10/30/2003

موزون راه ميرم؟(انگار دارم ميرقصم.im a child far away from home )تو موسيقي كه در تمام من شنيده ميشه رو نميشنوي.
انگشت هام از هم باز شده ان؟(انگار دارن نوازش ميكنن.waiting for a miracle)تو چشم هات باز بازن.گوشهات ميشنون.
با چشم هاي بسته راه ميرم؟(انگار تمام قدرتشون رو در حس بويايي ام خالي كردن.china roses)تو بوي نمناكي رو حس نميكني.
موزون راه ميرم.انگار دارم ميرقصم.با چشم هاي بسته.با انگشتهاي از هم باز.حتي,حتي صداي سلامم به اون ادم رو نميشنوم.من به دخترك در اينه خيره شدم.همينطور كه ميرقصم,همينطور كه سعي در حفظ سرماي انگشت هام و بوي نمناكي دارم.همينطور كه چشم هام بسته ان.
من "هيچ چيز"حس نميكنم,جز .... جز چيزي كه ميخوام.من ناگهان,خيلي سريع با شروع سقوط مواجه ميشم.
تا رسيدن به پايان سقوط چيزي نمونده.فرصت كمي براي فكر كردن دارم.خيلي خيلي كم.فكر كردن؟


تموم شد.باتري اش تموم شد.موزيك ,خداحافظ! اين كه ميشنوي صداي بوقه.داري ميري زير كاميون اوتيست احساساتي وجوان من!
غار نمور و كپك زده, چاقوي ضامن دار,كبريت,شش نخ وينستون لايت,يك شيشه بنتون اسپرت,مداد,بيگانه,دفترچه يادداشت,بنزين,يك شيشه مسكن,رژ لب,اسپري گاز اشك اور,يك قوطي استار باكس,استون و ... هم اش همينه؟تا زماني كه اينجا اقامت داريد اينها پيش ما ميمونه.- اما .....-اقامت خوبي رو براتون ارزو ميكنم.
انقدر تثبيت شده ,خيره و بي صدا وارد شد كه هيچوقت فكر نكردم بايد براي شناختنش وقت گذاشت.

10/29/2003

گاهي حقيقتا ناگزير ميشم چيزهايي رو توضيح بدم.متاسفانه.
دوست من:
من ادم هايي رو ميشناسم كه مدت هاست باكره نيستن,اما من اونها رو ابدا "زن"نميدونم.زن بودن براي من مفهوم خيلي عميق تري داره.
پس خواهشا ,حالا كه مياي اينجا,سر ميزني,بعد از خوندن پست قبليم,مثل پتك با اين سوال كه"حالا طرف كي بود؟"يا اينكه"تجربه ي اول چطور بود؟"تو سر من خراب نشو.از ديروز تا حالا با اين سوال ات روان نداشته ي من رو ريختي به هم!عصباني ام.ميفهمي؟ع ص ب ا ن ي.

10/27/2003

"افسوس ادم بي خبر زن ميشود".
افسوس,ادم بيخبر زن ميشود.به شدت ناگهاني با گريه ها,دردهاو غم هاي بي دليل مواجه ميشود.خيلي زود,انچنان زود كه تا مدتها عمق اتفاق برايش نا مفهوم است, دختر مدرسه اي را ميكشد و به يك "زن"تبديل ميشود.دقيقا همان شب,موقع مسواك زدن,زيبايي بي انتهايي را در اينه كشف ميكند.اهووم.زيبا و قابل پرستيدن.ملغمه ي درهمي از نجابت,حيا,شرارت,تمناي توجه به زيبايي- كه فقط مخصوص اوست- شكل ميگيرد.دراين فرشته ي كوچولو,مصاحبتي بي پايان برپاست, بين فاحشه اي كه از ان روز به بعد, تمام شبها از خود ساخته و سانتا ماريايي كه تمام توجهات را ,بيمارگونه,به "نيكو"بودنش جلب كرده
خيلي خوب بود اگرگاهي ناچار نبودم به خاطر بودن و چطور بودنم به كسي توضيح بدم.
خورشيد خانوم‍‍‍‍‍‍‍! افتاب نكن !!!

10/19/2003

حضور نسبتا اتفاقي يك ادم خوب ,در اوج تنهايي هات همونقدر كه يك ليوان چاي داغ وسط زمستون ميچسبه,لذت بخشه.
چطور ميشه از بودن يك نفر حسابي تشكر كرد؟
خنده دار و احمقانه اس.هر چي از يك نفر بيشتر خوشم بياد,باهاش سرد تر برخورد ميكنم!
گذشته ي مردم به تو هيچ ربطي نداره,حتي اگر اين گذشته ازجلوي چشم خودت رد شده باشه.

