرصت دقيق تر شدن كاملا از من گرفته شد...و اما آنچه در زمين پيدا ميكنيم."تا ابد تو را دوست خواهم داشت" و با پنجاه سطل مواد منفجره ى بسيار خطرناك آن را به تو ابراز خواهم كرد.

4/16/2004

دلم براي كسي,يا چيزي,يا حسي,يا موقعيتي كه اصلا نميدونم تنگ شده...اي كاش عكس العمل ام در مقابل بهار بهتر بود.تنگيِ نفس رو ميگم.احساس خوبي نيست ك به طور غير پريوديك نفس ات به مدت چند ثانيه آنچنان بگيره كه احساس روزگار سياه شدگي بكني!

4/13/2004

ordinary & extraordinary.
اين دو تا من رو ياد دو قطبي هاي موقتي و درنتيجه ى اونها,پيوند هاي واندروالس ميندازن...شايد to be continued.
Dont try to fix me,Im not broken!!!
چه كسي بود كه به من ياد براي مرده ها عزاداري كنم؟و من از كجا ياد گرفتم به اشيا به واسطه ي روزي كه به كسي تعلق داشته و به من هديه شده,خاطره و روح بدم ؟بي معني بودن خيلي نسبيه ,نه؟و چطور شد كه يادگاري شكل گرفت؟
فرزندي حاصل از هم آغوشي با يك" مرده" متولد شد ...

4/12/2004

كمي سو هاضمه ي فكري...

4/09/2004

بايد با صداي بلند اعلام كنم كه,جنون آني به پايان رسيد!به صرف يك فنجان قهوه ى بدون ترديد و اضطراب دعوت ات ميكنم.
من تب دارم
و
در حال سوختن در خنك ترين تب دنيا هستم ...
در خواب بلند بلند حرف ميزنم
و
به هذيان و توهم دچار شدم
يك وهم جديد!
توهمِ رهايي.
به اندازه اي اين خواب زيباست
كه
هذيان هايم ريتميك و آهنگين شده اند!!!
دستور ميدهم,تمامِ استامينوفن كدئين ها
از عرصه ى روزگار محو شوند!


بدون شرح و بدون ادامه.
يك موضوعِ كاملا قابل بحث در اينجا وجود داره و اون اينه كه :به كجا چنين شتابان؟؟؟؟!!!!! هوم؟به كجا؟!

4/08/2004

لمحه اي از رهايي,در يكي از اتاق هاي تنگِ دنيا...

4/06/2004

سيم هاي اين ساز به شدت نوك انگشتانم رو خراشيده.
ممممممم.از مزه ي خون خوشم مياد و گرماش
و من اين صدا رو دوست دارم...
اينجا نقطه ي پايانِ نوستالژيه...
If ya wanna leave ,take good care...
Gossip is the last refuge of people who have no lives

4/05/2004

لطفا از پوست شكلات ها,هر چقدر كه خوشمزه و لذت بخش و يا بد مزه و يا حتي خاطره انگيز باشند,نگهداري نكن!
-تق تق!
: كيه؟
- هيچكس...اين پنجره را هميشه باز نگه دار.
آنان كه بايد نميبينند و نميشنوند و آنان كه نبايد ميبينند و الهام ميپذيرند و طرحي نو مي آفرينند ...و اين تازه اول مصيبت و سو تفاهمه!
مي رقصم...

4/03/2004

.از بازگشت سولوژن خوشحالم.اين وبلاگ رو دوست دارم
با اجازه از پيمان و رعايت حق كپي رايت بايد بگم,يا به عبارت بهتر, بايد داد بكشم كه:تو من رو چي فرض كردي؟؟؟؟؟؟آخه ابله!با خودت نميگي فضا هاي فيزيكي ما انقدر مشترك هست كه در نهايت آنچنان دستت رو شه كه نشه هيچطوري توجيه اش كرد؟؟؟؟؟؟بي اندازه براي خودم متاسفم.البته ميتونم بگم يه جورايي خوشحال هم هستم.به موقع يه چيزايي رو درك كردم.بسيار به موقع. اون پيشي كوچولوهه كه دنبال گلوله ي كاموا ها ميدوئه,من نيستم.روشنه؟
"آدم هايي مثل تو همه جا پيدا ميشن,آدم هايي كه به خاطر نقص پاهاشون به پوتين هاشون سركوفت ميزنن."
آدم هايي مثل تو,مثل من,مثل بغل دستيت كه داره چرت ميزنه.تمام تلاش بر سرِحفظِ پوتين هاست...

4/02/2004

نبايد گذاشت خيلي از تجربه ها در ناخود آگاه خاك بخورن.جايي كه پاي مراتبِ خيلي شخصي مياد وسط بايد دقيق تر عمل كرد.(يعني من فكر ميكنم ,شخصا بايد دقيق تر باشم)مسئله يك مخلوط عجق وجق از احساس تعهد و مسئوليت وكرم و عادت و عكس العملِ ضعيف و حماقت و اين داستان هاست به تصويري كه كاملا آبستره است.البته بايد فهميد نفسِ كي داره از كجا در مياد و اونجا ,در چه دمايي قرار داره .ضمن اينكه به نظر مياد ديشب تو خواب بلند بلند سخنراني هاي افشاگرانه اي انجام دادم كه از صبح تا حالا در حال ترور شدن هستم.حالا هم بايد ديد لنگه ي كفشم كو كه ميخوام برم...

3/31/2004

من برگشتم!دلم ميخواد اين روحيه و انرژي اي كه سفر بهم داده رو,در جايي ذخيره كنم و هر وقت دوباره احساس كردم روحيه ام افت كرده به خودم تزريق كنم!واقعا به همچين سفري نياز داشتم.سفري كه من رو كاملا از تمام روزمررگي هام جدا كنه و فرصت فكر كردن به مسائل احمقانه رو بهم نده.همه چيز در اوج جديدي برا ي من قرار داشت!كوير,شوره زار ها,آسمون كوير در شب با ستاره هايي كه احساس ميكردي اگر دست دراز كني,توي دستت قرار دارن,معدن زغال سنگ,سكوتِ دشت,يوزپلنگ ايران كه فقط پنج يا شش تا از اون بيشتر باقي نمونده,ديدن تپه هاي آهكي كه پر از سنگواره و فسيله,واحه هاي كويري كه سبزي و زيباييش هوش از سرم برد و گل هاي لاله ي قرمز سفيد,مردم روستايي و هر كدوم با چند كيلومتر فاصله اما بينهايت فاصله ي فرهنگي و رفتاري...و يك عالمه تجربه ي جديدِ ديگه كه اگر بخوام درباره اش حرف بزنم تبديل به يك سفر نامه ميشه...در كنار همه ي اينها همسفر شدن با موجودات توپ و باحال خودش كللللليييي عالي بود.در راهِ برگشت انقدر با مارال و آنا خنديديم و مسخره بازي در اورديم كه خانوم پشت سري مارال در توصيف ما به همسرش گفت اينا چند تا دلقك ان(با صداي بلند!!!)اگر قرار باشه سفر نامه بنويسم,يك دوره ي چند جلدي از مسخره بازي هامون درست ميشه!هنوز وقتي يادشون مي افتم با صداي بلند ميزنم زير خنده!

