5/31/2003

LSDبايد خورد
و
"در جواني يك سايه راه بايد رفت"
اي زمان! چرا شدي عين ماهي تازه از اب گرفته شده؟چرا هي از دستم ليز ميخوري؟!اي زمااااان!
كور از خدا چي ميخواد؟ دو تا چشم بينا.
هيوا براي سه روز تعطيلي چي مي خواد؟يك خونه ي خالي!!!!
(بي زحمت سوئ تفاهم نشه! من فقط به تنهايي و ارامش احتياج دارم)

5/30/2003

نزديك به سه سال و نيم كه,جمله ها يا پاراگراف هايي از هر كتابي كه مي خونم يا فيلم هايي كه ميبينم و جذبم ميكنه رو توي يك دفتر مينويسم.مجموعه ي جالبي ا.وقتي از اول ورقشون ميزنم تمام دغدغه هايي كه در هر دوره داشتم دوباره يادم مي اد.( به تناسب درگيري هاي ذهنم , جملاتي كه مال خودم نبود ولي حرف منوميزد....) . يك و صفحه ونيم از اين دفتر در تابستان دو سال پيش نوشته شده.اون موقع بد جوري با مسئله ي جنگ ايران با عراق (جنگ تحميلي يا دفاع مقدس يا هر چيز ديگه!) در گير بودم.هر فيلم , مصاحبه يا مطلبي در اين باره گير مي اوردم مي بلعيدم. اتفاقا همون موقع كانال 4 يك مصاحبه با حاتمي كيا نشون داد .اسمش كاپو چينو بود. چيزايي كه اون روز تند تند پاي تلوزيون از حرفاش نوشتم رو امروز دوباره ميخوندم ...

...در وضعيت هاي متضاد اتفاق هاي مهم روي مدهد. / لحظه ي مرگ – سيگنال سكوت / بايد جبهه ميرفتم, از طرفي وابستگي به زندگي مرا با مخاطره مواجه ميكرد / با زندگي در گير شدم / ازمايش بود/ چند مرده حلاجم / فضاي ملكوتي جبهه /انقدر براي مرگ ارزش قائلي كه براي زندگي / قبرستان –مزار شهدا- انرژي و بقا- / پلاك شناسايي : خلاصه شده ي يه ادم / جتگ مرا اذيت ميكند./ يك چك اپ-سوت خمپاره – تو كي هستي؟ اصلا هستي؟ - در شهر هيچوقت اين موقعيت وجود نداره – كدري/ جنگ چيز خيلي بديه ,بهترين دوستام رو ازم گرفت ولي بخش ديگه رو نميشه نفي كرد.هيچوقت با اين دوستا اشنا نميشدم / جنگ يك موقعيت ا , در پس اين موقعيت لحظات عجيب انساني وجود داره.../ چرا نسل امروز مرا متهم ميكند ؟ من خسته ازجنگ بر گشتم بايد جوابگو باشم . من فقط يك گوشه رو حفظ كردم. ....

5/28/2003

من دنبال يك رولر كاستر بودم , اما در تو فقط يك قايق پارويي پيدا كردم ! ....
داشتم چند تا پست اخير رو ميخوندم.... واي واي!چقدر غر غر و ام! خدا به دور!

5/27/2003

اوووووووووه ه ه ه ه ه !اين يك نفس از سر راحتي و اسودگي بود! حدود 94 ساعت از لحظه اي كه سارا گوشي رو كوبيد روي تلفن و گفت "سارا مرد" , گذشت.براي من مثل يك عمر بود....5 دقيقه پيش تلفن ام باهاش تموم شد.امروز دوباره ميريم روي اون تپه هه...فشار بزرگي بود كه برداشته شد.نميدونم بايد چي بگم....
همه جا در امن و امانه!فقط مقدار قابل توجه اي براي خواهريم نگرانم , و ديگه اينكه نگران ژاك ام و هنوز برام انقدر عزيز هست كه دقدقه ي جاي خاليم تو زندگيش رو داشته باشم. خلاصه اينكه همه چي خوبه فقط نميدونم چطوري زمان رو كش بيارم كه تا يكشنبه هم خواص ام تموم شده باشه هم مقاومت مصالح.
ميبيني؟همه چي عاليه! فقط نميدونم چرا اين همه دلم ميخواد سرم رو بكوبم تو ديوار؟! و مفصلا گريه كنم....
اره.بايد در اون زاويه مبارزه قرار بگيرم.....
ديشب تا صبح بهش فكر ميكردم.نتيجه شد همين.قرار گرفتن تو اون زاويه مبارزه.اون رو ميگم !اوناهاش!ميبيني اون زاويه رو؟؟؟اميدوارم اوني كه خودش اين نگرش رو بهم داد ,يادش نرفته باشه:"قرار گرفتن در زاويه مبارزه ".رو