10/16/2003

تا به حال نديده بودمش.نميشناختمش ظاهرا همسن و سال خودم بود.امروز مرد.يك مرگ تدريجي ودردناك.پر كاري زياد يك سلول كه نهايتا يك غده ميشه,بعد هم تمام بافت هاي سالم رو از بين ميبره ....

حتي اسمش رو هم نميدونم.هيجده يا نوزده سال داره.سه هفته پيش از طبقه ي چهارم پرت شد پايين.امروز بعد از سه هفته كما,به هوش ا ومد.همه رو شناخته.اسيب جدي مغزي و نخاعي نديده.فقط شكستگي.امروز فهميدم كه زنده مونده....


حالا تو دو تا انتخاب داري.قرص قرمز يا ابي؟ميتوني ابي رو بخوري ,اونوقت خدايي رو خواهي ديد كه از دور مراقبت هست,همواره توسط نشانه هاش هدايتت ميكنه و تو رو دوست داره.اين نشانه ها بعضا غير قابل تحمل ان.اما در نهايت تو رو به كمال و ارامش ابدي خواهند رسوند.و اما قرمز,قرمز هر چيزي هست غير از ابي.هر چيزي.كدوم رو بدم؟قرمز يا ابي؟ ميترسي بعد از هر انتخاب پشيمون شي؟ خوب, يك راهنمايي:بعد از انتخاب و قورت دادن قرمز,وضعيت ابي ها رو به شكل محرك معده براي استفراغ خواهي ديد.كدومش؟!

10/15/2003

يادت كه نرفته؟تو اين تماشاخونه خودت نقشت رو انتخاب ميكني.به فكر يك نقش ديگه باش كه امشب اخرين پرده ايه كه رل فعليت رو بازي ميكني.خيلي وقته در وجنات زني كه خاكستري ميپوشد ,ظاهر شدي.درست ميگم؟... اوهوم.به يك رل خيلي خيلي متفاوت از چيزي كه تا به حال بودي فكر كن.متفاوت ونه الزاما معكوس.
......ااااااااااااااا ه ه ه ه ه ه ه !نگران كننده؟نه ,چيز نگران كننده اي وجود نداره.تماشاچي ها جاي خودشون رو پيدا ميكنن.
It seems as if world still spinning around
اين وضعيت,كه اسمش هم ظاهرا زتدگيه,كمدي عظمي است!
صبح با چه مصيبتي بيدار ميشي,هنوز به خاطر جرياني كه ديشب شيندي درب و داغوني,همينجوري هم ميري دانشگاه.تا ظهر هر دو دقيقه يك بار هر چي جلوته به واسطه ي اشكات,تار ميشه و تو مدام در حال كلنجار رفتني كه اينا نريزن پايين.در عين حال هي اين جمله ي مامانت"اگر ميدونستم انقدر ناراحت ميشي بهت نميگفتم"تو سرت زنگ ميزنه و مدام تكرار ميكني"چي رو نميگفتي؟بالاخره بايد بفهمم با كي طرفم."كلاس هاي لعنتي صبح تموم ميشن,مياي تو راهروبعد از مدت ها ميم رو ميبيني,كللي خوشحال ميشي هم از اينكه ديديش و هم از اينكه حس ميكني اونم از ديدينت شاد شده.چند دقيقه ميگذره, "جو جو" داره با لبخند مياد طرفت,زوربا رو بهت برميگردونه,توش يه يادداشت كوچولو گذاشته,كللللييييي خوبه.باعث ميشه بقيه روز قابل تحمل بشه.شب ميرسي خونه,رينگ رينگ.كجايي؟تهراني؟اره.بريم قهوه؟بريم....يك فنجون قهوه.كمي پياده روي.ااااووووو ه ه ه ه.بهتر شد.حالا كه دل و دماغش هست بعد از اندي به دوست قديميه زنگ ميزني.مثل هميشه كوتاه اما خوب .چي شد؟تمام اون حس هاي وحشي و كشنده كجا رفت؟.... عقربه هه داره به صفر نزديك ميشه....كمدي عظمي است اين ... !!!!

10/13/2003

شكنجه براي اعتراف نداشته؟؟؟؟؟؟؟مجازات براي گناه نكرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اينم ميگذره,نه؟مثل همه ي اون قبلي ها ,كه همشون تا حالا گذشتن و شدن نقطه هاي تاريك نا خوداگاه.درسته؟مكانيزمش اينه؟لبخند بزن!تو تنها نيستي كه گرفتار اين انفرادي هستي.باز هم تكرار ميكنم,مجازات براي گناه نكرده؟شكنجه براي اعتراف نداشته؟گريه ام از اينه كه در اغلب موارد ,اين نقاط تاريك كوچولو موچولو ي كار خراب كن,به واسطه ي انتخاب خودت ,قسمت عمده اي از ناخود اگاهت رو پر نكردن.
عدم توزيع يكنواخت تنش,همه جا مخرب محسوب ميشه.چه در يك سازه يا يك بدنه ي سراميكي و چه در روح و روان پر از حفره و لوله ي مويين مملو از اب. حتي اگر بخواي اين اب هاي اضافي رو تحت فرايند هاي مختلف خارج كني,همين عدم توزيع يكنواخت در نهايت منجر به متلاشي شدن بدنه ميشه,خيلي هم لطف كنه يك بدنه ي ترك ترك به درد نخور از كار در مياد.حالا هي به من يكي يكي اين روانپزشك هاي mother fucker
رو معرفي كن!

