11/30/2003

به نظر ميرسه انحصار طلبي ام داره منو به زانو در مياره...!!!!!
قسمت عمده اش به خاطر ترسه.دينگ.
سوال خوبيه.اخرش چي ميخواد بشه؟...ميگفت به نظر ميرسه هر روز داري افسرده تر ميشي...who cares?
هيجان,ولي نه اون هيجاني كه تو فكر ميكني....و اينجوريه كه چشم هام شدن تريبون هر چي تو سرم جولان ميده.فقط ميتونم اميدوار باشم كه خنگ هستي و اصلا قضيه رو نميگيري.منم كه نميتونم چشمهام رو ببندم.پس لطفا خنگ باش يا خودتو به خنگي بزن كه خير دنيا و اخرت رو نصيب خودت كردي!...خوبه كه به بي حوصله گي هات بها بدي يا نه؟به هر حال الان ساعت نه و نيمه,من اينجا تو اتاقم نشستنم وساعت ده هم خواص مكانيكي دارم كه نميرم,يعني نميرسم كه برم!... دوست دارم.هواي ابري رو خيلي دوست دارم.........و به من دچار شدي,من تو رو انتخاب كردم.انزواي دوست داشتني من.....يك روز اينو به خودت هم خواهم گفت.هيچ چيز,دقيقا هيچ چيز نميتونه اتفاقي كه يكي از زنگ تفريح هاي سال دوم دبيرستان ,تو حياط مدرسه بين من و تو افتاد و امسال تابستون,كنار استخر(وقتي تصميم جدي گرفته بوديم كه از خودمون دو تا تست بسازيم!!!)شكل جديد و محكمي پيدا كرد ,رو از بين ببره.هيچ چيز.
با من اونجوري كه تو كتاب ها نوشتن برخورد نكن!

11/27/2003

Maintenant?!
Oui,maintenant
سرگذشتي وجود نداره... هيچ سرگذشتي نبود,نيست و نخواهد بود؟ ... بزرگ و بزرگ تر,خفه كننده,راه تنفس كاملا مسدود شده... ميسوزه. ميسوزه,با شعله ي قرمز. ... پريشان و خيلي پريشان.بدون هيچ محور يا مركزي .... امد.سرازير شد. ... انگار پاياني نداره. ... اي كاش من هم ... روزنه هايي براي تنفس.همين. ... به چي فكر ميكني؟از اين انقلاب دروني شگفت زده اي ... و پريشان.هيچ .هيچ حوزه ي تجمعي وجود نداره.... ميسوزه با يك شعله ي قرمز رنگ.... نه.هيچ سرگذشتي نبوده.فقط ياداوري نگاه هايي كه وحشيانه اين پايان يافتگي رو توصيف كردند. ... داره درمان ميشه,درمان.و زيبايي درست همين جا افريده شد. ... و زيبايي رو ديدم....هنوز حساسيتم رو از دست ندادم.... تركيب متضاد لذت,درمان ,پريشاني و بي ثباتي... از بالا چي ميبيني؟ ... من هم ميبينم.هيچ سرگذشتي وجود نداشته.و نداره و همچنان مشكل تنفسي ... ميسوزه وتموم ميشه با شعله ي قرمز. .... سرده.خيلي سرد.اين رو از بي حسي دستهام فهميدم..... چشمهايي كه هيچ تمايلي به باز شدن ندارن.هيچ تمايلي اما ... از هم باز ميشن و باز ميشن و ميبينن ....انزوا. و چقدر به جا و مطلوب.... كي به مرز خستگي ميرسه و كي سنگين و مضاعف به نظرخواهد امد؟ ....نه.نه هيچ محوري و نه هيچ مركزي و نه هيچ مجالي و تو نگراني و نميبيني .... و زيبايي افريده شده و باز هم ديدم و باز هم دست ها ....و انزوا.مطلوب و تا كجا؟؟................

