4/30/2003

نيمي پيوسته ,نيمي كوانتمي ....
تمام روز در اينه گريه ميكردم
...
تمام روز نگاه من
به چشم هاي زندگيم خيره گشته بود
به ان دو چشم مضطرب ترسان
كه از نگاه ثابت من ميگريختند
و چون دروغگويان
به انزواي خطر پلكها پناه مي اورند
...
تمام روز , تمام روز
رها شده ,رها شده , چون لاشه اي بر اب
بسوي سهمناك ترين صخره پيش ميرفتم
بسوي ژرف ترين غارهاي دريا ئي
و گوشتخوار ترين ماهيان
و مهره هاي نازك پشتم
از حس مرگ تير كشيدند
نمي توانستم ديگر نميتوانستم
....
(وهم سبز-فروغ فرخزاد)

4/28/2003

خيلي خوبه كه در يك نصفه روز وقتي پايين پات رو نگاه كني همش گل هايي رو ببيني كه از همه بيشتر دوسشون داري , يه كم كه سرت رو اوردي بالا درختاي تازه سبز شده با شكوفه هاشون رو ببيني , يه كم بالاتر كوه مه گرفته و بالاتر از اون اسمون ابري با نم نمك بارون.بعدش بري بالا تر و لبه ي يك تخته سنگ بشيني ,روبروت اون شهر كثيف باشه و تو با ديدنش كللي حالت خوب شه كه توش نيستي, سمت راستت يه دره ي سبز باشه با رودخونه و اون صداي محشر كوبيده شدن اب به سنگا , دست راستت هم يك موجود در استانه ي 21 سالگي با اون شال ابي قشنگش نشسته باشه .همه ي اينا انقدر خوبه كه وقتي موقع برگشتن , تو تجريش سوار تاكسي ميشي و جلو كنارت يك مردك نفهم ميشينه , انقدر حالت خوب هست كه بهش بد و بيراه نگي و خودت در كمال بيخيالي از كمر به بالا از پنجره بيرون باشي كه خداي نكرده اقا اذيت نشن و راحت بشينن!!!بعد از اون اسباب حرص خوردن تكميل شه و 50 دقيقه در ترافيك بموني اما انقدر ريلكس باشي كه وقتي رسيدي منزل 2 ساعت عميق و عالي بخوابي! و بعد هم يك دوش داغ !
زندگي اونقدر ها هم كه فكر ميكردم سگي نيست ! ...
به خاطر روز تولد يكي از مطلوب ترين , دوست داشتني ترين و زيباترين انسان زندگيم, ابر انسان ,زني كه " ششصد خنده ي متفاوت دارد و من او را دوست دارم"

كسي برايم صدفي اورد .
در درونش
دريايي در نغمه
از ساحلي دوردست .
قلبم سرشار ميشود
از اب , از ماهي هاي ريز نقره اي و سياه .
كسي برايم صدفي اورد.

اناهيتا , انا , انا سپندارمز , اناتگرال و ابر انسان , تولدت مبارك

4/26/2003

تا اطلاع ثانوي , كازينو ت-ع-ط-ي-ل –ه ه ه ه ه .....

4/25/2003

I am pregnant.
در يك دوره ي جنيني در وجود خودم به سر ميبرم.تا چند ماه ديگه اين فرزند متولد خواهد شد , اما به واسطه ي اين تولد مادر خواهد مرد.مطمئنم. ...

4/24/2003

به قرمزي,داغي و بدمززگي خون تازه ست.بد مززگي,داغي و قرمزيي كه در وجودت جريان داره و بهش نياز داري.نياز حياتي.به همين ملموسي-همينقدر خاكي-همينقدر مادي- همينقدر هيجان انگيز و به همين اندازه محرك كنجكاوي.
خودم رو به سمتش پرتاب كردم, بهش برخورد كردم و بعد در وجودش متلاشي شدم.حالا دارم از روزنه ي خودش به خودم وارد ميشم.
دلم ميخواد خودم رو در خودم دفن كنم.به يك انزواي اغراق شده احتياج دارم.