3/26/2004

به ديدار مار ها و عقرب ها و شن هاي كوير ميرم!اميدوارم پنج روز عوض شدن محيط و تغيير آب و هوا,به تغيير حال و هوام هم كمك كنه و اين احساس خفگي مفرط از بين بره...دوست دارم تمام چيز هايي كه در اين مدت آزارم داده رو اونجا جا بذارم و با ارامش خوبي برگردم.تو اين مدت نه تنها خودم اذيت شدم,كه عده ي زيادي از دور و بري هام و غير دور و بري هام رو هم اذيت كردم و بعضا رنجوندم.ميدونم خيلي چيزها و خيلي ادم هايي كه برام ازار دهنده بودن رو نه ميتونم عوض كنم و نه ميتونم از زندگيم بيرون بندازم يا نديده بگيرمشون.اميدوارم انقدر ارام بشم كه بتونم كاملا بپذيرمشون بدون اينكه اذيت شم و اذيت كنم....
از اين داستان هاي رمانتيك-دراماتيكِ من كه بگذريم,اي كاش ميتونستين بياين و من رو در وجنات سفر ببينيد.يك جانور چهل و هشت_چهل و نه كيلويي با يك متر و شصت سانتي متر قد,با يك كوله ي گننننننننننده و كيسه خواب,تركيب بسيار مضحكي ايجاد كرده!بيشتر يك كوله ي هفتاد ليتريِ خرسِ كه يك جونور بهش اويزونه!!!تا حالاش كه علاوه بر خودم,هر كي منو ديده از خنده فروگزار نكرده!

3/25/2004

بايد يك بار هم كه شده از اين قاضيان عزيزِ دادگاه خانوادگيمون بپرسم ,چرا از محكوم كردنِ من ,به دفعات ,به خودخواهي(البته به نظر اونها نوع غير قابل تحمل اش)خسته نميشن؟!...احساس مالكيت داشتن روي يك عنصر مختار چندش آوره.
نه.در اين نوع برقراري ارتباط هيچ جايي براي خودم پيدا نميكنم.ترجيح ميدم سيگار به دست ,از دور اين كارزار ارتباطي رو نگاه كنم!
و امان از وقتي كه اين نارسيسم ارضا نشدني ميشه ...من يك عارف نيستم!به فيدبك احتياج دارم!فيد بك نميدي؟اصلا نداري كه بدي؟به درك.برو با اون عشق پوسيده ات كه ازش بوي گند عرفان مياد حال كن.(البته همه ي اين داستان ها رو با يك هق-فين حسسسابي گفتم!)

3/24/2004

بيش از حد در خودم فرو رفتم.
Is there anybody out there?
امروز wet'n'wild يك ساله شد...
wet'n'wild تمام روزمررگيِ منه.دقيقا به اندازه ي رژ لبيه كه هر صبح وقتي از خواب پاميشم به لب هام ميزنم...با مارك wet'n'wild ...

3/21/2004

تجربهُ بودن-نبودن بين گل هاي خودرويِ وحشي,با پررنگ ترين زردِ دنيا...
مكاشفه اي كه اگر به نتيجه برسه,نه تنها نيم نگاهي به نتيجه اش نخواهم كرد كه خواهم سوزاندش...لذت و لذت بردن خيلي خيلي شخصي تر از چيزيه كه به نظر من مياد.لذت رو در جزئياتي ديدم كه حيف ام مياد دركلمات بريزمشون.
بايد اعتراف كنم كه گاهاً به او,به خاطر خودتخريبيِ آگاهانه اش حسادت ميكنم.تفاوت فاحشي با هم نداريم.يك هيچِ بزرگ كه هر از گاهي پشت و رو ميشه.
روي پل ايستاده بودم.با جريان آب اومد و به من رسيد و از پشت سرم رفت.هيچ ايده اي ندارم چي شد و كجا رفت.گم وگور.صداش همواره در من حضور داره.هنوز, گاهي, وقتي به خودم در آينه نگاه ميكنم,از خودم ميپرسم:من فانتزي ام؟!

3/18/2004

دلم ميخواست دستگاهي وجود داشت,درست مثل وسيله اي كه براي سقط جنين هاي بيشتر از سه ماه وجود داره-جنين رو از داخل رحم وكيوم ميكنن و بيرون ميكشن,قدرت مكش انقدر زياده كه هيچي داخل رحم باقي نميذاره-.دقيقا به دستگاهي با همين قدرت مكش نياز دارم.تمام چيزي كه هستم,تمام چيزهايي كه "من"رو ساخته,تمام محيطي كه در من عكس العمل ايجاد كرده_همه ي عكس العمل ها و بقاياي به خاطر مونده-تمام اشنائيت ها و همه و همه رو از درونم وكيوم كنه و بيرون بكشه و من خاليه خاليه خالي از همه چيز شروع به تجربه كنم.دوست دارم اينجوري وارد سال هشتاد وسه شم و بيست و دوسالگي رو پشت سر بذارم.اينطوري حتي بيست و دو هم كاملا مفهوم خودش رو از دست ميده.بدجوري به اين همه خالي بودن از همه چيز-دقيقا همه چيز-نياز دارم.دوست داشتم مغزم هيچ دركي از آينده نداشت و فانكشني به نام حافظه در اون كار نميكرد.خيلي اتفاق ها به خودي خود مي افتن ,ميگذرن و فراموش ميشن,اما اثري كه به صورت يك سري پالس حسي به جا ميذارن,گاها از خود اون پيش امدها پررنگ تر هستن.بيشتر دوست دارم اين بقاياي حسي از من خارج شه ...يك چيز خيلي سفت داره به شدت گلوم رو فشار ميده و تنفس رو سخت كرده...
ميدوني چيه؟هيچوقت دوست ندارم جاي تو باشم.هيچوقت.تمام تلاشت (احتمالا به طور ناخود اگاه)روي اين موضوع متمركز شده كه كثافت هاي درونت رو با ايجاد تنفر در اطرافيانت,تخليه كني.اما بايد بهت بگم بيشتر از اينكه در من تنفر ايجاد كني,احساس دلسوزي براي يك ادم خيلي بدبخت رو در من تداعي ميكني.گاها به شدت دلم به حال بيچارگيت ميسوزه عزيزم.ترحم.البته به عقيده ي من هر چه اين كثافت ها تخليه بشه بهتره,اما اگر جدا قصدت ازار دادن توسط ايجاد تنفره,بهتره مدتي با هم صحبت نكنيم.نظرت چيه؟
فوبيا از ازدحام و جمعيت وجاهاي شلوغ.وقتي امروز در پياده روهاي شلوغ خيابون راه ميرفتم,يك لحظه كاملا مغزم قفل شد و به طرز بدي نفس تنگي گرفتم...اين هنگ كردن لحظه ايه فيزيكي و رواني كمتر از دو ثانيه طول كشيد اما...نميتونم دقيقا بگم خوب يا بد بود,فقط ميتونم بگم عجيب.اولين بارم نبود اينطوري ميشدم,اما اولين بارم بود كه انقدر محسوس و پررنگ اين اتفاق برام افتاد.اوهوم.فوبيا بهترين اسمه.

