7/29/2003

خشم الهام بخش ولي نه چندان پايا.
اينجا بود كه باز هم ارزو كردم اي كاش مغزم پرينتر داشت.

7/28/2003

بچرخيد ليكور هاي زندگي...
اين احساس وجود داشتن چه مارپيچ دور و درازي است...

7/26/2003

اينم از كلاس بابك احمدي جون!در مورد ارتباط فلسفه با هنر حرف زد و ديد فيلسوف ها ,يا به قول خودش نگرش اونها به هنر و خصوصا ادبيات.بعد هم بحث رو روي زيبايي شناسي,فلسفه ي هنر و كمي هم نظريه هاي ادبي خاص كرد.
از دست خودم عصباني ام.به خاطر اين عدم تمركز وحشتناكم.طبق معمول كلاس هاي مونو لوگ به طور تناوبي خسته شدم و دو سه بار به شدت رفتم تو هپروت!وقتي هم كه اومدم رشته ي كلام رو از دست داده بودم.نمي دونم امروز برم اين سخنراني رو يا نه؟؟؟؟"زيبايي شناسي از هگل تا لوكاچ" اگه بخوام برم يك ساعتي دير ميرسم. در مورد لوكاچ هم بيل ميرم!ميترسم اگه از اول نرسم هيچي نفهمم....برم؟...نرم؟... برم؟ ....نرم؟......چي كااااار كنم؟
اصلا به بعد هنري و... و ... فيلم هاي ايراني كاري ندارم!فقط دلم ميخواد يك جمله از اين دست اندر كاران هنر هفتم , اعم از نويسنده و كارگردان و بازيگر , بپرسم.دلم ميخواد بدونم اين جماعت از ساختن اين فيلم هاي در پيت با سوژه هاي تكراري خسته نشدن؟ هنر پيشه هامون هم كه هزار الله و اكبر فيكس شدن تو نقش هاشون!خودشون هم بخوان بد بازي كنن در اثر تكرار ,نميتونن كه بد بازي كنن!خانوم فلاني كه هميشه مدعي حقوق زنانه!يا اول فيلم داره تو دادگاه براي قاضي نطق ميكنه , يا جزئ نسل سوخته اس! اقاي فلاني هم كه هميشه نقش جانباز جنگي داره و اقاي ... و خانوم....اخر فيلم هم كه هميشه بايد هنري تموم شه!دو دقيقه ي اخر فيلم دو تا تصوير مبهم با صداي اذان و قربونتون, شب خوب بخوابيد!
جدا خسته نشدين؟؟؟؟
كمي هم لبخند احمقانه ي احمقانه ...

7/25/2003

اين مقاله رو از "زنان ايران اينجا گذاشتم-تن دادن به واژه هاي تحقير اميز:
_ چه دختر نجیبی!
_ این خانم چقدر متین هستن!
_شما گذشت کن. خانمها گذشتشون بیشتره!