5/26/2003

يك كابوس. يك كابوس وحشتناك.
نسبت به داشتن ارتباط با كسي كه دوست داري تا اين حد بي تفاوت باشي . هيچ هيجاني احساس نكني , هيچ گرمايي ازش نگيري و در نتيجه روز به روز سرد و سرد تر بشي. يك عروسكي از تو در اون رابطه باشه ولي خودت مدام دور بشي. دور و دور تر. اون ادم همونه ,هموني كه دوستش داشتي و ازش خواستي كه كنارت باشه.تو هم هنوز همون ادمي , اما چيزي تغيير كرده . چيزي كه نميدونم. اين همه بي تفاوتي و سرما از كجا مياد. ؟ ..... بايد تموم شه.بايد تموم شه. چيز زيادي باقي نمونده. حد اقل بذاريم خاطره هاي خوبمون بمونه. ....
حس عجيبي ا. دوست دارم خودم رو وسط مردم غرق كنم. انقدر در گير شلوغي بشم كه خودم رو گم كنم. ....
كنسرت دانشجويي خواجه نصير. يك محيط دوست داشتني با يك نوازنده ي دوست داشتني.

5/23/2003

همه چي واقعا عاليه! زندگي بهتر از اين نميشه! عجب روز فوق العاده اي داشتم! به راحتي شيمي فيزيك خوندم , الان فول فولم. س هم چشمهاش رو عمل كرده, خوبيش اينه كه ميدونه براي يك چنين عمل فانتزي اي لزومي نداره خيلي به خودش فشار بياره , انتظار خاصي از افرادي كه نبايد داشته باشه. ضمنا خوب ميدونه كه در شرايطي كه حساس شده نبايد نتيجه ي جدي اي از چيزي بگيره.
ژاك واقعا تحسين بر انگيزه.امروز با خوندن پيغامش اين موضوع رو فهميدم.واقعا به خاطر اينكه تا اين حد ميفهمه كه بايد اشتباهاتش رو گردن بگيره و بيخودي جريحه دار نشه تحسينش ميكنم. از اون مهم تر اين كه ميدونه اگر با من مشكل داره پاي س رو وسط نكشه. واقعا عاليه نه؟! مردم ما هم كه از همه ي اينا عالي تر !همه حريم هاي خودشون رو ميشناسن. هيچ كس تو كار اون يكي دخالت نميكنه!همه هم سرشون به كار خودشونه.و در مسائل خصوصي هم دخالت نميكنن. خلاصه كه زندگي بهتر از اين نميشه! وسط اين همه نقل و نبات ,اين كه من چقدر به شيمي فيزيك و خواص فيزيكي 2 مسلط ام بدجوري خود نمايي ميكنه.
وز وز نكن! ميرم حشره كش ميارم ها!
لافكاديو!لافكاديو جان!پات رو بر دار!گوشه راست مانيتور رو نميبينم....

