6/29/2003

... اره.مدت ها بود كه ميخواستم از اين موضوع حرف بزنم. از اينكه چقدر براش دلتنگم و ... امممم! نه! اين نبود.
جديدا بين اصول زندگي خودم و اصول تر موديناميكي ارتباط هاي جالبي پيدا كردم.مثل قضيه كربن بين نشين كه ... نه نه! اينم نبود!
بدون شك اين ادم دومين نفريه كه ميتونه اينجوري منو ... اي بابا! اينم نبود.
راستي اون روز خيلي جا خورد كه منو اينجوري ... نه!اين يكي هم نيست.
ميخواستم بگم كه دوباره دارم يك وضعيت " طولاني شدن " رو پشت سر ميذارم.گرچه هر دفعه ... نه! نه نه...
وقتي داشتم به يك ارتباط لمسي فكر ميكردم و اينكه تا زماني كه توسط چيزي يا كسي لمس نشدي وجود فيزيكيت رو حس نمي كني . شايد ... نه! پاكش كن! همه رو پاك كن! هيچكدوم از اينا نيست!
پس چيه؟ هان؟؟؟؟
اگر كسي دليل را رها كند و مستقيما با زندگي ارتباط بر قرار كند , ميفهمد كه هيچ چيز بد در دنيا وجود ندارد.

قانون عشق-لورا اسكيول

6/25/2003

در تعطيلات من وقفه ايجاد شده!!!! امتحان هاي هفته ي اينده رو ميدم. يعني به نظرم اينجوري بهتره. 7 واحد پاس شده از 16 واحد به حذف ترم مي ارزه. اي بابا! ما هم رفتيم جزئ ... .

6/24/2003

شنبه- 31 خرداد- برد دانشكده ي مواد:" به علت در گيري هاي اخير , شوراي دانشگاه در جهت رفاه حال و اسايش دانشجويان , امتحانات پايان ترم را در شهريور ماه جاري نيز برگزار خواهد كرد. دانشجويان در صورت تمايل ميتوانند فرم درخواست را از اموزش دانشكده ي خود دريافت كنند." هيوا + اكثرهم دانشكده اي ها + اكثر هم دانشگاهي ها= فرم پر كردن. ساعت 4 بعد از ظهر : تعداد فرم هاي پر شده= 2800 تا.

يكشنبه- 1 تير- تعطيلاتم رو با تمام انرژي شروع كردم.

دوشنبه- 2 تير- 7:30 بعد از ظهر, در حالي كه دارم براي مهموني ا شب اماده ميشم: زنگ تلفن- ... امروز ظهر دانشگاه بودم , 5 دقيقه بعد از اومدنم اموزش كل يك بيانيه داده گفته فقط بچه هاي خوابگاه ميتونن شهريور امتحان بدن , ما هم در صورتي ميتونيم امتحان هاي اين هفته رو كه نداديم بديم كه امتحان هاي هفته ي دوم رو بديم ... هيوا: نه امكان نداره! من خودم با دكتر س و دكتر د صحبت كردم.گفتن دانشگاه با دانشجو ها همكاري ميكنه.