11/25/2003

يكي از معايب زندگي اشتراكي,اونم از نوع اشتراك با والدين(به عبارت بهتر سر بار والدين بودن!!)همينه.وقتي يكيشون مريضه و حالش گرفته اس,انگار خودت مريضي.اااااااااا هههههههه....دلم ميخواد زار بزنم.مامانه كه مريض ميشه,دلم ميخواد بميرم ... اصل نكته ي منفي اينجاست كه در اين وضعيت دلت سيگار ميخواد كه اي اي اياي ااي! تو اين هير و بير نميدونم چرا دندونهاي عقل منم يادشون افتاده بايد در بيان.سگ مصب,فقط درد دندون كه نيست,تمام گوش و گلو و سرم هم درد ميگيره.اين يك درجه تب هم كه نور علي نور.دو سه قرني هم هست كه اين ابجي رو نديدم,دلم تنگ شده براش.ديگه اينكه جوجه هه معلوم هست كجايي؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو دنيا يكي باشه تحمل نق نقاي منو داشته باشه خود كوركوديلتي!موبيلت و چرا خاموش كردي؟!اااااااااااههههههههههههههههههههه....ضمنا مردك بي خاصيت قيافه ي خودت شبيه كتك خورده هاست!غذا درست كردنت ديگه چي بود؟؟؟وقتي اون غذاي كوفتي رو گازه پا نشو بيا اين اراجيف رو بنويس كه از غذا ته ديگ بمونه!.... اااااااااااي ي ي ي ي ي ي ي !ايها الناس دلم ميخواد گريه كنم,اما نيمدونم چرا نميشه.يادم رفته چه شكلي گريه ميكردم....دلم يه چيز يا اتفاق يا ايده يا كار افتضاح هيجان انگيز ميخواد.خلاقيتم هم كه به نظر ميرسه رفته تعطيلات. ... ظاهرا نق نق هاي منم تمومي نداره.بهتره جمع كنم برم پي كارم.ااااااااااااااهههههههههههههههههههههههههههه...

11/23/2003

در اينكه سكون و حركت مفاهيم نسبي هستند شكي نيست.اما اگر قرار باشه براي سكون مطلق تعريفي ارائه بشه,تحقيقا من مجسم اش هستم.

11/22/2003

Its very cold outside
like the way Im feeling inside....
Thats right.we get USE TO it.

11/19/2003

احتمال ميدم,منشا مازوخيزم اش از اونجائيه كه به پوچي رسيد.همه چيز رديف و روبراه.حالا بگرد دنبال مفاهيم خاص و عميق كه به اين بودن "روبراه گونه" معني بده.بگرد و پيدا نكن!(اساسا وجود هم نداره.سرتو بگير بالا سوت بزن.)عرفان و بودا و عشق و عاشقي وبعدش هم شكست در عشق و ياس فلسفي و غرق شدن تو پژوهش و درس و چه و چه وچه.نشد؟باشه.مشكلي نيست!لابلاي همون المان هاي بالا ميشه يه چيزي پيدا كرد. ... پيدا شد؟بعله!حالا بشين هي براش غصه بخور و گريه بكن و يادش بيافت وسيگار بكش و مشروب بخور وشعر بگو و خودتو درب و داغون كن.ميبيني درست شد!حالا بلند شو و با صداي رسا به مازوخيزم بالفعل شده ات خوشامد بگو
يك لحظه واقعا ترسيدم.از هجوم دوباره ي تاريكخانه و گريه هاي بي وقفه و صبحي كه شب قبل ارزو كردم هرگز نبينم.

11/17/2003

تعجب ميكني؟اين همه مترسك گذاشتي ,بازم كلاغه مياد تو اسمون مزرعه ات دور ميزنه؟هه هه !!اون با مزرعه ات كاري نداره. چيزي كه ميخواد,كاه هاي بدن مترسك هاست.ميخواد ازشون لونه بسازه.