4/23/2003

اين سردرد لعنتي تمومي نداره.تمركزم رو ازم گرفته.چيزايي كه مينويسم بيشتر شبيه هذيون هستن تا يه چيز قابل خوندن.

4/22/2003

كسي يه دختر سرما خورده,كه سرو گلوش وحشتناك درد ميكنه,زير چشماش كلللي گود افتاده و يك بند غر ميزنه نميخواد؟!
نه, واقعا چيز شاعرانه اي وجود نداره.جستجو كافيه ....
به تقريب دوشيزه اي بود و بيرون شد.
از اين بخت ياري,گاهگاه از ترانه و چنگ.
و به روشني درخشيد,از ميان روبند هاي بهاري اش
و در گوشم بستري فراهم كرد.
و در من خفت.و همه چيزي خوابش بود.
درختاني كه گاه شگفتزده ام ميكند,
دوردست محسوس,چمنزار لمس شده,
و هر شگفتي كه بر من رخ مينمود
جهان را خواباند.ايزد اواز خواند:چگونه
به كمالش رساندي كه هيچ تمناي بيداريش نيست؟
بنگر,برخاست و خفت.
مرگش كجاست؟تو اين بن مايه را خواهي يافت
پيش از تباهي نغمه ات؟...

به كجا فرو ميشود از من؟... دوشيزه اي به تقريب...

ريلكه.

4/21/2003

ادرس اينجا رو بهش دادم,بدم نمي اومد نظرش رو در مورد نوشته هام بدونم.نتيجه ي خوبي نداشت.عصبانيت هاي روزمره ام رو به خودش گرفت. ....
-چه باروني داره مياد....فرق بارون بهار و بارون زمستون همينه!بارون بهار روحم رو شاد ميكنه...
: يعني الان شادي؟
-خيلي زياد!
: خوشحالم, كمتر تو رو اينجوري ميبينم.
- ...
ريشه ي هر اشمئزاز در اشمئزاز حاصل از تماس بدني است.حتي تلاش براي غلبه بر اين احساس,با واكنشي شديد به هدف خود نليل ميشود:چيز مشمئز كننده را با هيجان در بر مي گيرند,ان را ميبلعند,ميخورند:اما همچنان ظريف ترين تماس پوستي تابو باقي ميماند.تنها به اين طريق با ناسازه ي اصول اخلاقي برخورد ميشود,روشي كه در ان واحد هم مستلزم غلبه بر احساس اشمئزاز است,و هم مستلزم اينكه به ظريف ترين شكل ممكن به دست گرفته شود. والتر بنيامين-خيابان يكطرفه.

4/19/2003

اينجوري بهم نگاه نكن!داري حالم رو بهم ميزني!
من يك "شي ئ اروتيك "نيستم.من يك زنم.ميفهمي يا بلند تر داد بزنم؟
بعضي وقتا به اين نتيجه ميرسم كه بد جوري بي موقع زنم...