این واژه ها آشنا هستند. " متین" ، " نجیب" ، " با گذشت" . کلماتی که متناوبا در وصف زنان و برای ذکر خوبی و مقبولیت آنها، تکرار می شوند و به موازات تکرار این واژه ها، زنانی را شاهدیم که برای به دست آوردن و نگاهداشتن بار معنایی این واژه ها، هر روز خود، باورها، ارزش ها و رفتارهایشان را به حلقه بسته تر و تنگتری پرتاب می کنند.
نجابت و متانت از جمله صفاتی است که عرفا، جزیی از خصایص "زن خوب" ، محسوب می شوند.کلناتی که به دنبال واژه بودن، بارهای معنایی سنگینی را به دوش صاحبان این صفات، میفکنند. زنانی که شانه های خم شده شان، گاه بر زیر این بار سنگین، می شکند.
" متین" در فرهنگ لغت فازسی معین، اینطور معنا شده است: " محکم، استوار، پابرجا" و درباره متانت در همین فرهنگ، آمده است: " محکم بودن، استوار بودن، محکمی، وقار، نیرومندی" . اما متانت و شخص متین در فرهنگ کوچه ها ی ایرانی، مفهوم دیگری را به دنبال خود می کشد. متین یعنی ساکت. متین یعنی آرام و مطیع. صفت متانت به زنی اطلاق می شود که در روابط روزمره ، از بحث و مجادله حتی برای احقاق حقوق شخصیش، می پرهیزد. او زنی است که در مجادلات، معمولا کوتاه می آید و جالب اینجاست که این را به حساب گذشت و متانتش می گذارند.
نجیب کلمه دیگری است که در موارد استفاده، عموما با کلمه متین، مشابهت دارد. این کلمه در فرهنگ معین، اینطور معنا شده است:" آنکه از خانواده ای بزرگ باشد، اصیل، پارسا، هر چیزممتاز" و همچنین برای نجابت آمده است:" نجیب بودن، اصیل بودن، پاک نژاد بودن" . اما نجیب در فرهنگ حاکم بر روابط مردمی دراین دیار، یعنی "سر به زیر" . یعنی خجول و آرام. نجابت صفت زنی است که چشم و گوش بسته باشد. زنی که بلند صحبت نمی کند. بلند نمب خندد. لباس های تیره بر تن می کند. او زنی است که احتمالا در روابط با مردان، همیشه ماسک خجالت بر چهره دارد.
اینکه صفتی در طی زمان، چگونه از " استوار و پابرجا" در معنای واقعی به " ساکت و مطیع" در باور عامه می رسد و یا "پاک نژادی و اصالت" چگونه به " سربزیری و خجالت" تبدیل می شود، امری عجیب و شاید کمی هم جالب است.
در فرهنگ لغوی فارسی، کلماتی از این دست، کم نیستند. کلماتی که در طی زمان، استحاله معنایی شده و از مفاهیم و معانی اصیل خود، به مفاهیمی بازاری و سودجویانه بدل شده اند. کلماتی که اتفاقا در بسیاری از موارد، تغییر مفاهیمشان، در جهت تضعیف زنان، بوده است و یا معانی جدید آنها، تنها برای زنان، به کار رفته است. کلمات دیگری مثل گذشت، ایثار و...
در فرهنگ ایرانی، گذشت و ایثار، جزء صفات ستایش شده و بسیار مورد سفارش، بوده و هستند. چنانکه از ادبیات و اشعار کلاسیک گرفته تا قصه های عامیانه فلکلورو حتی رسانه های امروزی، دائما افراد به داشتن این صفات توصیه می شوند و صاحبان این صفات، مورد ستایش و تحسین قرار می گیرند.
اما اینکه این صفات برای زنان، چه مفاهیمی را شامل می شود، گاه بسیار دردناک و غم انگیز است. این باور که زنان گذشت بیشتری دارند، فداکارترند و...در فرهمگ ارتباطات امروز، به سلاحی برای شکست زنان بدل شده است. حربه ای برای تضعیف جنسیت زن.
زنانی که در تمام روابط اجتماعی، خانوادگی، کاری و حتی ساده ترین بحث ها، با پذیرش شکست، تصور می کنند که عمل بسیار خیرخواهانه ای انجام داده اند. آنها در روابط خانوادگی، با تحمل هر تحقیر و توهینی، حتی اگر کتک بخورند، حتی اگر همسرانشان، زن دیگری اختیار کنند و... به زندگی باز می گردند. در روابط کاری، برای به دست آوردن حقوق عادی خود، از بیمه های پرداخت نشده تا اضافه کاریها و اجحاف های محیط های شغلی، می گذرند. آنها حتی گاهی از پول اضافی که یک راننده تاکسی از آنها گرفته نیز می گذرند. این زنان همیشه در روابط و تعاملات، کوتاه آمده و به اصطلاح گذشت می کنند و تنها چیزی که عایدشان می شود، صفت " با گذشت" است.
این صفات معمولا در قبال عملی که جامعه از زنان، انتظار انجام آن را دارد، به زنان اهدا می شوند. در حقیقت هدایایی هستند، برای زنانی که این حریم ها و روابط را حرمت می نهند و پاس می دارند.
به عنوان مثال، به زنی که در اوج جوانی، همسرش را از دست داده و فرزند کوچکی دارد و برای همسویی با تفکر رایج از ازدواج، اجتناب می کند و زندگی خود را وقف فرزندش می سازد و یا به زنانی که تنها برای داشتن فرزندانشان در کنار خود، همسران بزهکار، بیکار و... را تحمل می کنند، " ایثارگر" و "فداکار" می گویند. مثل معروف " سوختن و ساختن" در همین ارتباط استفاده می شود.
این زنان تمامی زندگی خود را در قبا ل به دست آوردن این واژه ها از دست می دهند. واژه هایی که چون هیولایی تمام زندگی، خواسته ها ، آرزوها و ارزش های آنان را می بلعد و در مدت زمانی کوتاه، از این زنان، جز پوسته ای در ظاهر و رفتاری چون ماشین های از پیش برنامه ریزی شده، باقی نمی گذارد.
اما مسئله برای زنانی که تن به پذیرش چنین واژه هایی نمی دهند، دردناک تر است. آنها همیشه مجبور به تحمل برچسب هایی هستند که سنگین تر و تیره تر از واژه های قبلی است. زنانی که برای گرفتن حقوق خود، چانه زنی و مجادله می کنند، " سلیطه" خوانده می شوند. زنانی که برای داشتن زندگی خوب که حق طبیعی آنهاست، ازدواج مجدد، می کنند و یا از همسرانشان جدا می شوند، " بی عاطفه" ، " بی احساس" و " پست" به حساب می آیند.
این زنان از زیر فشار واژه های اهدایی عرف، فرار می کنند، اما زیر فشار سنگین تری از برچسب های تیره و سیاه، خرد می شوند. برای هیچ کس اهمیتی ندارد که زنی که برای چندین دقیقه در جمعی، تحسین می شود و با صفات نجیب و با گذشت و.. مورد ستایش قرار می گیرد، در خلوت به چه می اندیشد؟ بهای این واژه ها را چگونه می پردازد؟ روح انسانی اش را چگونه از دست می دهد؟ و شانه هایش چگونه هر روز و هر روز، خمیده تر می شود؟