3/17/2004

پروژه ي جديد:به كانگورو فكر نكن.
خوب.وقتي به قسمت عمده ي ابعاد چيزي كه آزارت ميده تسلط داشته باشي,ميتوني در عرض سه سوت يا كمي بيشتر خودت رو جمع و جور كني.حال الانم با حال ديشب اين موقع قابل مقايسه نيست.تا قبل از شروع مهموني چهارشنبه سوري,انچنان سرما و انجمادي در من وجود داشت كه فكر ميكردم هر آن ممكنه نفسم بند بياد.احساس ميكردم در عمق دو هزار و پونصد متري سردترين اب دنيا هستم...اما الان,حداقل سرم از اب بيرونه و دارم براي رها شدن از اين انجماد مطلق تلاش ميكنم.دارم ياد ميگيرم خودم رو درگير و معطل مسائل جزئي اما انرژي گير نكنم...اگر بتونم اين توانايي رو در خودم كاملا ايجاد كنم,فصل جديدي در زندگيم شروع خواهد شد...

3/15/2004

خيلي ساده اتفاق مي افته.ساده تر از اوني كه بشه تصور كرد...تمام توهمات در عرض چند ثانيه فرو ميريزه.توهماتي كه مدتها باهاشون زندگي كردي ...و بعد منظره ي اين شهر شلوغ و شهرونداني كه مثل خودت كاملا مسخ شدن...و بعد انچنان سرمايي وجودت رو ميگيره كه تحت هيچ شرايطي نميشه توصيف اش كرد.سرمايي كه اهسته اهسته سعي كرده بودي فراموش كني و اتفاقا گوشه اي از همين توهمات ,نابودي همين سرماي دروني بود,و وقتي كه اين موهومات رفتند ...دوباره سرما و سرما وسرما...احساس ميكنم يكي از مرگ خورهاي "هري پاتر"لب هام رو بوسيده...سرد و لزج.اوه!نه نه!صبر كن!لطفا من رو جزئ دسته ي اونايي قرار نده كه وظيفه ي خودت ميدوني بهشون توجه كني و راهنمايي ها و ارامش بي بديل ات رو نصيبشون كني.باشه؟
جديدا هيچ چيز يا هيچ كس يا هيچ اتفاقي آنچنان من رو به هيجان نيورده كه بتونم درباره اش بنويسم...البته اتفاق كم نيافتاده.دروني و بيروني.اما من رو سر هيجان نياورده....البته به جز اين دختره كه شاهكاره.هنوز رو دلم مونده كه يك بغل خييييييييييييييييلللللللللللييييييي محكم بكنمت و بعد هم تا جاي كه ميتونم بلند برات داد بزنم :congrats
من اگر آدم كمي تا نسبتي متمول بودم,حتما عكس العملم در برابر استرس هاي رواني,خريدِ الكي بود.يعني از اون دسته از آدما ميشدم كه هي راه به راه خرج ميكنن.اينو امروز فهميدم.بعد از اينكه از شقايق برگشتم,رفتم يه سر كلاس زبانم,در كمال تاسف و شرمندگي فهميدم كه مشروط شدم,انقدر بهم فشار اومد رفتم دو تا لاك خريدم!هفته ي پيش هم يكي ديگه خريده بودم!خوبه باز ادم مفاسي هستم...!!!نميدونم اگر اين داروخونه ي قانون سر راهم نبود چي ميخواستم بخرم؟!
از لحاظ اب و هوايي كاملا هنگ كردم.برف از كجا پيداش شد؟!درسته كه من عاشق هواي برفي و ابري و گرفته ام,اما من كم كم داشت اب و هوام بهاري ميشد و حساسيتم شروع شده بود و لباس گرم ها داشتن فراموش ميشدن!چي شد؟اگر الان اعصاب گلي شدن داشتم,يه كم با لباس كم ميرفتم بيرون از هنگيدگي در بيام.
دچار ترس از وقت كم اوردن شدم.كار خاصي هم ندارم...
مزخرف و خسته كننده ام.

3/11/2004

نه.هيچي در اين باره نمي نويسم.نوشتن و حرف زدن و فكر كردن,آناليز كردن و توهم و رويا بافي و از همه مهم تر,هر تماسي در اين مورد رو كاملا تحريم ميكنم.اگر بازم يكي از اين كارا رو كردم ,ايششالا,از هر قورباغه اي زشت تر شم!
پرسش هايي مثل "چرا گريه ميكني؟"يا "چرا ميخندي؟" يا هر چيزي در اين مايه,به نظرم كمي احمقانه مياد.البته در مورد احمق بودن يا نبودن فرد سوال كننده از روي اين پرسش نميشه نظر دقيقي داد!

3/05/2004

يه وقتايي هست كه دلم به شدت ميخواد يقه ي خودم رو بگيرم,خودم رو محكم بچسبونم به ديوار و در فاصله ي دو ميلي متري صورتم تو چشمهاي خودم نگاه كنم و داد بزنم:زنيكه! وقتي يه كاري رو كردي,انقدر بررسي اش نكن و بعد هم خودتو به خاطرش سرزنش نكننننننننننننننن.
بين اين همه ادم كه همگي لباس تنشون,برهنه بودن غير عادي محسوب ميشه و اگر برهنه باشي كمي حس ازاردهنده همراهيت ميكنه.گاهي "زيادي"خودم هستم.نه منظورم قهقهه هاي بلندم نبود...
لطفا من رو در يك رمانِ صد صفحه ايِ ساده و احمقانه جا بده.لطفا من رو در يك فيلم هاليووديِ يك ساعت و نيمه ي مسخره بذار.لطفا منو تبديل به يكي از لي لي پوتي ها كن.لطفا يه كاري كن كه هيچوقت بچگي هام چشم هام رو كور نكنه.لطفا به جاي من يك درخت تو خونه بكار كه هر روز مامانم ابش بده و از رشدش لذت ببره.لطفا من رو تموم كن.لطفا هيوا تموم شه.اين كارا رو ميكني؟
چيزها يا مسائل يا مراتب و يا...ي كوچيكي هستن كه انگار ساخته شدن تا انرژي و وقت اساسي از ادم بگيرن.بسه ديگه‍‍.نه؟

3/04/2004

در رويايي خودم را با تفنگي كشتم.بعد از شليك بيدار نشدم,اما خودم را ديدم كه مدتي همان طور آنجا دراز كشيده بودم,تنها بعد از اين بود كه بيدار شدم.

از والتر بنيامين ممنونم كه با اين پاراگراف اش تونستم حق مطلب دربارهُ خودم روبه خوبي احساس كنم.
دلم ميخواد ميتونستم صدا ها رو بنويسم...

2/29/2004

فشار ها و نوازش هاي "دستان هرزه"
نه تنها لذتي به من نميدهند
كه
تمام لذتم را ميكشند.
اگر ميلرزم,لرزش حاصل از اشمئزاز است.

جستجوي انگشتاني كه
صرفا لطافت فيزيكي را ميخواهند,
روز ي هزار بار
مرا,ميميراند.

من,بدون هيچ حضوري
من,بدون هيچكس
عاشق شدم.

مرا به جرم عاشقي
سنگسار خواهند كرد.
من ,
با صداي آهسته
زمزمه وار
و
زير لب
خواهم گفت:
"دوست ميدارم".