4/16/2003

با چه شدتي داره بارون مياد.خيلي سردمه.baby im waiting for a miracle,a miracle to come.
Waiting for a miracle,there is nothing left to do.nothing left to do.
يك سيب بود كه انداختم بالا, هزار بار,دو هزار بار شايدم بيشتر,چرخيد و چرخيد تا به دستم برگشت. پارسال همين حدودا بود كه با مساله ي Philadelphia درگير بودم.زياد با هم بوديم , سر برنامه هاي مختلف, به هر بهانه اي , حضور داشت. هميشه ميديدمش و من رو نميديد . اين همون چيزي بود كه از درون منو تحليل ميبرد. مدام ميگشتم . جستجو, دقيقا كاري بود كه ميكردم. نه. هيچي,واقعا هيچي.ا بايد از همين تو نابودميشد. براي اينكه بيخودي رشد نكنه به هيچ كس , حتي تو , چيزي نگفتم.سخت بود, خيلي سخت بود , ولي بالاخره شد. همونجوري ديدمش كه منو ديد.
حالا از اون موقع چيزي جز يك لبخند ,اگرچه تلخ ,باقي نمونده.هيچ چيز.من نقش خودم رو تو زندگيش پيدا كردم. يك مو كوتاي كوچولو و حواس پرت, با پنجاه مدل قهقهه ي كودكانه كه هيچوقت نميخواد بزرگ شه, اين دقيقا همونجوريه كه من رو ميديد,ميبينه و خواهد ديد.(حالا فهميدي چرا وقتي ته دلم بهش لبخند ميزنم اينقدر تلخه؟)

4/15/2003

Wet ‘ n’wild روزمررگي من و هزران زن ديگه مثل منه.روزمررگي كه نميدونم , زاييده ي جامعه ي مردسالار و مصرفي ,يا به نارسيسم من جنبه ي واقعي ميده,شايد هم از اين طريق "با طبيعت پيوند برقرار ميكنم"و در همان حال "ضرورت تصنع را به ان عاريت ميدهم".wet'n'wild روزمررگي منه كه من رو از صورت كم رنگ و بيروحم جدا ميكنه.

4/11/2003

از تمامي دوستان, همكاران,اشنايان,عزيزان,دلبندان,و سايرين تقاضامندم اگر يك توزيع گرانولار در صنعت پرس,غير از توزيع فولر ,اندرازن و دينگر سراغ دارن تا شنبه ساعت 10 صبح مراتب رو به من اعلام كنن.
--مقادير متنابهي martini ,به علاوه ي همون مقدار نيكوتين ,تركيبي ا كه در حال حاضر مي تونم لذت زيادي ازش ببرم ...
:اوه!عزيزم اين طرز تفكر اصلا در شان شما نيست! با طلب كردن اين چيزا فقط صورت مساله رو پاك كردي!
--ااا والا! چه عرض كنم!
:نه عزيزم!اين كار رو با خودت نكن! سعي كن ايستادگي كني...
--.....................JUST fuck off honey
.هميشه ميشه از حضور يك لرد نازنين و دوست داشتني در زندگي لذت برد. اين لرد عزيز باعث شد وجود اين توده ي صلب در گلوم رو فراموش كنم و نيشم باز شه و از بناگوش ا سمت راست تا بنا گوش ا سمت چپ امتداد پيدا كنه.
بعله.دوباره سر و كله ي اين لعنتي پيدا شده.يك توده ي صلب در گلوم كه هر از جند گاهي بزرگ ميشه و حسسسابي نفس كشيدن رو سخت ميكنه.
خوشحالم ديگه دارن ميرن.وجودشون خيلي مفيد بود اما شخصا واقعا خسته شدم.اصلا اين مدت چيزي به نام تنهايي مفهومش رو برام از دست داده بود.پديده اي كه از خواب و خوراك برام حياتي تره!واقعا به يك "انزوا"ي مطلق نياز دارم.
وقتي هفته به هفته سراغي از درسات نگيري, اوضاع از اين بهتر نخواهد بود!فردا بايد تكليف تحويل بدم اما اصلا نميدونم جريان چيه!
اين دخترك بي مرام هم اصلا پيداش نيست!دور و برت رو نگاه نكن! با خودتم!
چرا هيچ جمعي در اطراف من موجود نيست كه از بودن باهاشون واقعا لذت ببرم؟ اولش فكر كردم حتما من يه مشكلي دارم , ولي حالا فهميدم كه قضيه اين نيست!اگر جمعي رو ميشناسيد كه حماقت از نوع غير قابل تحمل و قير غابل تحمل و غير غابل تحمل و صد البته قير قابل تحمل توش موج نميزنه, حتما بنده رو در جريان قرار بديد.پيشاپيش مراتب تشكر من را پذيرا باشيد.
و البته خدا روزي كه سندروم اسكارلت بالا ميزنه , رو نياره .
ميبيني كه.زندگي واقعا پديده ي دردسر زاييه!