7/21/2003

يازده و چهل دقيقه ي صبح امروز متولد شدم.از هر طرف كه حساب كني ديگه ادولت ام!
نميدونم بيست و يك سال پيش با خودم چي فكر كردم كه به زور خواستم دو ماه زود تر ,ااونم از پا!از دل مامانم بيام به اين دنيا؟!
خلاصه كه بيست ويك سال پيش در يك همچين لحظه اي,يه بچه ي پري مچور, با چهل سانت قد و دو كيلو گرم وزن ,توي انكيباتور در بيمارستان تهران كلينيك, خوابيده بود....
تولدت-تولدم مبارك!!!

7/19/2003

يك طرف زيبايي است و طرف ديگر ,در هم شكستگان و پايمال شدگان.
جدا خيلي خوب بود اگر واقعا اين طور بود!در هر طرف چيزي براي ديدن وجود داشته باشه...فعلا كه اصلا خوبي يا بديش مطرح نيست.فعلا اين مونو تن بودن ملال اور مطرحه....

7/16/2003

يه چيزايي سر جاشون قرار گرفت.
" موهاي بلند خداوند, احساس مرد سلماني –اخر شب-وقتي اين همه گناه را به دور ميريخت, احساس پير زن وقتي اين همه گناه را ميبافت و چه ارام در انتظار روز عذاب بود , و ان روز كذايي كه خدا با موهاي بلندش به شانه هاي پير زن بوسه زد ... "
سر جاوشون؟؟؟؟؟ شايد نبايد دنبال جايي براش بگردم. اره.اينجوري بهتره. ميخوام بذارم هر جا كه ميخوان برن , هر وقت دوست داشتن به سمتم بر گردن ... خداي , به اين شكل در زندگي من جايي نداره. ...
"دنيا چيزي براي ارائه كردن نداره ... بايد دست به افرينش زد."
شايد همينطور باشه, شايد هم نه.
و اما ادامه ي ادامه ي ادامه ي بازي كه هنوز برام غير منتظره است و در كنارش خيلي لذت بخش.

وقتي قصر دوست داشتني , خواب هاي انتزاعي و غير انتزاعي , خاطراتي كه هنوز به ياد اوردنشون قهقهه رو بهمون برميگردونه , وقتي ... وقتي همه ي اينا رو بريزي رو ميز ,كنار بستني و سالاد ميوه و قهوه و كافه گلاسه ... بازي ميكني و بازي ميكني بدون اينكه حتي يك نيم نگاه به ژتون ها بندازي.