10/12/2003

سقوط-كامو.وقتي شروعش كردم,تصميم گرفتم خيلي اهسته بخونمش.به نوعي, مزه مزه اش كنم.چند دقيقه ي پيش چهارده صفحه ي باقي مونده اش هم تموم شد.از فرط هيجان در شرف متلاشي شدن هستم.

"اي دختر جوان ,باز هم خودت را در اب بي افكن تا من يك بار ديگر فرصت كنم كه هر دومان را نجات دهم!"يك بار ديگر,هان , چه بي احتياطي نابجايي!استاد عزيز,فرض كنيد كه دعوت من يك بار ديگر عينا پذيرفته شود.ان وقت بايد به ان عمل كرد.ووي...!اب چه سرد است!ولي خيالمان اسوده باشد!حالا ديگر خيلي دير شده است.هميشه خيلي دير است.خوشبختانه!
پايان
گاو بازان جوان!دزد هاي دريايي خسته!سلماني كم سن و سال!
دور او حلقه نزنيد!لولا, "در ابگير اين همه به تصوير خود خيره شد."اما نه براي شما.
لولا ,فقط شكوفه هاي بهار نارنج را ميخواهد.دور او حلقه نزنيد.
بعضي چيز ها انگار هيچوقت تموم تموم نميشن... شايد روند طبيعيش همينه.شايد.شايد اين كنجكاوي,فقط يك كنجكاوي ساده اس.
×××××××××××
بازي رو شروع ميكني,با اين خيال كه به همين سادگي هم ميتوني تمومش كني!نه جانم!به اين اسوني ها هم نيست.اينجوري ميشه كه هم دخل خودت مياد,هم دخل طرف بازي ات.
راست ميگه.وقتي به حدي از بي حوصلگي,خستگي و كسالت ميرسي, اگر بهترين چيزهاي دنيا هم با پاي خودشون بيان پشت در خونه ات وقتي در رو باز كني,امكان نداره ببينيشون.

10/10/2003

شايد.شايد شروع كردن يك بازي اين وضعيت يكنواخت رو تغيير بده.
كي مياد بازي؟!
ماه كامل شده.كولي ها از راه رسيده اند. خسته ,گيج و خيره.خيره به اسمان بي غروب ,به جنگلي كه ديگر وجود خارجي ندارد.مشغول درست كردن اتش....اتش؟اتش؟ نه.نيازي نيست.هوا گرمتر از اني است كه به اتش نيازي باشد.
كولي ها از راه رسيده اند.به فضاي اطراف خيره شده اند.
مه كجاست؟باران كجاست؟كولي هاي من به اتش احتياج دارند.
ماه كامل شده.زوزه ي سگ هاي گرگي,نياز كولي هاي من به موسيقي را ارضا نميكند.

مه كو؟رطوبت كو؟باران كو؟... ما به اتش و ساعتي ساز كوبه اي نياز داريم.

10/08/2003

خوب نيست.صبح بيدارمي شي و ببيني از شب قبل هم خسته تر هستي.اصلا خوب نيست.

10/06/2003

كلاس خواص مكانيكي به حياط مهد كودك مشرفه.همگي حواسمون به درس و تخته بود و در حال تلاش براي اناليز كردن حرف هاي استاد حل تمرين كه نميدونم اين مهارت رو در تند تند حرف زدن از كجا كسب كرده .
اوه اوه!صداي جيغ هاي ناشي از هيجان بچه هاي مهد كه تهش پر از قهقهه بود بلند شد..پرستو نيم خيز شد,نشت و بهم گفت:"يك تاب-يك تاب ساده-همين".....هيچكس نميتونه تصور كنه چقدر اون لحظه دلم ميخواست جام رو با يكي از اين نيم وجبي ها عوض ميكردم.يك تاب بازي ساده-كمي جيغ و قهقهه ي گلو پاره كن.همين.

10/05/2003

هي!شب شده.شيشه هاي رفلكس تا زماني كه نور بيرون بيشتر از توئه,يعني روز,كار خودشون رو خوب انجام ميدن.حالا شب شده عزيزم.همه ميتونن ببيننت.گرچه ممكنه خيلي ها هم نگاهت نكنن.
شب شده.شيشه ها رفلكس ان.از بيرون ديده ميشي.