4/09/2003

1.كتاب ها و روسپي ها را ميتوان به بستر برد.
2.كتاب ها و روسپي ها زمان را در هم ميبافند,بر شب مانند روز, و بر روز مانند شب حكم ميكنند.
3.نه كتاب ها براي دقيقه ها ارزش قايلند,ونه روسپي ها.اما اشنايي نزديك تر با انها نشان ميدهد در واقع چقدر عجولند.همين كه توجهمان به انها معطوف شود ,شروع به شمردن دقيقه ها مي كنند.
4.كتاب ها و روسپي ها همواره در عشقي نا كامياب نسبت به يكديگر به سر برده اند.
5.كتاب ها و روسپي ها هر دو مردان ويژه ي خود را دارند, مرداني كه از طريق انها گذران روزگار مي كنند, و عذابشان مي دهند,در اين زمينه,مردان ويژه ي كتاب ها منتقدان اند.
6.كتاب ها و روسپي ها در موسسه هاي عمومي جاي دارند-مشتري هر دو دانشجويان اند.
7.كتاب ها و روسپي ها-به ندرت كسي كه كه تصاحبشان ميكند, شاهد مرگ شان مي شود.پيش از انكه عمرشان به سر رسد گم گور ميشوند.
8.كتاب ها و روسپي ها خيلي علاقه دارند توضيح دهند چگونه به اين روز و حال افتاده اند:و از گفتن هيچ دروغي فروگذار نميكنند.در واقع, اغلب,سير و چگونگي ماجرا را متوجه نشدهاند,سال ها دنبال "دلشان"رفته اند, و روزي بدني فربه در همان نقطهاي براي خود فروشي مي ايستند كه صرفا براي "اموختن درس زندگي" توقفي داشته است.
9.كتاب ها و روسپي ها وقتي نمايش مي دهند ,دوست دارند پشت كنند.
10.كتاب ها و روسپي ها زاد و رودشان زياد است.
11.كتاب ها و روسپي ها-"راهبه ي پير- روسپي جوان". چقدر كتاب هست كه زماني بد نام بودند و اكنون راهنماي جوانان است.
12.كتاب ها و روسپي ها دعوا مرافعه هاي شان را جلو چشم همه مي كنند.
13.كتاب ها و روسپي ها- پانويس هاي يكي , اسكناس هاي ديگري در جوراب هاي بلندش است.

خيابان يكطرفه-والتر بنيامين.

و اما نظر خودم,اين نوع نگاه خيلي .جالبه, نوعي كه خودم اصلا ندارم. توي پرانتز, از بكار بردن ا لفظ روسپي,فاحشه, بدكاره و ... براي يك عده زن با زندگي هاي خاص -به علت قدرت گرفتن اخلاق گرايي از يك مقطع زماني به بعد-متنفر و بسيار شاكيم.

4/07/2003

ادم چيز فهم ,چيز فهم . همواره ميشه از حرف زدن براي يك چيز فهم احساس خشنودي كرد. امروز به اين نتيجه رسيدم كه , ژاك در كنار اين حس طنز گرايي !!!!! ازاردهندش , از قدرت درك خوبي برخورداره!در يك كلام, ميشه در دسته ي موجودات چيز فهم قرارش داد.بعد از كل كل ا حسابيي كه باهاش داشتم و ساير دعوا و مرافعه ها ,در ارامش "بعد" از طوفان به سر ميبرم.
با تو ,شما دو تا , اوني كه اونجا ميبيني و م م م , فكر كنم اونيكي خودم هستم .اون جمع رو خيلي دوست دارم , اما چيزي كه هستم ,كمي با خودم تفاوت داره.البته ميدوني كه , ... اقتضاي جمع ا.
تعجبي نداره! اون محيط يه محيط كاريه , بايد جدي باشم .خوب ... قبول دارم , اخم و بد اخلاقي بهترين حالتش نيست!
چي؟؟؟؟!!! صحبتش رو هم نكن! اونا اصلا ظرفيت ندارن باهاشون خودم باشم . ...
خلاصه كه اينجوريه كه به شيزوفرني مضمن مبتلا شدم.
!!!!!!!!!!