سه شنبه- 3 تير- 8 صبح – زنگ تلفن : ... الو! پا شو بيا !دارن اذيت ميكنن. 9:30 صبح-جلوي اموزش كل- خانوم ك : اين تصميمي ا كه شورا گرفته!ما هم نميتونيم كمكي بكنيم! به همه ي دوستاتون خبر بدين! و اينجوري از 8 نفر 3 نفر پريدن خونه سر درس! ( گوسفند چه خبر؟؟؟؟؟) 11:30 صبح- با كلي جون كندن جمعيت رسيد به 50 نفر. داد و بيداد و دعوا. دكتر ع : اين بيانيه اشتباهه! ما درس هايي كه هفته ي اول ندادين براتون حذف ميكنيم, تنها مصاعدتي كه ميتونيم بكنيم اينه كه بذاريم ترم اينده 24 واحد بر دارين.( جمعيت هاج و واج!) از اون طرف دكتر ف : شما چي ميخواين؟ هر چي ميخواين بگين من مطرح ميكنم , اما تضمين عملي شدنش رو نميدم! ( واقعا لطف ميكنيد زبان رتجه ميكنيد!!) 12 ظهر- بچه ها بريم دم در دفتر رياست! ( چقد سر و صدا) يكي از بچه هاي شوراي صنفي دانشگاه : شهرتاش سر قضيه اخراجي ها ككش هم نگزيد! بچه ها 10 شبانه روز دم دفترش تحصن كرده بودن! بريم دم وزارت علوم .بچه ها: ( جمعيتي نزديك به 160 نفر) بريم! – تا فاصله اي كه اتوبوس مياد- هيوا : ااا!اونجا رو دكتر ب! معاون دانشگاه! اقاي دكتر ... ( دكتر حرفش رو بريد و خيلي مودبانه گفت تو كه خوابگاهي نيستي, غلط كردي امتحان ندادي!) من غلط كردم يا نكردم, به خودم مربوطه!همه ي اينا اتفاقاتي ان كه افتاده. ما ميخوايم وضعيت موجود اصلاح شه! ( با داد!)اقاي دكتر: خوب شما بخواين. ( اخ!قلبم!) 12:15- اتوبوس اومد بچه ها! بياين بريم. – جمعيت 160 نفره ي معترض به 40 نفر اب رفت! اخه مجوز براي تحصن نبود!!!( هر بچه اي ميدونه كه تحصن بدون شعار يك عمل كاملا قانوني ا) جلوي وزارت علوم تحقيقات و فن اوري- ظل افتاب- دكتر ظريفيان: چييييييي؟؟؟؟؟ ما به تمام دانشگاه هاي سراسر كشور ابلاغ كرديم كه بدون هيچ قيد و شرطي امتحان ها در دو نوبت برگزار شه! من الان با شهرتاش تماس ميگيرم. ساعت 2:30 بعد از ظهر- از بچه هاي شوراي صنفي: قرار شد شهرتاش با شورا هماهنگ كنه و نتيجه رو فردا ظهر اعلام ميكنن. فردا ساعت 12 جلوي دفتر شهرتاش.

6:24 عصر-هيوا پشت كامپيوتر- نتيجه گيري ا اخلاقي و منطقي:
1- به حرف بزرگترتون گوش بديد.اگر والدينتون ميگن مملكت بي صاحب ا, مواظب باش بازي نخوري, گوش كن يه چي ميدونن يه چي ميگن. حداقل بيشتر فكر كن.
تا زماني كه در اين مملكت ا گل و بلبل زندگي ميكنين , اصلا اينده نگري نكنيد.فقط براي حال خودتون تصميم بگيرين.فقط براي لحظه.همين.

6/23/2003

يك چيزي اين وسط , درست همين جا, داره ميجوشه.نميدونم چيه؟ نميدونم كي ميريزه بيرون؟ نميدونم چه جوري ميخواد بياد بيرون؟ خيلي كنجكاوم كرده ....
خوب , تعطيلاتم رو با انتخاب اينكه شهريور امتحان بدم شروع كردم!
يك بعد از ظهر دوست داشتني , در كنار موجودات دوست داشتني , به بهانه ي بازديد از عكس هاي مينيمال , در يك محيط مينيمال.

6/17/2003

تو كه جنبه نداري , براي چي چهار روز مونده به امتحانات ميشل فوكو ميخري كه دق بياري؟
حوالي جنگ جهاني اول, بنا بود يك كاروان شتر حامل تجهيزات جنگي براي كمك به قواي امير فيصل اعزام شود , ولي هيچ كس به اين كار تن نمي داد.
يك سرگرد انگليسي بنام "هيوبرت يانگ" كه مامور اجراي اين برنامه بود ,خطاب به افسر عربي كه از اعزام كاروان شتر شانه خالي ميكرد گفت : تو حق داري,من حق دارم, و شتر ها هم حق دارند, با اين حال .... شتر ها بايد بروند !
يك تيمارستان مي خوام....
موزيك خوب+قهوهي خوشمزه+ يك "اژدهاي دگر انديش"كه هميشه ماتيك ميزنه=يك غروب تابستون خوشايند.

6/16/2003

Its very cold outside, like the way I’m feeling inside…

6/15/2003

شهر در امن و امان ا.اگر ميخواين امن ترين و بي سر و صدا ترين نقطه ي تهران رو ببينيد يه سر به علم و صنعت بزنيد.
نه به اون شوري شوري , كه به خاطر اغا جري خودشون رو خفه كردن تو تحصن و تريبون ازاد.نه به اين بي نمكي كه انگار اب از اب تكون نخورده.
اخييييييييييييش!بالاخره يه خبري ازش رسيد.دوستان عزيزمون كاري كردن كه وقتي فهميدم اوين ا و خودش تماس گرفته و در نتيجه زندس,نزديك بود
نماز شكر گزاري بخونم.خدا رو شكر كه اوين ا.(!!!!!!)

