12/13/2003

اهان!الان كه كامپيوترم رو روشن كردم فهميدم!امروز سيزدهمه!صبح كه به جاي اينكه پنج پاشم ,خواب موندم ,شيش و نيم پاشدم.فقط من نبودم كه از كارام موندم,باباهه هم كلي كار داشت كه بيدار كردنش به عهده ي من بود و ما به اتفاق از كارهامون مونديم.يك ساعت و پانزده دقيقه بعد از خواب موندگي,من به اتفاق مامانه,رفتيم پايين,هي مامانه گفت بذار من ماشينه رو از پارك در بيارم,فاصله اش از ستونها كمه,من گفتم نه.در نهايت اينجوري شد كه جلوي راست ماشين مامانه توسط هنرمندي بچه هه كه من باشم,درب و داغون شد.موقع رانندگي نبايد حول شد,چون ممكنه به جاي ترمز گاز رو با شدت افتضاحي فشار بدي و يك خرج اساسي رو دست خانواده بذاري!بدتر از اون اينكه باباهه سر صبحي,روز اول هفته كاسه ي داغ تر از اش شه و كللللللليييييييييييي باهات دعوا كنه و توي دلقك هم از خرابكاري ات خنده ات گرفته باشه و مجبور باشي تمام راه لپ هات رو گاز بگيري كه از خنده نتركي!!!البته ميتونستم بلند بلند بخندم تا باباهه در جا شات گانش رو در بياره!... و اما سوميش كه كلاسور نازنين بنده از دستم افتاد و به طرز غير قابل باوري پكيد!و من تا دانشگاه با يك كلاسور آش و لاش همدم بودم!الان هم كه اين كانكشن گنديده,با اين سرعت پايين داره روي اعصاب من دوچرخه سواري ميكنه و من نميتونم نمودار هايي كه براي مقدمه ي گزارش كارم ميخوام دانلود كنم.نمودار چيه,نمودار بخوره تو سر امجدي,مقدمه براي استحكام خمشي پخت ميخوام,ندارم...اين اناهه هم در كمال خونسردي بهم نميگه چه سورپرايزي در انتظارمه واين قضيه يك خط در ميون داره تو سرم تيك ميزنه.... اخ اخ.ياد امتحان سه شنبه افتادم قلبم افتاد كف پام.من برم.

No comments:

Post a Comment