2/28/2004

من درد دارم
من درد دارم
من در انتظارم
من جنيني در خود فرو خورده دارم
كه گهگاهي ,با چنان شتابي رشد ميكند
كه هر آن انتظار تولدش را ميكشم.
امشب هم
باز هم امشب
درد دارم و انتظار ميكشم
انتظاري كه انگار
هيچوقتِ هيچوقت سر پايان ندارد
من با اين تولد خواهم مرد...
هراس از مرگ و دردناكي رشد اين جنين و ميل به رهايي از اين درد
تركيبي آنچنان متناقض ميسازند
كه
گاهاً فكر ميكنم
سرنوشتم چيزي جز پوسيدن در اين مانداب مرطوب
نخواهد بود.
نه.تنهايم بگذار!
حتما جز درد كشيدن يا مردن راه ديگري هم هست....
و كمتر چيزي
انقدر
برايم ملموس است.
با چند كورسوي كوچيك شروع شد ,كم كم بزرگ تر و روشن تر شد و بعد رنگ گرفت و بعد دست نيافتني به نظر اومد و بعد من رو حريص تر كرد."زيبايي مال توئه اما از آن تو نيست".من حق داشتم كه از اين توده ي رنگي مبهم لذت ببرم,اما از آنِ من نبود و لذت بردم اما ...اما كم كم تبديل به يك اسطورهُ نقلي و بي آزار شد ,موازيِ لذتي كه ميبردم. و بعد محو اش كردم و لذت رو تجربه كردم و ناديده گرفتمش و ناديده گرفته شد و بعد دوباره ...دوباره پررنگ تر از قبل مثل يك سطل رنگ به زندگيم پاشيده شد.نه قابليت ناديده گرفتن نداشت!و بعد تركيب جالبي ايجاد شد و بعد آهستگي و آهستگي و ترديد و ترديد و ترديد و بعد در يك وضعيت باور نكردني همه چيز آنچنان پشتِ هم قرار گرفت و در يك آن ,چه موسيقي زيبايي سراسر وجودم جريان پيدا كرد ,با فراز و فرود هاي مختصِ اين زيبايي.... و بعد دوباره همان ترديد هميشگي .ترديدي كه انگار هيچوقت ,دقيقا هيچوقت , نميخواد سايه اش رو از سرم برداره.ترديدي كه بهم جون ميده و گاه به گاه زنده نگه ام ميداره و بعضي وقتها كاملا خسته ام ميكنه و حوصله ام رو سر ميبره و اين آستگيِ بعضا احمقانه.... هي!من دارم با تو باي - باي ميكنم!

2/21/2004

دانشگاه ترتيب اين بازديد رو داده بود.بازديد از خط توليد(بيشتر روند كاري و دستگاه ها بود)يك كارخانه مانند.جايي بيرون شهر بود و عده ي زياذي مشغول به كار.حتي پريسا,هم ورودي ام از دانشكده كامپيوتر,حتي اون پرستار شبه بيمارستاني كه مامان توش بستري بود...من و آنا واِلي با هم بوديم.اول اجساد تو كيسه هاي سياه آورده ميشدن و بعد تحت يك پروسه ي خيلي طولاني شسته ميشدن و بعد در ديگ عجيبي ميسوختن.اجساد متعلق به انسان هايي بود كه به نوعي جنايت روشون اتفاق افتاده بود يا كساني كه كَس و كار نداشتند.اينجا بود كه فهميدم در تهران همه ي اجساد دفن نميشن و عده ي زيادي از مرده ها در اين كارخانه سوزانده ميشن.فرايند كار واقعا وحشت آور بود,در همون صبح تا شبي كه ما مشغول بازديد بوديم,چندين جسد آوردن.جسد اول متعلق به دختري بود كه به طرز فجيعي خودش رو موضعي سوزونده بود و بعد هم به طور كلي خودسوزي كرده بود.جسد بعد مال يك مرد ميانسال خيابان گرد بود و به علت نامعلومي دست راستش در حال پوسيدن بود.جسد بعد متعلق به پيرزن شصت و سه ساله اي بود كه همون روز شوهرش زير بارون پوست بدنش رو كنده بود و اون در اثر دردناكي اين كار مرده بود.بوي خاصي در فضا بود و تمام كارخونه سبز-سياه بود و كاركنان تماما سفيد پوش.تمام ديگ ها رو ديديم تا به آخرين قسمت رسيديم.يك دو راهي كه سمت راست راه خروج بود و سمت چپ آخرين مرحله ي سوزاندن اجساد و در هر دو مشابه .يكي از كاركنان راه رو به من اشتباه نشون داد و در ديگ جسد سوزي رو برام باز كرد و انتظار داشت من خودم رو در ديگ تاريك و بخار آلود بندازم كه مهندس ناظر كارخونه رسيد و راه درست رو بهم نشون داد.گرچه بايد همونطور شيرجه وار از اون دريچه خارج ميشديم.بعد از اينكه خارج شديم اسم و مشخصات كاملمون رو يادداشت كردن .از مهندس پرسيدم چطور دولت اجازه ي چنين كاري(سوزاندن مرده ها)رو به شما داده؟مگه سوزاندن خلاف شرع و اسلام نيست؟جواب داد هر جا شرع هست كلاه شرعي هم هست.ما از اون كلاه ها استفاده ميكنيم(!!!)وقتي خارج شديم,هوا تقريبا تاريك شده بود و بارون شديدي مي اومد.....واقعا براي دو ساعت استراحت خواب خوبي نبود!وقتي از خواب پاشدم حالم بد تر از وقتي بود كه ميخوابيدم.هنوز تصوير جسد هاي درب و داغون داره جلوي چشمهام رژه ميره...

2/20/2004

فكر نميكردم.اصلا تصور هم نميكردم كه اگر يك بار ديگه,بعد از اين همه وقت ,دوباره اونجا رو ميديم چنين عكس العملي نشون ميدادم.وقتي اونطور اشك براي يك دقيقه جلوي چشمهام رو گرفت و همه چيز رو تار كرد,حقيقتا خودم از خودم غافلگير شدم...

2/16/2004

standing by the corner
and
try to forgive the whole childish fears...
try to heal these all wounds...
this pain is just too real...
your presence is bothersome...
leave me alone.
چه زندگي آنالوگي...
چرا؟
كي اينجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هي!پرسيدم كي اينجاست؟