4/05/2003

به اون افتضاحي كه تصور مي كردم نبود...
از اون باغ انار حرف زد,از صاحب بد اخلاقش,از درخت شاتوت ته باغ, از ترشي انارها,از اون موقعي كه "همه ي هيكلش قرمز"ميشد...باز هم با هم حرف زديم.از كودكي من,از كودكي صرفا شهري من . از اينكه من از باغ انار,باغبان بد اخلاق و ... در همون حد درك ميكنم كه تو شعراي مصدق خوندم...

4/03/2003

Hope you never grow old.
در چشم ها يمان جاده ها
بي انتها يند.
دو جاده
گذر گاه سايه اند.
مرگ هميشه از
سايه هاي رازناك سر ميرسد.

زني باغبان
هق هق مي كند
اشكدانه ها چون غنچه پايين ميريزند.

چشماني بي افق
جنگل هاي بكر
كه در ان غرق ميشويم.
قلعه ي بي بازگشت
كه از جاده ي سوسن
به ان ميرسي.

اي پسر بي عشق
خداوند تو را از برج عاجت برهاند
و تو النيتا
كه نشسته اي
گردنبند گلدوزي ميكني
از ان مسافر حذر كن.

چشم ها-لوركا.
- چيزي شده؟
: نه!چطور؟
- يه جوري شدي.عادي نيستي!
: ميشه بگي در حالت چجوري هستم؟
- تو...در حالت عادي...م م مم م م م....نميدونم(؟)
ديشب شب سختي بود.خيلي سخت.ببيني كه عزيز ترينت جلوي چشمت داره درد ميكشه و هيچ كاري هم از دست تو بر نمياد.اما با همه ي اين اوصاف , يك چيز خيلي توجه ام رو به خودش جلب كرد,غرورش واقعا برام لذتبخش بود.خيلي لذتبخش.

4/01/2003

....بعد هم شكوه كرده,خيلي صريح گفته است كه به نحوي دور از انتظار احساس خستگي ميكند.رنج هم ميبرده از فرياد زدن.فريادش در واقع از هين بوده كه چيزي براي فكر كردن نداشته.....سر انجام از گله و شكوه دست كشيده....خشمش ديگر بي خروش بوده,توان از كف داده بوده.حرف زدنش فقط محدود به اين بوده كه بگويد برايش ناممكن است كه شرح دهد چقدر كسالت بار و طولاني است,طولاني است لل.و.اشتاين بودن.

دوراس.
مدتيه به هم اغوشي با اين جمله دچار شدم.طولاني است ... بودن. ...
مقدار زيادي نارسيسم زنانه ي تكامل يافته (نارسيسم از نوع زنانه ,همراه با نوعي واقع بيني خاص ,و كمي سكوت و تامل)به علاوه ي سندرم اسكارلت ,ضرب در ضديت با ساختارهاي موجود از رده ي "زن خوب,دختر خوب" مساوي است با پديده ي در هم و غير قابل ....(غير قابل اش رو تو بايد بگي!) مثل من.
زن هاي "دوراس" را دوست دارم.همه ي انها دچار شيدايي خاصي هستند,اين شيدايي فقط مختص به " لل" نيست. همه دچار نوعي سرگشتگي پنهاني هستند ,با ميل عميقي به طغيان.زن هاي دوراس را دوست دارم...