6/13/2003

متفاوت زندگي كردن لزوما مستلزم ساختار شكني ا؟
جهان را بنگر سراسر
كه به رخت رخوت خواب خراب خود
از خويش بيگانه است
و ما را بگر
بيدار
كه هشيوار غم خويش ايم.
خشم اگين و پرخاش گر
از اندوه تلخ خويش پاسداري ميكنيم,
نگهبان عبوس رنج خويشيم
تا از قاب سياه وظيفه اي كه بر گرد ان كشيده ايم
خطا نكند.
و جهان را بنگر
جهان را
در رخوت معصومانه ي خوابش
كه از خويش چه بيگانه است!


ماه ميگذرد
در انتهاي مدار سردش.
ما مانده ايم و روز نمي ايد.
من نگرانم.خيلي هم نگرانم.يعني چي شده؟كي گرفتتش؟ از كجا ميشه فهميد؟نكنه ديگه بر نگرده؟ نكنه ازون دستگيري هايي بشه كه ديگه هيچ اثري ازشون پيدا نشد... نكنه... خيلي نگرانم.خيلي ناراحتم."ه" داره دق ميكنه. كجاست؟كجاست؟دفعه ي پيش تو داد گاه بهش ازادي مشروط دادن, اگه اين دفعه دوباره دادگاهي شه؟دانشگاهش چي ميشه؟ نه,خدا كنه دادگاهي شه.حداقل يه خبري ازش ميشه. ميفهميم يه ارگان رسمي گرفتتش. واي!كجاست؟ كاش بابا ميتونست يه كمكي بكنه... فقط گفت برين اعلام گمشدگي بكنيد. كجاست؟كجاست؟ لعنتي...لعنتي....

6/11/2003

بعضي وقتا براي اينكه يه چيزي رو تغيير بدي بايد اونو به گند بكشي و اين همون كاري ا كه در كمال وقاحت دارم انجام ميدم
امروز تو تاكسي يه دختري هم سن و سالاي خودم ,كنارم نشسته بود.(من وسط بودم) طبق معمول , داشتم ميرفتم تو هپروت كه اه عميق اين ادم حواسم رو اورد سر جاش.يك اه خيلي بلند كه در كمال تعجب بار مثبتي داشت... بر خلاف عادت, برگشتم نگاهش كردم. سرش رو تكيه داده بود به شيشه و داشت ميخنديد. خنده اش خيلي قشنگ بود و كلللي بهم انرژي داد. دوست داشتم.
خوب ! اينم از ازمايشگاه شيمي. اخيرين عصاره ي درسي كه ازش متنفرم!ديگه اجازه نمي دم كه اين درس به اين اسوني ها تو زندگيم سرك بكشه!!!!

6/09/2003

براي n امين بار دارم بابا لنگ دراز ميخونم.مثل اسب دارم لذت ميبرم!

6/08/2003

دزد بد ذات!چرا خواب رو از چشام دزديدي؟
كي به تو ياد داده كه با هر دختري كه خودش رو تو هشت متر پارچه نپيچيده مثل يك جزامي رفتار كني؟
شيدايي و شوريدگي از نوع پاد "لل".للا والري اشتاين.
سينا كاشي به علت يك ربع تاخير پريد.خيلي دلم سوخت!و دست از پا درازتر برگشتم خونه...(شامپانزه)

6/07/2003

مسكو,كليساي سن باسيل- چيزي كه "مريم بيزانس"در ميان بازوانش گرفته, تنها يك عروسك چوبي در ابعاد طبيعي است. حالت درد الود چهره اش در مقابل يك مسيح كه كودكي اش اينگونه بيان شده, شديد تر از حالتي است كه او ميتوانست در مقابل تصوير واقعي پسر بچه اي از خود نشان دهد.