11/16/2003

گود افتادگي زيبايي
تمام زير چشمهايش
را
پوشانده است.
لرز و دل اشوبه سراسر وجودش
را
اشغال كرده.
بيمار؟
نه.او بيمارنيست.
او
صرفا
باردار است.
به تصوير كشيدن
"تناقض هاي بودن"
او را
خواهد رهاند ...
چرا و چگونه زيبا شناختي با بدن زن گره خورده است و ايا بي اين زيبا شناختي و مفهوم "زن به عنوان وسيله اي براي ارضاي تمناي مرد"رابطه اي وجود ندارد؟ايا بين اين زيبا شناختي و بيست هزار زن و دختر مورد تجاوز قرار گرفته ي بوسنيايي ارتباطي وجود ندارد؟ ... چاق يا لاغر,سبيلو يا بي سبيل,محجوب يا بي حجاب,بدن زن قرن هاست كه نشانه اي است از تمناي مرد و اين نشانه چه بلايي بر سر زن اورده است,در ايينه محبوسش كرده ,از پيري به وحشتش انداخته وبهاي جاني و مالي بسياري از او طلب كرده است.چگونه ميتوان اين نشانه را دگرگون كرد بدون انكه مفهوم زيبايي و زيبا شناختي را با ان روانه زباله داني كرد؟

صفورا نوربخش.

11/14/2003

مطمئنا اگر حقيقت واحدي وجود داشت پديده اي به نام تعصب به وجود نمي اومد.

11/12/2003

همه چيز از اونجايي شروع شد كه ... امممممم.نميدونم.دقيقا نميتونم بگم از كجا شروع شد.
فكركنم از تقابل نانوتكنولوژي و مطالعات زنان بود.

11/10/2003

Let it be ???
ايهام,ابهام,اوهام و ... خلاصه همه چيز تو اين مايه ها.
يك وضعيت سرتاسر مزخرف:اجازه بدي چيزهاي كوچيك و حقيقتا بي اهميت ازت انرژي بگيرن و تو سرت به سادگي جولان بدن.البته اين نكته رو بايد در نظر گرفت كه من,خودم هم مرض اينو دارم كه به اين جونور ها اجازه ي مانور بدم.

11/03/2003

باز دوباره از اون وقتايي شده كه دلم ميخواد عين سگ گريه كنم. ... نميدونم چرا انقدر روابطم,خانوادگي و كاري و دوستانه و هم كلاسي و ... برام انرژي گير شدن.همين جا بايستيد لطفا!ميخوام روتون بالا بيارم.

11/02/2003

"جوجه"ي عزيز!
خيلي خوشحالم كه بالاخره تصميمت رو گرفتي.چه خوب كه فهميدي بايد با عشقت چه كني.چه خوب كه هر دو تون به اين نتيجه رسيديد كه هيچوقت نبايد فضاي شخصي هم رو از بين ببرين و بايد به تنهايي هاي هم احترام بگذاريد.
... البته.اينكه مجبور نباشي براي به دست اوردن هر چيزي بجنگي,خيلي خوبه.انرژيت براي چيزهاي بهتري ذخيره ميشه.اما اگر روزگاري ناچار شي مبارزه كني,هيچ چيز بهتر از اين نيست كه هر لحظه به خودت اطمينان بدي كه :"اره.ارزشش رو داره" و جلو بري.تبريك به اين خاطر كه فهميدي اين ادم ارزش تلاشت رو داره.
جوجه ي خوبم,مرسي از اينكه جريان روزي كه از دوست پسرت خواستگاري كردي رو بهم گفتي.انقدر خوشگل بود برام,كه هر لحظه يادش ميافتم و تجسم ميكنم,ناخود اگاه لبخند ميزنم!!!وقتي براي مامانم تعريف كردم,اولين چيزي كه گفت اين بود"خوب شد پسره سكته نكرد"!!!!!!!!!!!
بازم كلللللللللللييييييييييييييييي تبريك و كللللللللللللليييييييييييييي ارزوي خوب خوب!هر وقت تو چيدن خونه ات كمك خواستي منم هستم!!!!!!!