2/15/2004

خيلي ساده اس!حالم خوبه!البته عجيبه,چند روزي هست نطق ام كور شده و از روان پريشاني هام ظاهرا خبري نيست...تعطيلات خوب بود.كاملا بي خيال همه چي شدم و صرفا خوش گذروندم ضمن اينكه هيچ درسي رو هم در كمال تعجب نيا فتادم و مشروط هم نشدم!كسايي كه در جريان مشنگ بازي هاي اين ترم ام بودن ميدونن اين بيشتر شبيه معجزه اس!امروز هم كلاس ها شروع شدن.خوشحالم كه اين ترم با جوجه هه كلاس دارم.هورا!فردا هشت صبح متالوژي پودر داريم با هم.انگيزه دارم برم سر كلاس.گرچه جوجه هه خيلي جديه و نميشه دلقك بازي در اورد!من آدم بشو نيستم كه نيستم.اااااي,پينوكيو جان...
داشتم با آ حرف ميزدم,وسطش گفت كه اي يارو تلفنت رو ازم خواسته منم بهش دادم ,باهات كار داشت.اولا سه رزو طول كشيد تا يادم اومد اين كيه!بعدش هم كلي فكر كردم اين با من چه كاري ميتونه داشته باشه؟احتمال دادم كه يه كار درسي مرسي داره يا ميخواد از دپارتمان عمران دانشگاه ما يه اطلاعاتي بگيره يا هر چيزي تو اين مايه ها.دو سه ساعت بعد خودش زنگيد,اولا دو ساعت لوس بازي كه من كي ام و حدس بزن و من كي باشم خوبه و...ساير ننر بازي ها.(صداش شبيه يكي ديگه از دوستام بود كه صد ساله ازش بي خبرم و داشتم فكر ميكردم كه شايد اونه كه با اين ننر بازي ها سو تفاهم بر طرف شد!)دو ساعت ور زد كه ولنتاين مبارك و ديشب زنگ زدم نبودي و من بي كس و كار تو خونه تنها بودم واينا.منم همه اش منتظر كه ببينم چي كار داره.اتفاقا حدسم خيلي بي راه نبود!از دانشكده ي عمران اطلاعات ميخواست,اما چه اطلاعاتي!آمار يكي از دختراي 76ي رو از من ميخواست!بعدش هم كلي توضيح داد كه سو تفاهم نشه براي يكي از دوستام ميخوام كه در حال حاضر با اين خانوم ارتباط كاري دارن!!!!اگر يه كم با هاش صميمي تر بودم صد در صد رو سر خودش و دوستش استفراغ ميكردم.ابله.بهش ميگم خوب به دوستت بگو بره مث آدم باهاش حرف بزنه اين بامبول و بازي ها رو نداره كه؟ميگه نه,يارو دوست نداره سنگ رو يخ شه و نه بشنوه....اي ووووااااااااااااااااي!كلي نشستم براش رجز خوندم كه دادش من اين اشتبااااااااااااااااهههههههه.تقريبا به شدت مودبانه به هيكل اش گند زدم,تازه خوشش اومده!گير داده كه بيا با هم يه شب شام بريم بيرون من از اين بحث ها خوشم مياد!در اين موارد حرف بزنيم!يكي به اين پروفسور بگه كه اشتباهه!...هيچيه هيچي,كلي خنديدم!
هورا.ديروز كلي كادو گرفتم و الان هم دارم باهاشون حال ميكنم.اصولا ولنتاين پديده ي بي ربطيه,اما حسن اش اين بود كه ديروز با بچه ها دور هم جمع شديم و كلي خنديديم و به هم كادو داديم.بهانه ي خوبي بود...جاي نادر هم حسابي خالي بود,خيلي خورد تو حالم كه نيومد.
اين بود گزارشي ناقص از احوالات بنده.

2/09/2004

روي آب دراز كشيدم.نيمي از بدنم زير آب و نيم ديگر روي آب.صورتم كاملا بيرون از آب و به راحتي نفس ميكشم.من براي تنهايي هام دنبال دليل و توجيه نميگردم.من از تنهايي ام خيلي لذت ميبرم...دوست دارم كاملا برهنه جلو برم.دوست دارم بي واسطه لذت ببرم يا رنج بكشم... ميخوام خلسه ي لحظه هايي كه روي آب دراز كشيدم رو رها كنم,از آب و تجير هاي شيشه هايي دور شم و سوز و سردي باد رو تا عمق ريه هام فرو بدم.خيلي عميق نفس بكشم...maybe its out there ...
يادم مياد قبلا ها كلي از وقتم رو به تحسين و تمجيد كسايي ميدادم كه اصطلاحا بهشون ميگن آدم هاي بزرگ.ازشون براي خودم الگو و اسطوره مي ساختم و آرزو ميكردم مثل اونها باشم و اين منوال كم كم برام به صورت عادت در اومده بود...يادم نيست چطور شد كه دست از اين طرز فكر به درد نخور و خلاقيت كور كن برداشتم.به هر حال,خوشحالم كه اين دوره تموم شد...امروز تو هنرهاي معاصر "مميز"سخنراني داشت.پديده ي جالبيه براي خودش و به نظر موجود مثبتي مياد.از شنيدن حرف هاش لذت بردم,اما ...اما خوشحالم كه ديگه مثل قبل به چنين موجوداتي نگاه نميكنم و براي عقيده ي خودم ارزش قائلم و روي قسمتهاي به درد بخور حرفهاش صرفا فكر ميكنم و براي خودم تجزيه تحليل ميكنم.(به درد بخور از ديد من, نه به طور كلي .منظورم قسمتهايي از حرفهاشه كه در محدوده ي شعور و آگاهي من قرار داره!)اگر دو سه سال پيش بود ,بعد از سخنرانيش ميشدم چاكر و مخلص در بست يارو!و صد سال گير ميكردم روي حرفاش و سعي ميكردم يه جوري تجربه هاش رو بچپونم تو زندگيم!...آخيش كه دست از اين مچليت بر داشتم.بماند كه هنوز مچل خيلي چيزاي ديگه هستم!...از همه ي اينا كه بگذريم,دختر اين آنتون بيكه عجب جانوريه!پوستر هاش مقاديري ديوانه كننده بودن وخودش هم آدم گوگولي به نظرم رسيد."جسم و روحش" كه سه متر و نيم پرتم كرد اون طرف تر...از توانم خارجه كه تصوير اين اثرش رو توصيف كنم.
از بعضي پالس هاي نورون هاي موجود در كله ام بوي تعفن و پوسيدگي بلند ميشه. البته گنديدگي اصطلاح بهتريه.بايد يك پروژه ي خانه تكاني رواني براي خودم تعريف كنم و دِد اندش رو هم طولاني نذارم.يه چيزايي ظاهرا بي اهميت به نظر ميرسن اما عملكردشون درست مثل تمپرري اينترنت فايلز هست!...راستي,پروژه جستجوي سيب رو هم تعريف كردم و شروع هم كردم و داره به جاهي خوبي ميرسه.البته اگر اين اخلاق گند و مزخرفم يه هو همه چي رو هري خراب نكنه و منو سر جاي اولم برنگردونه.مثل اينكه در دم و دستگاه ما سيب موجوده!:D

2/07/2004

جمعه اي كه در ذهنم گذشت:
ديوانگي و جنون. به سمتم بازميگردند. واقعي تر از هميشه. علف هاي خزان زده كه انگار يك باد خيلي شديد لابه لايشان گير كرده... من,دوباره,تجلي يك رويا يا احساس شدم. توده ي بخار آب. فقط توده ي بخار آب اما من زيبا ميبينمش. يك سوال! چطور اسب هاي وحشي ات را در خطوط محو صورتم پيدا ميكني؟ روي شاخه هاي خميده ي يك درخت با خودكار قرمز بدرنگي يكديگر را تصحيح كرديم! نمره اي كه به من داده شد برايم از اهميت ساقط است. من لذت را جستجو كردم... من براي "خود"بودنم, نيازي به تاييد كسي ندارم! من و تو از زيبايي تجربه هاي متفاوتي داريم. هيچكدام ما"بودن"را يكسان تجربه نميكنيم. من تصور ميكنم نيازهاي من هستند كه ميزان جاه طلبي هايم را تعيين ميكنند. پرواز براي من هيچ چيز را تداعي نميكند. هيچ چيز. چيزي را بايد به خاطر سپرد؟ هيچ چيز يك بار "ديگر" براي من تكرار نخواهد شد. اين جنون مرا به اوج خواهد رساند و محكم به زمينم خواهد زد. محافظه كار بودن يا نبودن؟! مسئله و وسوسه,به اتفاق,اين است!