5/22/2003

شيمي فيزيك/ شيمي فيزيك/ 20 دقيقه الافي, اونم براي پنجمين بار/ عصبانيت/عصبانيت/عصبانيت/بولينگ براي كلمباين./ فشار شديد عصبي / چقدر ضايعي تو بشر!!!/ گرمممممممههههه!/ يك شب خوب با انا/ خوشحالم!صبح شد و من ذوب نشدم/ beautiful mind / شيمي فيزيك/شيمي فيزيك/ شيمي فيزيك/ يك كلت!يك كلت به من بدين! ميخوام مغزم رو باهاش متلاشي كنم.../ اشتباهه.يك جاي اين رابطه اشتباهه.دير يا زود بايد تموم شه. .../ ملال اور /ملال اور/ملال اور/ مصاحبه ي فردا چي ميشه؟ / واااي!اميدوارم اين امتحان شيمي فيزيك خوب شه ... ميترسم.../ يك كلت..يك كلت بدين.. بايد مغزم رو متلاشي كنم....

5/20/2003

فرياد سايه سرو را
در باد نقش ميزند
(مرا و هق هق مرا
در اين كشتزار رها كن.)
همه چيزي در جهان درهم شكسته است.
هيچ چيز بر جا نمي ماند جز سكوت.
( مرا و هق هق مرا
در اين كشتزار رها كن.)
افق بي ماه
ميان دندان هاي اتش جويده مي شود.
(گفتم كه مرا
و هق هق مرا
اينجا در اين كشتزار رها كن.)

لوركا-




من به تو تعلق ندارم.دوستم داري , دوستت دارم , اما نه دنياي من , نه دنياي تو ,هيچكدام به هم تعلقي ندارند. "گفتم كه مرا و هق هق مرا, اينجا , در اين كشتزار رها كن ".

5/17/2003

Toy story-3-
امروز ورژن جديد داستان اسباب بازي عينا در زندگيم اتفاق افتاد! و من از نفوذي كه يك شخص 21 ساله ميتونه در زندگي پدرش داشته باشه ,استفاده كردم و دوست كاموايي بچگيم رو كه بعد از اسباب كشي دو سال پيش در انبار تنها افتاده بود و امروز داشت به دست اقا ابراهيم راهي سطل اشغال ميشد, رو به خونه بر گردوندم.يه كم در باره ي اين دوست كاموايي: من كوچولو كه بودم , مثل حالا,نه خواهري در زندگيم بود و نه برادري.از بعد از ظهر كه مامان و بابا از سر كار بر ميگشتن و مي اومدن دنبال من خونه ي ماماني اينا(مادر و پدر بزرگم) تا فردا صبح كه دوباره ميرفتم اونجا ,تنها دوست و هم بازي من همين عروسك كاموايي بود كه مامانم برام درست كرده بود. تازه شب ها هم كه به خاطر وحشت مرگ اوري كه از تنهايي و تاريكي داشتم و مدتي طول ميكشد تا خوابم ببره اون اونجا, گوشه ي اونوري اتاق مينشست و با لبخند هميشگيش بهم نگا ميكرد و اروم ميگفت نترس!من اينجام.راحت بخواب....خلاصه اينجوري شد كه من با وجود رنگ و وارنگ اسباب بازي اي كه داشتم , اين برام يه چي ديگه بود و هست.
و اما داستان اسباب بازي: ديروز اقا ابراهيم اومده بود خونمون براي تميز كاري هاي ادواري. شيشه و در و ديوار و ... .بعد از اتمام كاراي بالا , با بابا رفتن انباري كه اونجا رو هم يك سر و ساموني بده. بابا به اين نتيجه رسيده بود كه بايد چيزاي اضافه ي انبار رو بده ابراهيم,بريزتشون دور. ....... .و پدرم از كارتون اسباب بازي هاي من شروع كرد. بدون دادن كوچكترين اطلاعي به من!
من تازه امروز صبح از اين قضيه خبر دار شدم و فكر كنم كار سختي نباشه كه عكس العمل من رو پيش بيني كنيد! اتشفشان و بعد هم نفوذ يك شخص 21 ساله!!! و بعد بازگشت اين دوست كاموايي به خونه....
چند نكته:
1. ايده ي اسم اين ماجرا, داستان اسباب بازي , رو انا بهم داد. من خواهر ندارم , ولي يك انا دارم كه از هر خواهري تو دنيا بيشتر دوسش دارم.
2. وقتي دوباره اين دوست كاموايي رو ديدم كللللي ياد خونه ي "ماماني اينا" افتادم. حالا هم ماماني و هم بابايي رفتن اون دنيا و پيش ما نيستن. ماماني ,بابايي , خيلي دلم براتون تنگه...كاش بودين...روحتون شاد.
3. قبل از اينكه اين دوست كاموايي برگرده خونه , با كلي غم و غصه با ژاك حرف ميزدم. اون موقع طنز داخل حرفاش رو كه سعي داشت باهاش منو بخندونه رو نفهميدم.اما الان كه يادش مي افتم كلي خندم ميگيره!مخصوصا وقتي كه تصميم گرفت به بابام زنگ بزنه و بهش بگه كه صداي وجدانشه و عروسك اين بچه رو بهش بر گردونه!!!!!