خيابان يك طرفه-بنيامين

6/06/2003

- جسارت زندگي كردن

...بهت ميگه يك شونه ميخواد كه سرش رو بذاره روش و گريه كنه,تا اونجايي كه ميتونه. سرش رو ميذاره و شديدا گريه ميكنه.اشك هاش رو پاك ميكني و سرش رو نوازش ميكني. سر بلند ميكنه و به قهقهه ميخنده .ازت اجازه ميگيره و ميبوسدت .همه چيز در حرارت و سايه روشن قرمز سپري ميشه.تمام حس هايي كه مدتي بود براشون دلتنگ بودي ,دوباره بهت بر ميگرده .با حرارت و هيجان بيشتر.از همه چيزش برات حرف ميزنه.از اونهايي كه دوست داره و براش زيبان. از اونهايي كه نفرت داره و براش عذاب دهنده س . از اين كه عظيم ترين و زيبا ترين حس دنيا چيه باهات حرف ميزنه.محكم بغلت ميكنه .ميگه توي چشمهاش نگاه كني . "حرف بزن!بگو ! بگو!" .اما تو گيجي. نميدوني چي كار كني. چرا؟ چرا؟ در همين حالت گيجي گردنت رو ميبوسه. تو وقتي ميفهمي كه رفته كنار,اون گوشه ي اتاق و تو رو با همون حالت بهت,در حالي كه كه به ديوار تكيه دادي , با يك گردن خيس رها ميكنه.رهاي رهاي رها... (از اون اتاق صداي گيتار مياد) .صدات ميكنه.دراز كشيده. كنارش ميشيني.اروم تو رو كنار خودش ميكشونه .ميبوسدت.محكم فشارت ميده.چه حرارت مطبوعي . بلند ميشي.منتظري چيزي بگه.سكوت .سكوت. هيچي. اون خوابه . مثل يك بچه خوابيده.انگار شبهاي گذشته , رنج كشنده ي حرفهاي نگفته اش , خواب رو از چشم هاش دزديده بوده .اما حالا, دوباره تونسته بخوابه. ...
با تضاد شديدي مواجهي.تمام اون عقايد مسخره ي سنتي كه يك عمر بهت تزريق شدن به مغزت هجوم ميارن. از طرف ديگه احساس پيروزي ميكني. تمام چيزايي كه تا حالا فقط حرف بودن ,عملي شده.با انتخاب خودت. با اگاهي كامل خودت. ... احساس ميكني به سادگي به خودت ميتوني لفظ فاحشه رو نسبت بدي.اما نه.ازت سوئ استفاده شده.... خودت خواستي.خودت اجازه دادي.
سيگارت رو روشن ميكني.توي نور كم رنگ اون اتاق , اون يكي به گيتارش تكيه داده و خوابه.اون يكي ا ديگه هم دراز كشيده. "اينجا سيگار نكش" دوباره بر ميگردي به همون اتاق.هنوز خوابه. كمي مشمئز ميشي .بر ميگردي بيرون. يك سيگار ديگه.گريه ميكني .سيگارت تموم ميشه. تموم شد. يك شب ديگه هم تموم شد. ...
امشب گذشت و تو در استانه ي اين همه تضاد قرار داري .
ميخندي.قهقهه ميزني.خوشحالي. خوشحالي كه جرات زندگي كردن و لذت بردن رو داري.
البته."زن بودن يك چالش هر روزست" و تو جرات مواجه شدن با اين چالش رو داري.

قصه ي ما به سر رسيد.اما طبق معمول , كلاغه به خونش نرسيد...
سه روز خوبي بود برام به اندازه ي يك صبح تا عصر گذشت. همه چيز طيف نرمالي داشت, مقادير متنابهي درس , صحبت , استراحت , خنده , ابجوي مبسوط, (چند بار بگم؟! شما يك خانوم محترم هستين! نه يك كابوي تگزاسي كه اينجوري ليوانت رو ميري بالا!!!) پرستاري "به سبك خودم"! از يك موجود عزيز و در عين حال يك ليدي ا محترم كه چهارشنبه شب تصميم گرفت" مثل يك كابوي بنوشد" !!!! و خوب طبيعتا ساير درد سر ها و خنده ها! و اينكه تا ساعت 3 بعد از نيمه شب نيم ساعت يك بار بري بالا سرش ,نبضش رو بگيري ببيني هنوز زنده س يا نه!!!!!! بعد هم سرم قندي دست ساز ,يعني اب – شكر!!! خلاصه كه خوب بود. انقدر در اين ارتباط دو نفره ي دوستانه-خواهرانه -.... خسيس هستم كه نگم "جاتون خالي بود";)