2/05/2004

حقيقتا لحظه ي تكان دهنده اي بود.لحظه اي كه يك نوشته ي طولاني رو بعد از اديت كردن و اماده كردن براي پست,بي هوا پاك كني.هنوز باورم نميشه اين پست نازنين رو با دستهاي خودم نابود كردم.....واقعا گيج بازي تكان دهنده اي بود!!!

2/02/2004

روز استراحت و نفس عميق.امروز روز دوست داشتني اي بود و هوا هم ابري و مزيد بر علت!حوصله ي احد الناسي رو نداشتم و خوب با نرفتن همراه بچه ها به گلاب دره و تصميم هم خونه اييهاي عزيز مبني بر صله ي ارحام,خلوت و تنهايي مطلوب فراهم شد...امروز روز استراحت بود.هيچكس رو دوست نداشتم,از هيچكس متنفر نبودم,موزيك پرت يا عالي گوش نكردم,فكر خاصي نكردم,كتاب نخوندم,گريه نكردم,دلم هيچ چيزهيجان انگيزي نخواست,دلم هيچكسي رو نخواست,با كسي احوال پرسي نكردم,نگراني هام نگراني هاي كوچولو موچولو بودن,اگر دست به هر كاري زدم از روي وظيفه نبود,از هيچ چيز لذت نبردم و هيچ چيز رنجم نداد...امروز روز استراحت بود.به اين سكوت و سكون احتياج داشتم. ... خورشيد داره غروب ميكنه.از محاسن زندگي در واحد غربي يك ساختمون اينه كه اگر عاشق غروب خورشيد باشي خيلي واضح ميتوني عصر ها لمسش كني,وقتي نور نارنجي رنگش روي ديوار مقابل پنجره پخش ميشه و تو سايه ي سرت رو در مركز اين نور نارنجي ميبيني و ...يك هو بنفش ميشه و تاريك و بين اون دو تا آسمون خراش كاملا از ديد پنهان ميشه.خوب.رفت.امروز تموم شد .خورشيد غروب كرد.استراحت تمام!البته نيم ساعت پيش اين استراحت رو تمام كردم.پنجمين آهنگ آلبوم "اعظم علي" رو دارم قرقره ميكنم و لذت ميبرم.شروع كردم به بلاگيدن و احتمالا بعدش برم سراغ دفتر دستك فرانسم.استراحت خوبي بود.مطلقا استراحت و هيچي نبودن.دقيقا هيچي.يك حضور فيزيكي و مصرف كننده ي اكسيژن.خاليه خالي.البته هنوز حوصله ي كسي رو ندارم و دوست دارم براي خودم باشم.البته اين رژيم رواني- انساني خواه نا خواه به زودي تمام ميشه.آدم خونم به زودي مياد پايين!...اين گرگ و ميش يك مه متوسط كم داره(نه غليظ و نه رقيق).اگر اين مه هم بياد كه ديگه عيشم تكميله تكميله.بعضي لذت ها خيلي ناچيز به نظر ميرسن و حتي احمقانه اما خيلي حقيقي هستن و خيلي نزديك...گرماي نفسشون رو روي پوست صورتت به راحتي حس ميكني و چون كوچيك ان,دست يافتني هستن و خالي از نگراني از دست دادنشون.اين لذتها رو دوست دارم.امروز پر از لذتهاي فسقلي بود.حالم خوبه.
دوست دارم وقتي به حضوري در زندگيم پايان ميدم,اين حضور واقعا تمام شه نه اينكه تا مدتها مثل سايه تعقيبم كنه.نه اينكه همواره از دور زير نظرم داشته باشه و گاهي هم اين تعقيب سايه وار رو با يك" نقطه" بهم نشون بده. نميدونم اين پالس هاي "نقطه"وار قراره من رو به چه نتيجه اي برسونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اصلا قراره نتيجه هم داشته باشه؟...سعي كن بفهمي كه هيچ انتهايي وجود نداره.بي جهت دنبال انتهاي اين "حس"ي كه ازش حرف ميزني نگرد.سعي كن بفهمي تصوير ذهني اي كه دنبالش ميكني ,من نيستم.اميدوار بودم تا حالا به اين نتيجه رسيده باشي بچه گربه ي لجبازي كه براي از دست دادنش افسوس ميخوري,من نبودم.ميفهمي؟؟؟؟؟؟؟؟ مشكل اصلي همين بود و هست,من هيچوقت نبودم.من هيچوقت نيستم.من هيچوقت نخواهم بود.ميفهمي؟؟؟؟؟؟؟فكر نميكنم....

1/30/2004

اولين بارها رو به خوبي به خاطر ميارم.در اين مورد هم.ناشناخته بود و ترسناك.ولي نه به ترسناكي يك عنصر يا اتفاق خارجي.تحولي بود در درون من.مدتها گذشت تا فهميدم چرا بايد اين تغييرات ناگهاني فيزيكي رو هر ماه ,به طور دوره اي تحمل كنم,و مدتها گذشت تا از اين مكانيزم جالب و حس زيبا لذت ببرم…اولين بار به قدري فشار هاي پايين شكم عجيب بود كه نميتوانستم به سادگي امروز ,به آن عنوان درد دهم!اولين بار گريه كردم.و بارهاي بعد نيز و اينطور بود كه غمهاي ناگهاني سراغم آمد ومن خيلي آهسته زن شدم.

1/29/2004

روزهاي آفتابي ,مخصوصا دود آلود , روزهاي نكبت بار و غير قابل تحملي هستند.دقيقا مثل امروز...
پارسال همين حوالي تولد هدي بود...ابدا نميتونم باور كنم كه فقط يك سال گذشته.براي من خيلي طولاني بود.خيلي خيلي زياد.به شدت احساس سالخوردگي ميكنم.حس خوبي نيست....روبروي هم با يك فنجان چاي.بارها اين "اتفاق"افتاده.بارها نشناختم.بارها تحسين كردم و بارها متنفر شدم.و گاهي مثل امروز حس همدردي هم را برانگيختيم . ما هر دو سالخورده ي ذهنمان شديم.من و هيوا.

1/27/2004

بكارت- باكرگي- ويرجينيتي- پديده اي كه چهارده سالگيم اساسا از وجود خارجيش با خبر شدم و مطابق معمول از طريق اطلاعات زير ميزي(به عبارت بهتر زير نيمكت مدرسه اي!!!).اولين بار اين پديده اينطور براي من توضيح داده شد:يه چيزيه كه تو وقتي ازدواج كني پاره ميشه و ازش خون مياد. ... و بعد كم كم اين توضيح ابلهانه در من تصحيح شد و جاي خودش رو با باور هاي اجتماعي و اطلاعات پزشكي عوض كرد. الان حضور فيزيكي اين پديده كاملا برام ملموسه.اما بكارت من نه در بين پاهام,كه يك مفهوم انتزاعي است در ذهنم.بكارت براي تويي كه هيچوقت حضورش رو تجربه نكردي ,يك عنصر به شدت ضد فمينيستيه و همينطور به عقيده ي تو داشتنش در بيست و يك سالگي نوعي حماقت و نشان دهنده ي ترس يا به قول خودت "ديوار هاي ذهني بلند".اما براي من ...نه تنها يك مفهوم انتزاعي كه يك چالش هر روزه است.براي من همين مفهوم دريايي از تضاده.گاهي از داشتنش احساس رضايت وغرور ميكنم و از اينكه حاضر نيستم به سادگي از دستش بدم به خودم ميبالم و بعد به قهقهه اين طرز تفكر زاييده ي جامعه ي مردسالار رو زير سوال ميبرم ...لحظه هاي بيشماري بوده كه به اينجا رسيدم و وسط اين همه تضاد ,چشمهام رو بستم و گفتم نميدونم.خواهش ميكنم.خواهش ميكنم آقاي عزيز در اين باره اظهار نظر نكن.تو هيچوقت,دقيقا هيچوقت با اين همه تضاد در زندگيت مواجه نبودي و نخواهي بود.من دختر ايرانيم و من بايد به تنهايي مسئوليت عواقب هر پيش امدي رو به عهده بگيرم....اينجاست كه تار و پودي كه ازش ساخته شدم,"بايد ها و نبايد ها",با درخشش كور كننده اي حضور خودش رو براي تو دوست عزيز نمايان ميكنه....