اين دقيقا حس دوازده ظهر امروز بود,وقتي تو راه پله هاي دانشكده ازم پرسيد "هيوا تو وبلاگ مينويسي؟" و وقتي كه فهميدم وبلاگي كه خونده خودشه و من هم همونم!ظاهرا شب هاي زيادي شيشه ها رفلكس بودن و من بي خبر.اره.از بيرون ديده ميشم!!!!bonjour,cher spectateurs!!!!!
ببينم كي از اين كل كل برنده بيرون مياد.من يا وانموده ي من؟!يعني جراتش رو دارم روي "ديده شدن" ريسك كنم و همينجور كه چراغ روشنه ,لباس ها رو عوض كنم؟!
هي راه رفتي با خودت زمزمه كردي :"وقتي هر چيزي به نقطه ي اوج و كمال خويش نزديك ميشود به نوعي لذت گره ميخورد.حتي غم و اندوه نيز چنين كيفيتي دارند." روي اون غم و اندوهش هم چه تاكيدي كه نكردي.
باشه.قبول دارم .تا حدي درسته.اما دخترك مغرور من , فكر نميكني زيادي داري اشكات رو توجيه ميكني؟ههههممممم؟
يه مدت ميگذره,به اين نتيجه ميرسي كه نه,مثل اينكه بايد خودت رو بندازي تو زحمت و از "موي اين خرگوش عزيز"بري بالا ,بلكه دستگيرت بشه دنيا دست كيه.كلي خودتو ميكشي,زحمت ميكشي,هر از چند گاهي دچار ياس فلسفي ميشي,از اين كتاب به اون كتاب,از اين سبك به اون سبك,از اين ادم به اون ادم,از ين وبلاگ به او ن وبلاگ ,تا ............... تا اينكه پاك راه رفتن خودت هم يادت ميره.تصميم ميگيري يه مدت بري پايين ,رو "پوست نرم خرگوشه لم بدي"..... اي بابا!شدي عينهو بارون درخت نشين. ورجه وورجه هاي اين مدت انچنان چيز قناسي ازت ساخته كه رو زمين صاف خوابت نميبره.
بچه جون!اين دفعه رو بخشيدمت.اما حواست رو جمع كن.دوست عزيزي هست كه معتقده ,ببري رو كه حوصله اش سر جاش نيست,اينطوري نازي نازي نميكنن.درست ميگه.ممكنه درسته قورتت بده.تو كه نميخواي درسته قورتت بدم.ميخواي؟

10/04/2003

يادم نمياد.نه.يادم نمياد.....از كجا ؟چه جوري شد؟چه جوري شد به اينجا رسيدم؟نه!لطفا نخواه كه قبول كنم اين روندي طبيعيه كه همه از اول تا بيست و يك سالگيشون طي كردن!چي؟زياد فكر نكنم؟يك اختلال رواني ساده اس؟!اهان.اوكي.ولي چقدر ساده؟
اعتراض دارم!
وارد نيست.
من به چي اعتراض دارم؟
وارد نيست.

اعتراض داري؟
مشخصا.
وارد نيست.طبيعتا.

اعتراض كردي؟
نه.
چرا؟
چون وارد نيست.

10/01/2003

چرا ماه كامل نميشه؟
زوزه هاي در گلومونده
داره خفه ام ميكنه.
خ ف ه.
هي !با توام!اينجوري حالت متفكر به خودت نگير . از دور به اين مخلوقات غير قابل دركت نگاه نكن.صندلي رو بكش جلو,بيا تو دايره.بهت اجازه ميديم نفر اخري باشي كه روي هات سيت ميشينه,وقتي همه حرفاشون رو زدن و اروم گرفتن.بيا.نوبت تو هم ميشه.روز خوبي خواهد بود,اون روزي كه بشيني رو هات سيت و اروم شروع به اعتراف كني كه با اين سيستم افرينش گندي بالا اوردي بي نظير.كه حالا خودت هم نميدوني چه جوري جمعش كني.كه هر غلطي بعدش كردي از اب دهن هم بي اثر تر بوده. ... بيا.بيا نترس.اين كارت بي فايده نيست.بعد از اين اعتراف دنيا اروم ميشه.ميدوني چرا؟بعد از انتشار اعترافاتت ,همه ي مردم از هر كاري دارن ,اعم از جنگ و حكومت و دزدي و قتل تا ظرف شستن و دوش گرفتن,دست ميكشن و دسته دسته به مراكز گروه درماني ميرن.عده ي كثيري هم به برج هاي بلند هجوم ميبرن و در راستاي خودكشي اقدام ميكنن. خوبه نه؟بيا.ميذاريم اخرين نفر رو هات سيت بشيني. ...