7/14/2003

دچار همزاد پنداري با اون ماهيه كه سر هفت سين ميذاريم شدم.همه چي توي اب اتفاق مي افته.دنيا رو از پشت لايه كلفتي از اب و شيشه ميبينم و حس ميكنم.هيچ چيز اونقدر كه بايد بهم نزديك نيست ....

7/13/2003

I want to know that I have the extreme,So knock me off,my feet come on now,give it to me anything to make me feel alive,use no common senses,..., i wana taste it!
Graet,beautiful,accedent,abundent,turbulant,succulant ... anything but ordinary...

7/12/2003

I do stop ,but where the hell is that fucking inspiration?!

7/10/2003

و خاكستر به لجن زار سپرده شد ...
در خواب راه ميروم.با من صحبت نكنيد.برايم خطر مرگ دارد.

7/08/2003

شب دوست داشتني اي بود. تقريبا كسي رو نميشناختم. جزئ معدود مهموني هايي بود كه نشستم و به شدت نا چيز رقصيدم ولي بهم كلي خوش گذشت. سپهر مرسي و خسته نباشي.
انايي از تو هم كلللللللي ممنون.
اي بابا! جديدا به هر چي يا هر كي فكر ميكنم, كمتر از 24 ساعت بعد از خودش يك حضور مرئي يا حد اقل براي من مرئي از خودش نشون ميده. پريروز بود , دانشگاه بودم و يكي از كار هايي كه داشتم اين بود كه كتابي كه از ژاك گرفته بودم رو بهش بر گردونم. مثل بچه هاي خوب با سارا رفتيم سر قرار و بهش داديم و بعد خداحافظ.احساس كردم جا خورد ولي به روي خودم نياوردم. بعد از ظهرش با ابر انسان سر اين موضوع حرف زديم. كلي خوشحال بودم كه قضيه اينقدر سريع و خوب برام حل و فصل شد و البته تعجب كردم انقدر زود برام به اين حد از خنثي بودن رسيده و ساير بحث هاي حواشي موضوع. از اين صحبت ده ساعت هم نگذشته بود كه تلفن زنگ زد و ژاك بود!!!! ... دوست عادي!مسخره اس. چرا سعي ميكني به خودت انقدر افتضاح دروغ بگي؟؟؟ دقيقا به همين خاطر بود كه يك ماه پيش بهت گفتم خداحافظ كه امروز بهم نگيم برو گمشو. حالا برگرشتي كه چي؟ همين رو بايد بهت ميگفتم؟نميخوام ببينمت و دوست ندارم با هم تلفني در تماس باشيم. متاسفم.واقعا متاسفم. اين فقط باعث شد به همون لحظه هاي توپي كه با هم داشتيم گند زده بشه.

7/03/2003

اينم از "قانون عشق".خوبه.خانوم لورا اسكيول هم يه راهي براي توجيه كلياتي كه بهش تحميل شده پيدا كرد!البته توجيه هاي جذاب و گول زننده.منكه به عنوان خواننده بدجوري دارم اغفال ميشم!
چقدر ازدحام.چقدر شلوغي... داري به اين فكر ميكني تو اين ظرف چيه كه من اينجوري دو دستي چسبيدمش؟ از اون نگاه كنجكاوت وقتي سوار ميني بوس شدم و كنارت نشستم فهميدم.... توي اين ظرف خاكستر اوني ا كه تا چند وقت پيش در اغوشم بود.بهش قول دادم بعد از اينكه رفت,بسوزونمش و بعد نيمي از خاكسترش رو به باد بسپرم و نيمه ي ديگه اش رو به وسيله ي رودخونه به اب.ايني كه الان تو دستمه قسمت ا ابه.ابي كه بسترش از وسط روستاي تو ميگذره.
فهميدي چرا همسفرت هستم؟
كمي اسكاچ.بهتر شد.البته در اون لحظه ميتونستم با مشت بكوبم تو دماغ ... كه اظهار تعجب از اسكاچ خوردن من فرمودن و معتقد بودن خانم ها يا شراب ميخورن يا شامپاين و ندرتا ابجو.از مامانت ياد گرفتي اين حرفا رو؟