1/23/2004

ديشب سرم را از بدنم جدا كردم
فكرهايم
با بدنم
همخواني نداشت.
ارتعاشي را حس ميكنم
كه
براي خودش
كنج اتاق لالايي ميخواند...

چندي پيش
تصميم گرفتم
رحم ام را از بدنم خارج كنم.
رشد جنين,به اندازه ي كافي
برايم ملموس نبود.
فقط تكان هاي پايين شكم...

هر شب موقع خواب حركت را در آن توده ي لزج و گلابي شكل
با دستهايم
لمس ميكنم.

همچنان صداي لالايي...

به چشم هايم احتياج دارم.
سرم را به بدنم ميچسبانم.

1/21/2004

شروع يك پروژه ي احتمالا بلند مدت براي اينكه بفهمم سيب داريم يا نه.
مسخره اس.براي چيزي كه هستي از كسي عذر خواهي كني!بعد از مدتها نصفه شبي زنگ زده حال و احوال.منم كلا تو خودم.حتي صدام در نمي اومد.براي اينكه احتمالا حالشو گرفتم ازش معذرت خواستم!مسخره نيست؟
دور خودت دود غليظي درست ميكني و توش فرو ميري.از دارالمجانيني كه ساختي احساس رضايت ميكني.بعد از مدتها ,دود رو كنار ميزني تا كمي هوا بخوري.با چيزي كه مواجه ميشي,به زانو درت مياره...ااااي,سهراب يادت به خير كه ميگفتي"و من از هجوم حقيقت به خاك افتادم".حقيقت تو كجا و من و حقيقتم كجا؟!
من...ميشناسم
كه
در...مسكن دارد.
...شبانگاه با...ميميرد
و
...از...برميخيزد.

1/20/2004

امتحان ها تمام شد.فشار خاصي بهم نيومد!چون اصلا تلاش عجيب غريبي براش نكردم.احتمالا ترم آينده تكرار همين ترم خواهد بود...در تمام مدت امتحان ها عذاب ميكشيدم و آرزو ميكردم اي كاش اين درس هاي لعنتي انقدر مزاحمم نبودن!امروز اولين روز تعطيلات بين ترمه و من رخوتناك و خالي و بي انگيزه نشستم و دارم در و ديوار رو نگاه ميكنم.بر خلاف هميشه كه به محض پايان امتحانات فراموش ميكردم ميخواستم چه كارهايي انجام بدم,اين بار به وضوح يادم مياد چه كارهايي ميخواستم انجام بدم,اما اصلا ميلي به انجامشون ندارم....
هيچ ايده اي ندارم .من روز به روز افسرده تر و منفي باف تر ميشم يا دنيا روز به روز گند تر؟يا هر دو موازي هم ؟!...باز هم نميدونم,اين خوبه كه دليل افسردگيم رو ميدونم يا اگر نميدونستم بهتر بود و همه چيز پاي يك ياس فلسفي عادي نوشته ميشد؟... چيزي كه عمري به چشم يك دژ محكم بهش نگاه كردي,تكيه دادي ,اطمينان كردي و با همين اطمينان جلو رفتي و بعد احساس كردي كه همه چيز بيش از حد خوب به نظر مياد, شك كردي و بعد ... دروغ بزرگ فاش شد...همه ي اينها رو از تغييرات عجيب تصاوير ذهني و ايده آل هام فهميدم ...انتظار حمايت شدن از بيماري كه خودش به حمايت احتياج داره به شدت بيهوده اس....

1/17/2004

اگر قرار باشه بين ماكزيمم آنتروپي و مينيمم انرژي هميشه تعادل برقرار باشه كه وحشتناكه!
اسطوره ها مي شكنند...از اين اسطوره براي من چيزي جز يك مجسمه ي پوك و خالي باقي نمونده.
همين بقاياي رقت انگيز هم حاصل تلاشش در اسطوره موندنه...

1/15/2004

و اين lack of self confidence تاريخي!چيزي كه تنها به من تعلق نداره...خواهش ميكنم حرف بزن!
با كسي كه قويا تصميم گرفته به حريم شخصي ام تجاوز كنه,بايد چه كنم؟؟؟؟
بايد رهاش كنم.رهاي رهاي رها.اجازه بدم كاملا از عرصه ي ذهن درگيرم محو بشه.پاك پاك....و يك برخورد عملي كارساز خواهد بود.
به نظر ميرسه بهترين عكس العمل در برابر كسي كه ميخواد طبق نتيجه گيريي كه از بودنت داره,صدايي ازت در بياره,سكوت و بي عكس العمليه!شششششششش....ساكت!

1/14/2004

از هر طرف كه برسي ميكنم,با يك واقعيت مواجه ميشم.دقيقا واقعيت.چيزي كه وجود داره.نميتونم بر خلاف شيوه ي كلامي ام(كه معمولا دوست دارم براي مقصودم فضاي توصيفي ايجاد كنم)هيچ بعد شعر گونه اي براش قائل شم.براي مجموعه اي كه من رو ساخته.قضيه همون پالس هايي هستن كه مدتيه داره از بعد ناخودآگاهم به خودآگاهم منتقل ميشه.اغلب خاطراتي از گذشته.(البته اينطور كه به نظر مياد نميشه به همين سادگي بهش گفت گذشته در حاليكه قسمت عمده ي تار و پود فعلي ام از همين هاست).قسمت كاملا خاصي از "خاطرات":اصطكاك هايي كه با پدر و مادرم داشتم و شيوه ي برخورد اونها و اگر بخوام عقب تر برم ...واضح بگم,سيستم هاي مراقبت و تنبيه(ارتباطي به مراقبت و تنبيه فوكو نداره!)طبق نظريه هاي بسيار كلاسيك روانشناسي,ميتونم بگم قسمت عمده ي رفتارهاي بيمارگونه ي من از همين جا نشات ميگيره.از يك سري برخورد بيمارگونه....چه سيكل معيوبي!گاهي روي اين سيكل دقيق ميشم,نتيجه اش چيزي جز يك تنفر عميق نيست.تنفر و خشمي كه حقيقتا مرگ آوره....و صدايي كه مرتبا در ذهنم تكرار ميشه:"بكش"....تنفر,حسي كه خود تضاده,با قدرت زياد ولي به شدت تحليل برنده و مخرب....شايد نوشتن از لونه اي كه توش بزرگ شدم بي تاثير نباشه...je ne sais pas.