5/15/2003

يك سيكل, يك نوسان هارمونيك ,يك چرخه , پديده اي كه به صورت پريوديك از درونت ,از اعماق بدنت ,مي جوشه و به تو اعلام ميكنه كه تو ميتوني ,بدن تو اين امادگي رو داره كه جنيني رو در خودت پرورش بدي و مادر بشي. به تو اعلام ميشه كه توانايي داري براي مدت كوتاهي از بدنت دو ضربان قلب رو حس كني.
اي كاش اين اعلام امادگي پريوديك انقدر درد ناك و تحليل برنده نبود.....
خيلي احمقانه است! يك چيز كاملا نسبي و سليقه اي مثل زيبايي معيار بندي شده است وبه چيزي زيبا گفته ميشه كه حد اقل نود درصد المان هاي از پيش تعيين شده ي زيبايي رو داشته باشه.
يك زن در صورتي زيبا ست كه حداقل براي يك مرد اروتيك باشه .
....

5/13/2003

فانتزي ....فانتزي ....فانتزي.....ا

5/12/2003

اين پيغام رو "بو بو" دختر ارشد خانواده ي گلاس ,روي اينه ي حمام اپارتمان سيمور-پسر ارشد خانواده ي گلاس- به مناسبت ازدواج برادرش گذاشته بود:
" تيرهاي سقف را بالا تر بگذاريد , نجاران, داماد همچون اارس مي ايد,بالا بلند تر از هر بلند بالايي. ... لطفا با موريل خوشگلت شاد شاد شاد باش.اين يك دستور است. ..."

مثل اينكه اصل بقاي انرژي اينجا هم بود!(بر خلاف نتيجه اي كه داشتم ميگرفتم) اهسته اهسته اون انرژي كه يك سال پيش گذاشتم و احساس كردم نابود شده , داره بهم برميگرده. در يك فضاي ديگه و از يك نوع كاملا متفاوت .....
( ااااه!حضرت شلغم!كمك كن اين نتيجه اي كه بعد از اندي مچل بودن گرفتم , زاييده ي توهمات هميشگيم نباشه. اا مين!)

5/10/2003

ميشنوي....؟ صداي اره برقي ا
مركز ترك الكل مارتين – جي پي هم مثل بقيه ساكنان مارتين اول و مقدم بر هر چيز دائم الخمر است. ...

5/09/2003

نوشتنم نمياد!(اون موقع كه ميومد چي بود!حالا كه نياد واويلا!)

5/08/2003

(تلفن همراهش زنگ زد...)
-نميدونم اين كيه, زنگ ميزنه قطع ميكنه.
: شايد از ترافيك شبكه ست.نميتونه بگيردت...
-اميدوارم.تصور اينكه مزاحم دارم ازارم ميده.




داشتن مزاحم...مدتيه وجودش براي خودم و شنيدن شكايتش از طرف همجنس هام عادي شده.مزاحم تلفني, مزاحمت از طريق ايميل, مزاحمت فيزيكي در جاهاي متراكم و شلوغ , مزاحمت هاي كلامي و .....ياد اين جمله افتادم :زن بودن يك چالش هر روزه است.

5/07/2003

بازگشت از غيبت اصغر.

5/01/2003

پايين , پايين تر ...اونجايي كه انرژي پتانسيل به صفر مطلق ميرسه...