1/13/2004

-يك روال عادي داره.براي سايكوآناليز معمولا از كودكي شروع ميكنيم.خوب؟
: ممم.هيچي.پدر,مادر,چند تا همبازي,مراقبت هاي روزمره و كشفيات ساده ي كودكي...نه هيچ چيز قابل توجهي وجود نداره.هيچ چيز.
-و نوجواني؟
: بحرانهاي ساده اما نه چندان روزمره.هيچ چيز قابل توجهي وجود نداره..
-يك اتفاق خاص يا بسيار اثر گذار از زندگيت؟
:نه.همه چيز بسيار شفافه.هيچ چيز قابل توجهي وجود نداره....هيچ چيز...من خيلي ساده سايكوتيك شدم.خيلي ساده.

1/12/2004

ميدوني چيه؟تجسم ات الان برام اصلا سخت نيست.نشستي پاي مانيتور,داري اين ك...شر ها رو ميخوني,بعد هم ميزني به خنده و بلند بلند ميگي:هيوائه تعطيييييييييييييييلهههههههههههه....چه حالي هم ميكني با اين كشف بزررررررگ!
بهش بگين تعطيليه من خيلي قبل تر از اينا كشف و ثبت شده!
نشسته ام.آرام و بي صدا.زمستان است و مه,كمي فراتر از مه صبحگاهان ,كمي سنگين تر,چونان مهي كه بر انديشه دارم...آآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه...به اين چند روزه دنيا مي انديشم و به آن روزها كه گذشت.آآآآآآآآآه ه ه ه ه ...مي انديشم و ميانديشم...بويي به مشام رسد...
بوي نا,بوي كهنگي,بوي انباري خونه ي قيطريه ي مامانجون اينا.بوي اتاق زير شيرووني.خودم و فكرمو گذاشتم تو صندوق,چند تا ورق نفتالين هم گذاشتم لابه لام كه بيد نخورتم.لطفا شش ماه يك بار نفتالين ها رو به روز كنيد,اكسپاير ميشن,حيف بيد بهم بزنه.متشكرم.

1/11/2004

سارا جان متشكرم از پي ام باحالت مبني بر زلزله!منم براي همه فوروارد كردم.فعلا كه تبديل شده به ول وله!
امروز صبح واقعا از خنده از صندلي پرت شدم پايين!دوستان لطف كرده بودن و سعي كرده بودن اين دختر صفيه يا صفيح كه من باشنم رو متقاعد كنند زلزله قابل پيش بيني نيست!البته در كنار عصبانيت بعضي ها,چند نفري هم استقبال خوبي داشتن!علي كه تصميم گرفته همه رو دعوت به كمپينگ در خيابان بكنه,همون شب بيست و يكم!كيسه خوابها و چادر ها رو روبه راه كنيد!ميخوايم در يكي از ميادين تهران چادر بزنيم!!!!!به پيش!
انتقال از ناخوداگاه به خوداگاه.آهسته و بي موقع...نه.بايد آرامش ام (!!!!)رو حفظ كنم.يك طغيان ناگهاني دوباره من رو به پيك منفي يك چاه پتانسيلي خواهد برد. ...
يك بلا تكليفي آزار دهنده.احساس كسي رو دارم كه يك وعده غذاي چرب و سنگين خورده و تا اون غذا هضم نشه نميتونه به چيز ديگه اي فكر كنه...چطوري هضم اين غذا رو تسريع كنم؟

1/08/2004

از آن دسته مسائلي كه اصطلاحا به آنها "اثباتي"گفته ميشه بيزارم.جواب مشخصه و تو با هر زور و كلكي از آخر به اول خودت رو در جواب مي چپوني.همينطور از مسائلي كه جواب آخر جلوي سوال نوشته شده.باز هم زور چپوني شروع ميشه.جواب آخر تو سه برابر و نيم جوابيه كه نوشته شده .به هر مصيبتي هست,يك كسر در جوابت جا ميدي تا تطابق داشته باشه.
فعلا مسائل زندگي من هم در اين دو كتگوري قرار گرفته...بد فرم داره خوش ميگذره.
بالا رفتن ضريب خود آگاهي چقدر ميتونه در تغيير يك وضعيت تكويني موثر باشه؟؟؟اساسا مقوله اي به نام تكوين وجود خارجي داره؟؟؟

1/07/2004

تلو تلو خوران با لبخند پوك و توخاليم ...يك قدم و نيم باهاش فاصله داشتم.همون يك قدم و نيم به وسيله ي دست هاي بلندش پر شد و لب هاش در گونه هام فرو رفت.I love you...اسكاچ اخري اثر خودش رو كرده بود!...جين اخري هم اثر خودش رو نشون داد و كاملا احمقانه از دهنم پريد بيرون:me toooo.لحن بيانم مثل نجيب زاده هاي اغواگر و ناشي,با حضور كاملا حاشيه اي دريك رمان كت و كلفت بود!!!!!

1/06/2004

...اما بعضي ها نمي توانند بگويند كجايشان درد مي كند.نميتوانند ارام باشند.نمي توانند جيغ نكشند... (ادمكش كور)


و دوباره بر اساس حماقت بي انتهايم,حرف زدم.از خودم و ازقسمت كوچك,خيلي كوچك,از دردهام. و او,دوباره با تمام وجود نگراني از سر گرفت و تشخيص هاي طبي شروع شد,كتابها در مغزش ورق خوردند و دستورالعمل ها يك به يك جلوي چشمهاش رژه رفتن... آهان!پيدا شد!..."تو داري از خودت فرار ميكني". ... آره عزيزم.من دارم از خودي كه تو برام ساختي و بهم ديكته كردي فرار ميكنم!كشف بزرگي نبود!من دارم مثل سوسكي كه به پشت افتاده و داره دست و پا ميزنه كه برگرده ,از آرامش هر روزه اي كه برام ميسازي فرار ميكنم.حتي تصور جيغ هاي گوش خراش من,ميتونه تو رو به احتضار بندازه.گوش هات رو بگير!نميدونم كي اين جيغ وحشتناك از گلوم خارج ميشه. لبخند هاي مليح ام چندان قابل اعتماد نيستند..ساختگي اند.كاملا ساختگي. ...

1/04/2004

ديگه رقصيدن هم,درد منو دوا نميكنه!اضطراب امتحان شروع شده,منو رها نميكنهههههههههههههههههههههه!
قبلنا وقتي دچار استرس ميشدم,ميرقصيدم حالم بهتر ميشد!مثل اينكه تاثيرش رو از دست داده!اين بار نكته ي اميدوار كننده اي كه وجود داره,اينه كه بر خلاف دفعه هاي قبل كه وقتي امتحان داشتم افسرده ميشدم,اين بار به طرز افتضاحي شادم!انقدر كه گاهي نميتونم وسط خيابون از قهقهه خود داري كنم!البته همه اش به خاطر گند هاي شاهكاريه كه اخيرا زدم!خودم هم خنده ام ميگيره!البته به دلايل امنيتي ترجيحا اينجا عنوان نميكنم!!!!!(جوجه هه,اگه بهت بگم از خنده غش ميكني!)
خداوند سوتي داد و ...من افريده شدم.
به طرز تابلويي :I spilt the beans!!!
!خوب!ببينم تا كي هيچكس به روي خودش نمياره

1/02/2004

-"با خشم به گذشته بنگر"-....

1/01/2004

شش و خورده اي در مقياس ريشتر به مدت دوازده ثانيه. چندين ده هزار نفر كشته. و جهانيان كنار تلوزيون هاي خود,ليوان شير قهوه به دست,به سوگ نشستند....